لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

گالیگولا

  • 20:10 1405/3/10
  • میسو

به خودش آمد خشکش زده بود. صدمین روز اجرای لعنتی اجرای سرپایی می‌چرخد و می‌چرخد. نه دایی وانیاست نه گودو که غایب باشد نه لورا که پایش بلنگد نه دلقک که بخنداند. خشکش میزند. حداقل زنی در صحنه هست. طراوت صحنه از دست رفته. می‌خواهد وسط اجرا بخوابد اما  ممکنه موقع خروج از در با اون دختره سارا مواجهه نشه.

با اون افادهای بی ‌‌ادب که توی خونش با کفش راه می‌ره و بهش میگه یه پلان رو براش اجرا کنه.

این روزا به سرش زده به ورق ملاتونین بخره. یه ورق ملاتونین که قرار نیست غول بشه و بخورتش. دیگه با هیچ زنی نخوابیده از وقتی خوابش نمی‌بره.

هووووووف سارا حسابی موی دماغه.

پست سر هم پست سر هم فکر میزنه اما اون هنوز خوابش نمی‌بره. به سارا می‌گه من دیگه خودم نیستم. من کالیگولا شدم تو هم یه مدت سمتم نیا چون نمیشناسمت. سارا یقه‌ی کارگردان رو‌ میگیره و با اون می‌ره. برای سارا مهم نیست.

کالیگولا به خونه برمیگرده. آرزو می‌کنه امشب خوابش ببره. 

 

تو شفا نمی‌دهی

  • 19:50 1405/3/10
  • میسو

چندروز پیش یا یه استرسی از خواب پریدم. سر به موضوعی. مدام میخواستم کسی رو کنترل کنم. از اون روز و روز بعدش که چندان هم موفق نبودم، خودم حالم بده شب نمیتونم بخوابم، از خواب های چند دقیقه‌ای می‌پرم. موقع روشن شدن هوا می‌خوابم. واقعا دارم به این خالی که دارم گریه میکنم. مراقبه کردم شاید بهتر شم. مدتیه مراقبه نکردم. نمی‌دونم مثل برون ریزیه.

اون عادم؟

هنوز عادت بدش رو ادامه میده. عادت بدی که سعی می‌کنه مخفی کنه.من از اینکه به این موضوع دامن زدم پشیمونم.

مبادی اداب؟

  • 22:42 1405/3/9
  • میسو

امروز اون روم که ویرایش چیزنمک رو ادب میکنه زنده شده بود.

اینجوری که من عادت ندارم توی کانال های تلگرام کامنت بزارم به ندرت اینکارو میکنم مگه اینکه واقعا اون بخث رو بخوام.

امروز توی کانالی که خیلی ساله می‌شناسمش به سوال پرسیدم و آگاه به اینکه اون پیام رسان بود نه بات ناشناس.

بعد یه پسری اومد زیر سوالم مثلا یه چیزی گفت که من بیام بگم عه چرا ؟

خب من تو حالت عادی اینکارو نمیکنم اما کردم بعد گفت عه پس تو بودی هه تو سوال پرسیدی سوال حالا خاصی هم نبود 

دیگه بهش گفتم آره خیلی نگران بودم شخص شخیص تو بفهمه دارم سوال میکنم.

وای تمام این سالها دیدم همش میخواد با ادمین لاس بزنه و بی ادبیه اما فکر کرد منم ملایمم.

آره از ادب کردن آدما خوشم نمیاد.

راستش بحث لاس و لولول بودنش هم نبود اینکه اومد وانمود کرد که منو گرفته خیلی حاد بود برام.

 

هوش مصنوعی

  • 16:57 1405/3/9
  • میسو

من قابله ماهی ها باشم یا راوی چندم مدت تو کانتابیله من توی سیسیل باشم یا قاهره فرقی نمیکنه اگر غایب باشم و نباشم و نبینم.

دیروز با جمنای حذف میزدم واقعا رفت تو مخم. هرچند داشتم می‌پرسیدم اگه منو نمی‌شناختی فکر می‌کردی شغل آرزو هام چیه.

از اونجا به این رسیذیم که گفت فکر کن پولدار همه چی داری ارزوته چیکار کنی. گفتم آها.

بچه ها gpt درک بهتری داره.

انقزاض

  • 22:36 1405/3/8
  • میسو

وقتی کتاب رو خوندم مدام حس کردم حس کردم.

