- 20:10 1405/3/10
- میسو
به خودش آمد خشکش زده بود. صدمین روز اجرای لعنتی اجرای سرپایی میچرخد و میچرخد. نه دایی وانیاست نه گودو که غایب باشد نه لورا که پایش بلنگد نه دلقک که بخنداند. خشکش میزند. حداقل زنی در صحنه هست. طراوت صحنه از دست رفته. میخواهد وسط اجرا بخوابد اما ممکنه موقع خروج از در با اون دختره سارا مواجهه نشه.
با اون افادهای بی ادب که توی خونش با کفش راه میره و بهش میگه یه پلان رو براش اجرا کنه.
این روزا به سرش زده به ورق ملاتونین بخره. یه ورق ملاتونین که قرار نیست غول بشه و بخورتش. دیگه با هیچ زنی نخوابیده از وقتی خوابش نمیبره.
هووووووف سارا حسابی موی دماغه.
پست سر هم پست سر هم فکر میزنه اما اون هنوز خوابش نمیبره. به سارا میگه من دیگه خودم نیستم. من کالیگولا شدم تو هم یه مدت سمتم نیا چون نمیشناسمت. سارا یقهی کارگردان رو میگیره و با اون میره. برای سارا مهم نیست.
کالیگولا به خونه برمیگرده. آرزو میکنه امشب خوابش ببره.