- 22:36 1405/3/8
- میسو
وقتی کتاب رو خوندم مدام حس کردم حس کردم.
بعدازظهر میخواستم گریه کنم.
اون فکر باعث شده مردم بسوزه و بدنم سرد بشه.
چیزی که باز هم کنترلی بهش ندارم.
سوم مین تلاشم برای خوابیدن با صدای تمیز کردن اینه با صداهای بلند شکست خورد رفتم بیرون چندبار هربار هوا گرم بود انگار زمین میجوشه.
بعدم دوش آبسرد گرفتم.
کم میخوابی بعد هم نمیتونی جبران کنی.
بعد به موضوعی هم هیستریکت میکنه.
تو فقط به بدیهیات میخواستی اما نداری.
تصور کردم سوار اسب چرخانم بچگیام همش فکر میکردم چرا منو سوار اسب چرخان میکنن خیلی حوصله سر بره تحت الان دوست دارم. اون موقع عاشق تاپ چرخانی بودم که توی سرزمین عجایب یا یه خانه بازی سوار شدم.
بابام روز قبل امتحان ادبیات گلاس چهارم منو برد اونجا.
اون امتحان رو خوب دادم.