- 15:39 1405/3/5
- میسو
bunker
میتونستم bunker گوش بدم اما اشک ساز رو پلی کردم. اشک ساز مثل یه فیلتر هوا همه غصه هامو میریزه بیرون. مثل به دستگاه روغن گیری تمام تن و روحمو فشار میده و میشه یه یادداشت شایده یه فکر که تموم نشه و تا ابد ادامه پیدا کنه.
حالا فکر میکنم بستنی آب شده ام نه خورده میشوم نه خودم را دوست دارم. سس شکلات و تکه های رنگی هم حاشیه های من.
در این لحظه اس ام اس جانفدا در مرحله دوم بالای صفحه گوشی نقش میبندد. سعی میکنم فکر کنم در صحنه تئاتر گیر کرده ام. زنی هستم سنتی با لباس های توری تیره رنگ بورژواری. مرد روی صحنه را میشناسم او در زندگی فعلی میتوانست نقش هادس را ایفا کند چه میدانم ارس. ناخن هایم بلند است بی ادب و فحاشم و زیر لب قصه میبافم. مرد روی صحنه نماد خفه خان انسانی است.
امروز داستان جوجه اردک زشت را خواندم قبلا کامل نمیدانستم. گمانم من هم جوجه اردک زشتم در مکان اشتباهی و هویت خود را نیافته. یعنی قوی زندگی خود هستم.
برهه ای از زندگی را بخاطر می آورم که قوی بودم. یادم هست که این عکس را پروفایل کردم. دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس. خطاب به اکسی که فکر میکرد ممکن است قوی نباشم. اصلا یادم نیست چرا ولی چنان قدرتی برای ادامه زندگی در وجودم داشتم که این عکس را پروفایل کردم چه بسا که اکس مذکور کار بدی هم نکرده باشد.
حالا؟
آنقدر قوی نیستم گاهی در باز کردن در رب دچار مشکل میشوم. مستأصل به هر شاخه که پرواز میکنم میشکند. همه تخم مرغ خام بدون آنکه کاری با آنها کرده باشم شکسته اند.
در ضعیف ترین احوال ممکنم. از یک مکالمه شروع شد. میدانستم خوب نیستم. مکالمه مرا به قیاس بود قیاسی که سالها در خود دفن کرده بودم. قیاس را گذاشتم کنار باقی پازل ها کنار خانوم بورژواری، کنار پروژd t.a ، کنار حرف های فالگیر جوان، خرافه نیستم اما خب، کنار خودم و ضعف هام. دیدم دلقکماهی ام آماده تمام شدن بلیط ها و استراحت در جزیره خرچنگ های انسانخوار. در نهایت ضمانت روز مبادا هم اثری ندارند چون اثری ندارد. نمیدانم آخرش را چطور بنویسم. نه آنقدر مایلم نه آنقدر نامتمایل اما خوب میدانم میانمایگی وجودم از جوجه اردک زشت چقدر بیشتر است.