لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

جمعه نامحترم

  • 21:25 1405/3/1
  • میسو

امروز یه جمعه است که چندتا جمعه تو خودش داره‌.

بعد تو تاریخی دارم زلف نامجو گوش میدم.

حقیقتا من هنوزم آهنگ هایی که صدساله از نامجو گوش میدم پسندمه و نمیتونم با آهنگ‌های جدیدش ارتباط بگیرم راجع‌به بمرانی هم همینه عجیب نیست؟

سرم درد می‌کنه اما دیشب مسکن خوردم. امروز خیلی ناراحت بودم اونقدر که گلوم درد گرفت(گلو :نقطه ضعف/چاکرای آبی)

دیت دوم

  • 11:13 1405/3/1
  • میسو

دوستان تقاضا داشتن دیت دوم رو هم تشریح کنیم 🥲

(اگه اینجا کانال تلگرام بود مثلا، ازتون می‌پرسیدم اگه قرارع برم دیت چی بپوشم)

در رابطه با دیت دوم، شما باید به طرفتون دقیق‌تر بشید. اینجوری که عاقا من به دیت دوم اومدم باید با خودم روراست باشم خوشم اومده یا دارم توی یه پروسه خودمو میکشونه.

هم‌چنان بنظرم خیلی استایل نشه اما خب میتونید یکم متفاوت تر از قبل ظاهر شوید که ساید های دیگه تون رو به نمایش بزارید.

هیچ وقت همه چیز رو به طرف نگید. مثلا اگر یه کانال دارید که فقط برای غریبه‌ها مینویسید، اگه یه مهارت تفریحی دارید خلاصه همه تخم‌مرغ ها رو جلوش نشکنید.

به اخلاقش دقیق تر بشید...

من اعتقاد دارم آدما همون اول میفهمن باید ادامه بدن یا نه اما خودشون رو گول میزنن.

همینا به ذهنم رسید فعلا.

این زیر کامنت بذارید🤭

دیت اول

  • 02:09 1405/3/1
  • میسو

خب یه سری توصیه طنازانه

دیت اول درست بنشینید مثلا نیاید تو حلق طرف. یه دیت اول با یکی از دوستام رفتم میز سفره خونه بود و پسر توی حلق ما دخترا نشسته بود جوری که دیت صدمه؟!

توصیه از همون دوستم دست اول لباس راحت بپوش به لباس روزمره نه لباسی که بار اول میپوشی.

دست اول خیلی سوال نکنید فاز طرف رو نپرسید 

خیلی نخندی خیلی هم عبوس نباشی(هرچند من اگه برم بیاد ناخودآگاه قیافه ام نشون میده)

بهداشت و بوی خوش که کلا چه دیت چه هرچی....

خب حالا شما اگر توصیه ای دارید بیان کنید ببینیم 😆😆😂🥰 

 

شعر هایی که پیدا شد

  • 21:51 1405/2/31
  • میسو

 

می‌دانم که نباید این‌همه شعر بنویسم

و سپاب

اما یک جور سرگرمی است 

که به شکل شگفت انگیزی 

برایم درآمد هم دارد.

در این خانه‌ی بزرگ با دو گربه ، تنها زن کی می‌کنم.

طبیعی است که در این سن به فکر بیفتم که 

یکی از همین شب‌ها

بعد از نوشتن ده دوازده تا شعر می‌میرم و خنده دار است 

پیش از اینکه به تخت خواب بردم

شعرها را مرتب و منظم می‌گذارم وسط میز

که وقتی بوی تعفن بلند شد 

و صدای همسایه ها درآمد

یا اگر دوست دخترم تماس گرفت 

و تلفنش را جواب ندادم

این شعرها را پیدا کنند.

نه برای اینکه کردنم غم‌انگیز با بااهمیت باشد.

(آن موقع از اینجا رفته ام.)

اما شعر به آنها 

(آن منتقدین غرغرو)

میفهماند

که من تا آخر عمر خوب بودم 

یا شاید حتی بهتر.

 

چارلز بوکوفسکی 

در شب

  • 02:26 1405/2/31
  • میسو

موقع نوشتن این یادداشت یک زن کاملا دراماتیک البته از نوع تلخش هستم. رانندگی شکلات تلخ شایدم زهر دهان تمساح. بهرحال امروز یه روز خوب نبود. میتونم سکانس‌ها و تصویر های های توی ذهنم رو چک کنم. دوروزه نمی‌رم گروه چک لیست و برای همین کارهای روتین رو نمیکنم امروز فقط یکم از کتاب نوشتم یه فیلم هم دیدم. راستش راجع به فیلم دوست دارم یادداشت درست درمون بنویسم. حالا اون تصوبرا به هم میچسبه میشه یه گربه به هیولا به درخت آدم خوار شب گلومو می‌گیره مثل مردی که بهش میل تمکین ندارم (چی نوشتم از خودم می‌پرسم عزیزم مگه تجربه تاهل داری؟ بعد ذهنم میگه نه عزیزم تجربه نوشتن و درک و حس دارم) هرچند در تقابل تجربه و خلاقیت و تصویر من برنده‌ی تصاویر و خلاقیتم) هرچند زندگی در عمر کوتاه فعلی چنان تجربه های مختلف بهم داده که وقتی سریال در نوزدهمین زندگیم می‌بینمت رو دیدم، احساس کردم توی این زندگی برده‌ی تمام زندگی های قبلیم هستم. بهرحال اگر درختی بودم در ارتفاعات البته تنها درخت اون ارتفاع و از اونجا شهر معلوم بود هم بد نبود.

