لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

T

  • 22:36 1405/4/25
  • میسو

بچه ها من می‌خوام آدرس ایمیل رو عوض کنم میزنم روی ویرایش قسمت پایین ایمیل میگه اسمی فعلی شما فعال است و اجازه نمی‌ده.

شما چطوری انجام میدین؟

در خلال روز

  • 13:50 1405/4/25
  • میسو

ردیف آخر همیشه ردیف آخر دونفر بودن من و اون.

من مشرف به پنجره. هر پنجشنبه بیهوده می اومد من از پنجره میدیدمش اون به بالا نگاه میکرد. هر اردیبهشت میدیدمش هر اذرماه. بدون کلامی. بدون کلامی.

حالا نمی‌بینمش حالا نیست حالا آرزوم برآورده شده دیگه از یه راه رد نمیشیم. حالا زنی که دوستش داره شبیه منه.

زن دریایی

  • 22:22 1405/4/23
  • میسو

با موهای خیس می‌خوابید. شاید او می آمد و خواب موهایش را خشک می‌کرد. موسیقی پرواز می‌کرد. زن میخواست کرم شب تاب باشد و بچرخد از آوازش مرد بیدار شود و پنجره اتاقش را باز کند.

مرد گم شده بود. کاپیتان نمی‌دانست کجاست. پنجره زیردریایی را محو گرفته بود. موهای زن خیس بود. 

 

صبح بیدار شد. موهایش بوی دریا میداد.

 

خام و مخدوش از تصور آنی.

ز

  • 01:21 1405/4/21
  • میسو

آدمایی که شما رو ترومایز می‌کنن واقعاً خطرناکن.

خ

  • 01:16 1405/4/21
  • میسو

یه حس بدی به یه نفر پیدا کردم.

چند روز پیش با یکی یه صحبتی کردم راجع‌به مشکل که راجع‌به علاقه به دوست معمولیش بود. اون دوست معمولیش به خصیصه مشترکی با یه آدمی که من در گذشته می‌شناختم داشت. هرچند اون آدم گفت این ها یکی نیستن. اما چطور ممکنه چنین همزمانی ای پیش بیاد چون اون آدم در گذشته من درست دو روز بعد این مکالمه از کانالم لغت داده منو از کانالش ریمووو کرد و چت هامونو دوطرفه پاک کرد حالا من دوساله با این آدم حرف نزدم. و حتی به اون شخص هم مشخصا چیز بدی نگیتم راجبهش.

چطور خودمو قانع کنم هم رو نمیشناسن؟

در ادامه با اون دختر چند ساله دوستم اما شناختم به حدی نیست که بدونم راست میگه. بعد رفتار پسره برام مهم نیست فقط می‌خوام بدونم دختره اگه امن نیست که دیگه ارتباطی نباشه.

بلاگیکس

  • 17:16 1405/4/15
  • میسو

قسمت آرامبخش روزم وقتیه که میام تو سکوت بلاگیکس می‌چرخم.

برای د عزیزم

  • 03:34 1405/4/15
  • میسو

نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. 

اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟

به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.

برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.

برای وقتی که حالم را میپرسد.

برای وقتی که در آغوشش در تاریکی به ماهتاب نگاه میکنم.

برای وقتی که راز هایش را میگوید.

د عزیزم 

نمی‌دانم در کجای زندگی جا مانده‌ام. امیدوارم مرا به خاطر بیاوری.

برای د عزیزم

  • 03:22 1405/4/15
  • میسو

نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. 

اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟

به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.

برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.

برای وقتی که حالم را میپرسد.

برای وقتی که در آغوشش در تاریکی به ماهتاب نگاه میکنم.

برای وقتی که راز هایش را میگوید.

د عزیزم 

نمی‌دانم در کجای زندگی جا مانده‌ام. امیدوارم مرا به خاطر بیاوری.

تراکنش ناموفق

  • 14:37 1405/4/14
  • میسو

دوست داشتم برای د بنویسم. اما حتی نمی‌دونم دقیقا چی و خطاب به کی؟ احتمال میدم به کی؟

مردی جذاب تره که چنگ بزنه یا مردی که هارمونیکا. هردو درگیر دستن اما من هارمونیکا رو میپسندم چون دست ها رو به وضوح میبینم.

امروز خیلی خسته‌ام دیروز هم خیلی خوابیدم. راستش دارم عادت شب بیداری پیدا میکنم. مدتیه کافئین نمی‌خورم و اینقدر روی بدنم لاجونم اثر گذاشته ترکش که نمیدونید. حالا هر روز هم نمی‌خوردم یا زیاد.