بعدازظهر میخواستم گریه کنم.

اون فکر باعث شده مردم بسوزه و بدنم سرد بشه.

چیزی که باز هم کنترلی بهش ندارم.

سوم مین تلاشم برای خوابیدن با صدای تمیز کردن اینه با صداهای بلند شکست خورد رفتم بیرون چندبار هربار هوا گرم بود انگار زمین می‌جوشه.

بعدم دوش آبسرد گرفتم. 

کم می‌خوابی بعد هم نمیتونی جبران کنی.

بعد به موضوعی هم هیستریکت می‌کنه.

تو فقط به بدیهیات میخواستی اما نداری.

تصور کردم سوار اسب چرخانم بچگیام همش فکر می‌کردم چرا منو سوار اسب چرخان میکنن خیلی حوصله سر بره تحت الان دوست دارم. اون موقع عاشق تاپ چرخانی بودم که توی سرزمین عجایب یا یه خانه بازی سوار شدم.

بابام روز قبل امتحان ادبیات گلاس چهارم منو برد اونجا.

اون امتحان رو خوب دادم.

 

خواب

  • 13:00 1405/3/8
  • میسو

خوابیدن برام شبیه کابوس شده. دیشب خوابم رفت با بدن درد با نت روشن. ۸ پریدم. الان اومدم بخوابم یک ساعت نشد که یه مگس خیلی بزرگ باعث شد با ترس بپرم دوباره. الان واقعا دارم دیوونه میشم. همش هم دارم به خواب هایی که دیدم و یادم رفته فکر میکنم.

تمام نمی‌شوی

  • 09:00 1405/3/8
  • میسو

تمام نمی‌شوی...

با دیت هوایی که خفه آن می‌کند چگونه برخورد میکنی؟

دست ها گردنت را فشار می‌دهد.

می‌گذاری خفه‌ات کند.

نوافن میخوری اثر دست ها کمرنگ شود.

نوافن میخوری چون دست ها بر همه چیز اثر گذاشته.

از خواب بیدار می‌شوی کاغذی نداری که بنویسی صفحه اول کتاب‌ شهر بهروز آقاکندی که گمان میکنید حالا دیگر چیزی نمینویسد با اتوکد می‌نویسی چون دیروز خودکار آبی از کیفت افتاده.

آنجا همان صفحه اول یادداشتی از دهه نود داری.

همان موقع که فکر میکردی واو عشق چقدر برایم مهم است. تو همیشه فکر میکردی عشق برایت مهم است. عشق ورای دوست داشتن است. عشق طلاییه زندگیست.

بعد از نوشتن احوالات آرزو می‌کنی کاش خواب طولانی است را به یاد بیاوری. مثل یک دائم الخمر سردرد داری. یاد نه سالگی آن می‌افتی با بچه ها و عمه و شوهر عمه جدیدت در حیاط فرودگاه هستی. اولین بار است او را میبینی. او زیباست. حداقل از همه‌ی مردهایی که در نه سالگی دیده‌ای. فکر می‌کنی مردی با این سیما چقدر جذاب است. او مهربان است. تو را با نام دومت صدا میکند. بین تو و تنها عمه‌ات که گمان میکنی شباهت دارید چیزی نیست هیچوقت نبوده اما تو از او خواست می آید. او از مادر و خاله ات زیباتر است، او یک شوهر زیبا داردان هم در بیست سالگی.

کتاب آقاکندی را ورق میزنی یادت هست شعر موردعلاقه‌ات چیست ؟

پاک

بله او از کلماتی که به نام ختم می‌شود نوشته مثل دیازپام.

یک شعر دیگر هم هست راجع‌به کت شلوار پیدایش نمیکنی.

نیاید اینقدر زود بیدار می‌شدی فکر می‌کنی بروی پیاده روی.

حالت خوب نیست.

مثل شلیک به خودت برمی‌گردی.

غروب می‌کنی 

دوست داشتی در حدود دنیا آقای مستقل و معشوقه اش باشی.

به کفش های زنانه فکر می‌کنی.

به مردی که معشوقه‌اش ساراست.

در خودت گوله می‌شوی .

فکر می‌کنی حاضری همین حالا فکر کردن به کسی تو را می‌کشت.

اما نه....

 

 

تو تمام نمی‌شوی.

