- 00:46 1405/5/22
- میسو
گمون میکنم خانوم بیست و دوم فوریه هم پاک کرده کانالش رو.
دقیقا نگشتم.
گمون میکنم خانوم بیست و دوم فوریه هم پاک کرده کانالش رو.
دقیقا نگشتم.
امروز موقع نوشتن این پست. درست بعد درست کردن غذا. اینروزا حالم خوب نیست و از غذا برم میاد درست مثل اتفاق ۹۸ که مجبور شدم برم اندو البته خیلی خفیف تره حالم. وقتی میرم دکتر. مدتی خیلی خوب رعایت میکنم چیز مضر نخورم. تندی نخورم. بعد دوماه به خودم برمیگردم و گوارشم رو به هر رذالتی پیوند میزنم. سالهاست میل چندانی به ترشی جات الوچهای ندارم هرچند ترشی میخورم. اما شما ببین یه دورهای بود که آلوچه آلو بخارا میخوردم ناشتا. چنان مریض ترشک جات بود. نمیدونم طبعم عوض شد چی شد. خیلی دوست دارم برم برای طبع. قبلا توی محل کارم یه آقایی راجعبه طبعم بهم گفت اما خیلی ازش گذشته و یادم نیست اما سه تا چیز رو گفت که هیچوقت نیاید بخوری. بهرحال. مثلا من نودل کلا موردعلاقمه مثلا تو ماه یه بار میخورم حتما. اما الان اصلا دوست ندارم. سس سفید و پیاز.
بهرحال اگر آدمی هستی که گوارش حساسیداری یا گوارشت به اعصابت وصله راه سختی داری. این زن بابامه. اعصاب و معده. اون همیشه از اون قرص سبز ریزا میخوره.
خب آیدین هم کانالش رو پاک کرده.
آیدین به ردپا از رها و نوجوونی و نوشته های اونموقع بود برام.
چرا یادم رفت بهش بگم اگر جایی مینویسه بهم بگه 🥲
هنوز کانالاتونو نخوندم میام میخونم.
فقط آیدین رو سرچ زدم و همین چند روز پیش بهش گفتم چی قبلش کو گفت تو زیر مجموعه اون یکی مینویسه😞
+حس غریبگی عجیبی تو وجودمه. مثل روز آخر مدرسه. روز آخر فلان کار. روز آخر مجردی فلان دوست. اینروزا خوب نیستم. چالش های ذهنم رو نمیتونم باز کنم. فقط امرژیمو میخورن. کلا هم عادت ندارم اون مدل از چالشهامو بیان کنم. بهرحال. از اون غرق شدند که اگه نجات پیدا کردی بهم بگو. سخت نیست فقط خسته.ام.
+خیلی غمگین شدم که مهربان از اینجا خداحافظی کرد.
بعد یادمه اولا که اینجا اومدم یادمه اسم وبلاگ مهربان رو اینجوری یادم موند، اون دختره که تو اسم وبلاگش کلمه شیشهای داره. بعد یه بار راجعبه همین براش کامنت گذاشتم. بعد مهربان سعی کرد کمکم کنه برگردم به وبلاگم که دسترسیم قطع بود. بعد مهربان شد یکی از اون آدمایی که حس آشنایی بهم میداد. آدمایی که حس میکنی انگار سالهاست میشناسی. یا شاید در زندگی قبلی دیده باشی شون❤️
فکر کن این همه سال بنویسی اما گاهی پای پایان یه یادداشت بمونی.
فینگلیش
این زبان انگلیسی داستانی شده. من تو مدرسه کلاس زبان میرفتم و زبانم خیلی خوب بود. اول دبیرستان رها کردم و افتادم تو ریاضی فیزیک ملعون. بهرحال. یه دوره کنکور زبان دادم همچنان دوست داشتم زبان رو خیلی بیشتر از ریاضی اما کمتر از هنر. هرچند زبان نخوندم دانشگاه. الان همیشه روتین دارم اما هیچوقت تموم نمیشه. نمیدونم مشکلم باهاش چیه. گاهی فکر میکنم چون خودمو قاطی زبان های دیگه کردم نسبت به انگلیسی حس خوبی ندارم. خب الان بایدیه. این کاریه که امسال باید بکنم. حداقل تسلط در نوشتار. لولم متوسطه. تو لغت خوبم خیلی چیزها رو بلدم اما یادم رفته. نمیدونم چرا رغبتی ندارم بشه.
یه چیزی میگم اما زیاد یا آلمانی هم حال نمیکنم. در حد لغت سازی خوشم میاد.
نمیدونم دیگه هرچیزی که نرمال و خوبه من دوست ندارم.
خونه تنهام و دارم زندگی میکنم. فکر کنم آرزوم داره این میشه. تنها زندگی کردن.
وقتی میبینم تنهایی کیفیت زندگیم فرق داره چطوری خودمو گول بزنم؟