قسمت آخر یادداشت های ردیف آخر رو دیدم تو پرم خورد چون اون چیزی که اولین بار اومد تو ذهنم رو خیلی جدی نگرفتم. حتی از شهودم اینقدرم استفاده نمیکنم. اونوقت با عشق فراوان تابستان بی پایان رو شروع کردم اما تا بیست و چند هم که رفتم دیدم چرا این‌قدر کشش کمه. داستان اذیتم کرد. میدونی اون مرحله خواستم و نرسیدن اینا به جوری بود هیچ رقیب و مانعی نبود چندان و این دوتا همش میدونستن همو دوست دارن

 سریال کره‌ای چینی اینجوریه که طرف ممکنه فقط صورتش رو نزدیک صورت پارتنرش ببره و تو قلبت پروانه‌ای بشه. راستش شد اونم اوایل که مدرسه میرفتن. بعد همه چی جوری بود که دیگه ادامه ندادم فقط چند قسمت مونده بود تموم بشه. حقیقتا دوره بزرگسالی شوم حتی بوسه و رابطه شون اندازه یه رمان با سریال یوتیوب برام جالب نبود .

بعدتر از بیخوابی به مینی سریال یوتوبی دیدم. اسمش کراش دبیرستان بود و ادیتور ها به قسمت رو توی یه قسمت اشتباهی لینک کرده بودن اما بد نبود

 انتظار اثر فاخر نیست. شما فکر کن داری رمان زرد عاشقانه می‌خونی.

بهرحال روز خوبی نیست برای اینکه مامانم تو مخم بره اما می‌ره مثل متتته. دیشب قبل خواب داشتم فکر میکردم حتی دوست ندارم برای قرار فردا به کافه محبوبم برم زندگی اینجوریه الان برام. 

 

یه صدای پا میاد

  • 22:46 1405/4/13
  • میسو

امروز تو سرم میخونه 

یه صدای پا میاد یه صدای پا میاد

همه چیز از اون ریلرز شروع شد. راستش من آدم ریلرز گردی نبودم، همیشه فکر میکردم ملت چرا سر صبح ریلز نگاه   می‌کنن. تا اینکه یه روزی از سر یه استرس خاصی خودم هم اینکارو کردم. هنوزم باهامه اما خیلی روش کنترل دارم. شما بببین چقدر کمه هنوزم که وقتی یکی میگه فلان ریلز رو دیدی میگم نه. واقعا نه.

بهرحال اون دختر بچه با موهای چتری میخونه این آهنگ گوگوش رو. راستش اون نمیتونه پیوسته بخونه اما جالب میخونه اینجوری که خود آهنگ رو دان کردم اما اونقدر برام جالب نبود.

اینروزا همش دارم فیلم میبینم از سر اجبار. حتی یه مستند. به این فکر کردم که من چرا ابنجوریم؟

مثلا وقتی به کاری که توش ناحقی میشه با اذیت میشم آخرش که دارم میام بیرون صد خودمو میزارم میگم این باعث میشه من بعداً اتفاق خوبی برام بیفته.

هرچند فکر میکنم از خورده نوطخوار هاییه که در گذشته از مطالب زرد دریافت کردم.

فکر کنم عباسمنش میگه چینی از کارت بدت میاد خوب کار کن تا کائنات به جای بهتری ببرت‌

به عباسمنش خرده نمی‌گیرم در نوع خودش در زمان خودش خوب بود.

خب حالا چندساله با استاد خارجی قرن پیش اینا شدم متوجه شدم همه اساتید نون اونو میخورن.

بهرحال من هیچوقت نمیتونم به آدمی که چیزی بهم یاد داده ولو بلا استفاده عوضی گری کنم.

کرانچی تند

  • 23:18 1405/4/10
  • میسو

اسنپ میگه نمی‌خوای نسخه‌ی ارتقا یافته رو بببینی؟

گوگل پلی آلارم میده.

دولینگو تهدیدم می‌کنه چون چندروز پیش به ازای برگشتنم بهم ۱۳۵ روز استریک داد که من ۱۳۵ روز واقعا اونجا بودم ولی نبودم.

من کتابخونه بودم خونه بودم مصاحبه بودم کافه بودم جلوی در منتظر بودم ولی تو دولینگو نبودم.

امروز چنگ زدم که وای افکار مغشوشم محال بدهید و سریال شروع کردم. اخیرا نمیتونم سریال بببینم اگر بببینم جلو میزنم جلو جلو. نه حتی روی دور تند.