 

 

شانس

  • 14:54 1405/3/7
  • میسو

دوست دارم نظرتون رو راجع‌به آدمایی که با بند پ پیشرفت می‌کنن بدونم.

داستان اینه که من یه آدمی رو میشناسم که میگه من هیچوقت دنبال کار نگشنم کار دنبال منه و به روز توی کرونا منی که تاحالا کار نکرده بودم از طریق فامیلمون که زنگ‌زد خونمون دورکاری یه شرکت خوب شدم.

یادمه که از اینکه اولین شغلش مدام زیر لحاف بوده برای لذت بخش بود

همین آدم چندسال بعدش استخدام رسمی شد یه جای اداری و دولتی از قضا من پیگیر استخدام های اون دوره بودم و مدام مفاد چک می‌کردم. متوجه شدم سنش و سابقه و حتی تحصیلات هنریش میلنگه. حتی یه بار ازش پرسیدم چون رسته خودم هم مناسب اون آزمون استخدامی نبود. اما اون میگفت من رزومه فرستادم و... بعدم کمی آموزش.

حالا دروغش از اونجایی درآمد که چندبار راجع‌به فامیلشون توی همون محیط نوشت. از اونجایی که شهر محل زندگیش نیود کاملا واضح شد.

حالا این آدم از اون طریق رفت سمت شغل موردعلاقش و مسیرش هم کوتاه شد. شما هم فکر می‌کنید شانس مهمه

استفهام انکاری

  • 14:49 1405/3/7
  • میسو

امروز واقعا نبودم چون چندشبه راحت نمی‌خوابم و خیلی توی اینترنت می‌چرخم. خیلی خوابالوام. شاید یه آیس بخورم اما الان کتابخونه ام و دارم فکر میکنم با این شدت خستگی چرا اومدم. کتاب‌هایی که دیدم بود خیلی سنگین بودن برای همین خواستم زودتر تحویل بدم. چون دوره ازم.

(یه خانومه جدی تو سن مامان بزرگم اومد)چه خوبه که توی هر سنی هرکاری بخوای بکنی. من فکر میکنم ازدواج این آزادی رو سلب می‌کنه. بهرحال این راننده BRT محلی که از نزدیک خونه سوار میشم بار دومه که بی مسئولیت بازی در میاره منم بیخیال میشم.

دید ما دونفریم بهم گفت من فلان ایستگاه کار دارم ممکنه بقیش رو با فلان BRT بری؟

دفعه قبل تو جنگ‌بود همون اول دقیقا همین فلان چیز رو می‌خواست بخره. خب من اگه جدی بگیرم وایمیستم بحث میکنم اما در اصل انرژی بحث کردن نداشتم. بهرحال من حس کردم یه مرده‌ی زنده ام که دارم آمد تند راه میرم. یادم رفت بگم کارتمو هم جا گذاشتم. از اونجایی که اپلیکیشن‌ بانک پاسارگاد اذیتم می‌کنه پاکش کردم و همینطور نشد برگردم خونه چون در قفل بود و کلید نداشتم. اینجوری که تا ادامه روز با من همراه باشید.

امروز داشتم فکر میکردم الان من و اون دوستام که اومدم کانالم چطوری نظر بزاریم چون این معقوله رو اینجا دوست داشتم.  نصفه شب و صبح زود نتم بهتر شد اما امروز بازم میلنگه.

اااا خانوم عین آیه کامنتت رو خوندم پاک کردم جایی‌که گفتی رو چک میکنم ممنون.

ااا آب آبسرد کن کتابخونه خیلی شیرین بود نمی‌رم🥲

ابر پلتفرم

  • 21:52 1405/3/6
  • میسو

امروز داشتم به این فکر میکردم. همینجوری در حال بروزرسانی! 

میخواستم یه سری عکس بزارم برای ویژن برد امسال اما پینترست باز نمی‌شد. فکر کنم تو پست قبلی گفتم وقنینت وصل شد حس بدی پیدا کردم. حس کردم به احوالاتی رو ساختم اما داره باد میبرتش.

اینجا نوشتن

کلونی تسک با دخترا

حتی حسی که هفته قبل داشتم و ازش نوشتم

دیدم خودمو دوست داشتم اینجا راحت می‌نوشتم

حالا فارغ از روزمره نویسی من همیشه دنبال پلتفرم درست حسابی برای نوشتن بودم گاهی نوشته های ادبی مو توی تلگرام نگاه میکنم شبیه من یا شبیه هویت من تو اینجا نبودن انگار حس لختی داشتم شاید حتی حس سانسور.

بعد فکر کردم کاش این برنامه خیلی ارتقا پیدا می‌کرد و میشد یه جای ناب برای نوشتن مثل خیلی سال پیش بلاگفا. اونوقت قشنگ میشد نه؟

شاید یه روزی شد.

یعنی ما به پلتفرم خفن فقط برای نوشتن داشته باشیم. 

لطفاً نگید ویرگول.

حس میکنم وسط سایت تبلیغاتی هستم وسط ویرگول.

 

 

 

Oo

  • 15:44 1405/3/6
  • میسو

یه عکس خواستم بزارم جایی از صبح لود نمیشه

از اون طرف دولینگوم باز نمیشه

دیشب همgpt سکته کرده بود و کلا جواب نمیده چون یوهو گوگلم هم آپدیت شده.

بعد از خیلی کانال ها لفت دادم متوجه شدم این مدت ذهنم آروم بودن و خیلی نمی‌تونم دیتا بدم بهش.

Bunker

  • 15:39 1405/3/5
  • میسو

bunker

میتونستم bunker گوش بدم اما اشک ساز رو پلی کردم. اشک ساز مثل یه فیلتر هوا همه غصه هامو می‌ریزه بیرون. مثل به دستگاه روغن گیری تمام تن و روحمو فشار میده و میشه یه یادداشت شایده یه فکر که تموم نشه و تا ابد ادامه پیدا کنه.

حالا فکر میکنم بستنی آب شده ‌ام نه خورده می‌شوم نه خودم را دوست دارم. سس شکلات و تکه های رنگی هم حاشیه های من.

در این لحظه اس ام اس جانفدا در مرحله دوم بالای صفحه گوشی نقش می‌بندد. سعی می‌کنم فکر کنم در صحنه تئاتر گیر کرده ام. زنی هستم سنتی با لباس های توری تیره رنگ بورژواری. مرد روی صحنه را می‌شناسم او در زندگی فعلی می‌توانست نقش هادس را ایفا کند چه می‌دانم ارس. ناخن هایم بلند است بی ادب و فحاشم و زیر لب قصه میبافم. مرد روی صحنه نماد خفه خان انسانی است.

امروز داستان جوجه اردک زشت را خواندم قبلا کامل نمی‌دانستم. گمانم من هم جوجه اردک زشتم در مکان اشتباهی و هویت خود را نیافته. یعنی قوی زندگی خود هستم.

برهه ای از زندگی را بخاطر می آورم که قوی بودم. یادم هست که این عکس را پروفایل کردم. دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس. خطاب به اکسی که فکر می‌کرد ممکن است قوی نباشم. اصلا یادم نیست چرا ولی چنان قدرتی برای ادامه زندگی در وجودم داشتم که این عکس را پروفایل کردم چه بسا که اکس مذکور کار بدی هم نکرده باشد.

حالا؟

آنقدر قوی نیستم گاهی در باز کردن در رب دچار مشکل می‌شوم. مستأصل به هر شاخه که پرواز می‌کنم می‌شکند. همه تخم مرغ خام بدون آنکه کاری با آنها کرده باشم شکسته اند.

در ضعیف ترین احوال ممکنم. از یک مکالمه شروع شد. می‌دانستم خوب نیستم. مکالمه مرا به قیاس بود قیاسی که سالها در خود دفن کرده بودم. قیاس را گذاشتم کنار باقی پازل ها کنار خانوم بورژواری، کنار پروژd t.a ، کنار حرف های فالگیر جوان، خرافه نیستم اما خب، کنار خودم و ضعف هام. دیدم دلقک‌ماهی‌ ام آماده تمام شدن بلیط ها و استراحت در جزیره خرچنگ های انسانخوار. در نهایت ضمانت روز مبادا هم اثری ندارند چون اثری ندارد. نمی‌دانم آخرش را چطور بنویسم. نه آنقدر مایلم نه آنقدر نامتمایل اما خوب می‌دانم میانمایگی وجودم از جوجه اردک زشت چقدر بیشتر است.

 

 

 

هوانگ دونگ مان

  • 01:20 1405/3/5
  • میسو

 هوانگ دونگ مان عزیزم تموم شد و دلم میخواد گریه کنم.