از قضا سریال چیزی بود که دست زد نمیتونم بزنم. سریال یادداشت های ردیف آخر،در باب نویسنده میانسالی که دستاورد ادبی نداشته و برای افتخار افرینی در این مقام استاد تصمیم می‌گیرد دانشجوی مستعدش را وادار به نوشتن کند اما در این مسیر اتفاقات غیر منتظره می‌افتد.من نمیتونم دست رد بزنم به فیلم و سریالی که حتی یکم راجع‌به نوشتن باشه.

در انتهای این یادداشت به کودکی برمی‌گردم. نمی‌دانم چرا به ساعت هشت شب فکر میکردم به غذا خوردن و تلویزیون دیدن. فکر میکردم بهترین زمان زندگی یا حداقل زمان ویژه‌ای باشد.

در حال حاضر نشستم و دارم به بی ملاخظگی های مادرم نگاه میکنم. 

وقتی pms  هستم وسواس ذهنی بیشتری میگیرم. تمام دیشب به این فکر کردم که از نقش والد مادرم بودن خسته ام. چه برسد والد یک کودک. مادرم حق کودک را خورده.

 

 

تخریب

  • 20:08 1405/4/10
  • میسو

چرا که نه رنج pms را بچسبان به رتج های دیرودز و امروز به صبح که مرخصی میم مالید و تو بیشتر از اون غصه خوردی به پریروز که منتظر تلفن بودی. تو خسته‌ای. اونقدر که از درد نمیتونی برنامه جدیدی بچینی. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم میگیری امروز شاید فردا هم حرف نزنی‌. به. مدت طولانی ولع سریال داری بستنی پیناکودا میخوری

 یاد اون حقوق می‌افتی و غصه میخوری یاد اینکه باید ادامه بدیم یافتی غصه میخوری.قبلا اینطوری نبودی هر pms سرکار بودی دانشگاه بودی دم شهرداری بودی وسطمسرون جهاد تو روز بارونی بودی روز امتحان بودی. حالا دیگه نمیتونی انگار کامل نیستی. می‌خوای بخوابی اما مامان بهت طعنه میزنه و یاد فا می‌افتی که سه روز اول pms  مدام می‌خوابید.

چهار قسمت سریال معمایی میبینی.

ایرانیز

  • 19:54 1405/4/7
  • میسو

این خصلت ابدی ایرانی هاست. نمی‌دونم شاید من اینطور فکر می‌کنم. ملتی که مدام دوست داره یه از آنی دیگه رو اذیت کنه. بحث اینکه سر چی یا چرا هم نه. کلا ایرانی‌ها های رغم تمدن و قدمت دست آزار خوبی دارم. نمی‌گم همه. اما غالب. بهرحال مثال بزنم؟

جنگ.

بعد از جنگ دوست دارن برتر و برتر باشن. همدیگه رو در صف اجناس گرون بدرن. حالا که جنگ شد و گرونی از نیروی کار بیگاری بکشم. در در سال کوچکتر هم که دارید می‌بینید اقوام و فامیل چه جورین...

عزیزانم گفتم که همه نه.

استتار

  • 15:30 1405/4/5
  • میسو

موهامو رنگساژ کردم. از حمام اومدم باد میخوره به موهام و خونه تنهام. چطور بگم تنها بودم چقدر حالمو خوب میکنه؟؟؟

من اینکه اینجا میتونیم کامنت همو جواب بدیم واقعا دوست دارم برعکس کانال.

در واقع تعامل متقابل با شماها.

در مغایرت با زندگی

  • 18:26 1405/4/3
  • میسو

دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. در های جهان نحو شده‌اند. همه چیز خاموش شده. من اینجایم. در باجه تلفن. منتظر تلفنم. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمی‌زند. گریه می‌کنم. تاریکی به تنم راه می‌یابد. تمام تنم سیاه می‌شود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه می‌رود. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان در باجه تلفن است.

در خلال تابستان

  • 23:38 1405/4/1
  • میسو

داشتم پست بچه‌هایی که دنبال می‌کنم لایک میکردم و اینا دلم برا اینجا تنگ شد. درست نفهمیدم چه تغییراتی ایجاد شده اینجا آروم و کوچیکه دور از هیاهوی احمقانه تلگرام و اینستاگرام.

امروز خیلی بد بودم. نمی‌دونم بعدازظهر که خوابیدم و یا زنگ پریدم دیگه تا شب خوب نبودم.

راستی دیوز یه کفش دوزک زرد دیدم روی دستم بعد چند روز قبلش خوندم توی فال اگه پروانه و کفشدوزک دیدی نشونه‌ست.

نه اینکه واردات قلبیم زیاد باشه اما دوست دارم مدتی به هیچ کسی فکر نکنم.