راستش کل این سریال برام خوشایند بود این ریتم موردعلاقمه.

دوستای بلاگیکس

  • 20:11 1405/3/4
  • میسو

بعضیا تون خیلی مهربونید دوست دارم بعدا بیاین تلگرام تو کانالم باشید.

و زندگی!

  • 17:35 1405/3/4
  • میسو

موهام تو هم گره خورده. دفعه قبل از حموم که اومدم موهامو شونه نکردم. فکر نکنید من شلخته هستم فقط موهای مجعد شانه شده و نشده خیلی فرقی نداره. چه بسا بهتره.

امروز واقعا حالم صفره و باید برم بیرون.

یه تصمیمی گرفتم و دوست ندارم ازش برگردم.

 

اسکارف قرمز

  • 13:39 1405/3/4
  • میسو

خواستم ازت بپرسم وقتی به موسیقی دلخواهت گوش میدی از وی می‌نویسی؟ از من هم می‌نویسی ؟ایا از من تاحالا نوشتی ؟

مثلا گوشه کتابی که می‌خونی بنویسی اون دختره که امروز عبوسه و اسکارف قرمز پوشیده...

بعدتر خواستم ازت بپرسم اگه از کنار پنجره اتاقت قطار با فاصله نزدیک عبور کنه چه احساسی داری آیا تو رو یاد کسی میندازه؟

وقتی از نزدیک به گلدون هات نگاه می‌کنی چطور؟

خواستم ازت بپرسم به گم شدن با من فکر کردی؟

나비

  • 22:15 1405/3/3
  • میسو

خب یه سوالی تو ذهنم بود دوست داشتم از شما ها بپرسم اما حس می‌کنم اینجا مجالش نیست.

امروز شپ‌پره‌ام. پر از هذیون و مهتاب و کابوس.

کاش پروانه‌ی سفید دیروز روی دستم نشسته بود.

گاهی اوقات توی زندگیم پروانه میبینم و اون بهم نشون میده که دارم چیزی یا قسمتی از زندگی رو رها میکنم.

یادمه جایی کار میکردم یه روز که استعفا دادم چون مدیرکل یه زن بدجنس مردسالار بود، اون روز مدام پروانه دیدم.

حالا ما که از پروانه استفاده خوب میکنیم شما اگه سریال وجود اینکه رو بببینی متوجه میشی که میشه با پروانه یکی رو اغوا کرد😭اینجوری که می‌خوای بیای کلکسیون پروانه هامو بببینی؟؟

(این سریال متاسفانه از معدود سریال های صحنه دار کره‌ایه) 

خانباجی

  • 17:53 1405/3/3
  • میسو

اینروزا واقعا از نظر احساسی خودم رو نمی‌فهمم خودم رو گم کردم خودم رو نمی‌شناسم. یه سریال می‌دیدم کره ای پسره آنقدر آدم حساسی بود که وقتی در معرض آدما قرار میگیرفت احساس اونا رو حس میکرد برای همین رفته بود یه جای دور و کشاورزی راه انداخته بود. یادمه وقتی عاشق شد همش می‌گفت این احساسات منه یا اون؟

+دارم خانباجی نامجو گوش میدم من هشت ساله این آهنگ رو گوش میدم+با اینکه کردی نمی‌فهمم عاشقشم. هربار گوش میدم انگار پره های به آسیب بادیم.

توازن

  • 22:21 1405/3/2
  • میسو

از تو پرسیدم سیاره ها چگونه می چرخند؟

دست هایم را گرفتی و چرخ سیاره ها در آسمان را نشانم دادی.

تو می‌دانستی من هم می‌دانستم سیاره ها بهانه بودند.

بعد از آن مدت ها خواب دست های تو را می‌دیدم در حالیکه میگفتی 

سیاره ها اینطرفی می‌چرخن.

 

مهملات بعد از F.A

  • 04:20 1405/3/2
  • میسو

ساعت خوابم بهم ریخته و فکر کنم سومین شبیه که نمیتونم بخوابم شایدم چهارمی. آها خواستم بهتون بگم از اینجا خوشم میاد وقتی وارد ولرحول میشم انگار وارد کلاس به کلاس عمومی دلنخواه دانشگاه شدم مثل کلاس بهداشت خانواده؟!

بعد دارم ایلیش گوش میدم و فکر میکنم اتفاقات شب نادیدنی هستن.