متاسفانه توی گالری به اون روز برفی پرت شدم. همون روز که فکر کردم واو من اوکی هستم. اونجا من بودم و یه دختر کوچکتر از من شاید برای همین بود که فکر کردم خیلی خوبم بابا. بعد اون دختر بهم گفت که درون گراست جوری گفت که رنج می‌بره گفتم من چیم گفت تو میان گرایی همچنان متمایل به برون گرا. بعد اون دختر بخاطر سوالی که ازش پرسیدم و هنوز بعد یه سال یادم میاد خودمو سرزنش میکنم، کم حرف تر شد. هرچند مهم نبود من هم نمی‌تونستم وراجی کنم من خودفروخته لعنتی. ابن خاطره از آخر گالری اومد بالا این فقط یک تکه از چیزی بود که در ذهنم و بدنم زنده شد.

راستش برای این یادداشت جمع بندی ندارم و از دستم در رفته. نه یادداشت اصلا فکر کنید فردا روز عجیبیه و مردی که در شعرهام همیشه صورتش پنهانه رو بوسیدم. امیدوارم اون مرد سیسیلی باشه.

انقطاع

  • 19:12 1405/2/30
  • میسو

همینطور فکر می‌کنم غرق می‌شوم. غرق در رودخانه‌‌ی زیر شهر. از همون روزی که اون کتاب رو خوندم همه چیز راجع‌به شهر برام جور دیگه ای شد. چون ادامه داشت و هی جلو رفت و منتقل شد.

حالا من امتحان توی اون شهر راستش همیشه دوست دارم پسر سوییشرت زرد رو بببینم و ازش بپرسم چطور اینکارو کردم چطور میشد گم شد ولی واقعا گم نشد؟

من همیشه فکر میکردم من اون زنم زنی که همه چیز رو فراموش کرده.

عجیب نیست زنی باشی که معشوقه آن رو فراموش کردی این خودت رو فراموش کردی اما توی یه شهر غیرعادی پیدا کنیش اما همچنان ندونیم تو همونی. هیچوقت ندونی.

 

 

تناوب

  • 01:26 1405/2/30
  • میسو

زیر سرم روبالشتی نسبتا مرطوبه از شستشو در این لحظه خیلی خیلی حس فرو رفتن به درونم بهم دست داد.انگار ماری دورم چنپره زده باشه تا منو بخوره. به این دوره برگشتم که دلم نمی‌خواد هیچ کاری کنم خصوصا فیلم دیدن یادمه تو جنگ هم اینجوری شدم. یأس خالص و قوی. می‌دونی چی میگم؟

حتی نمی‌خوام این یادداشت رو کامل کنم.

 

توت‌فرنگی نیوزلندی

  • 15:39 1405/2/29
  • میسو

امروز یه پرتقالم یه توت فرنگی نیوزیلندی امروز یه سرما ام که کسی نمیتونه جلومو بگیره. از صحبتی که خانوم فالگیر زد خجالت کشیدم درحالیکه ازک تعریف کرده و با خودم گفتم اگه یکی اسم و اسم مادر رو بببینن متوجه میشه منم مگه چندتا... یا نام مادر... داریم البته ممکنه داشته باشیم. بهرحال امروز دیر بیدار شدم و حتی نتونستم توی گروه دخترا چک لیست بزارم.  همینطور سام اسمیت انهولی میخونه و دارم فکر می‌کنم از گرما متنفرم. کاش الان یه بعدازظهر زمستونی بود که آدما از ترس سرما تو خونه مونده بودن. از ازدحام تابستونی توی فضاهای سبز متنفرم جاهایی که زمستون خالی از سکنه میشه. بهرحال اگر نمیتونی به خودت برگردی باید یه آدم جدید بسازی مثل مسافر زمان. تمام خواب هامو فراموش کردم و ناراحتم.

بامداد خمار

  • 01:29 1405/2/29
  • میسو

الان همه خوابن اما دوست داشتم همه خواب نبودن. یعنی یه زندگی در شب داشتم. همه منظورم خانواده نیست. اونا از زندگی در شب زیاد خوششون نمیاد اما این برنامه کنه برای دوران استقلالم. بهرحال خوابم نه که نیاد اما دوست دارم سرگرم یه بحث باشم یا الان برم یه کافه شبانه. بیخیال اونقدرا بزرگ شدم اما خب هنوز به لایف استایل موردعلاقم دسترسی ندارم. بهرحال منم توی شهری با شب های زنده زندگی نمیکنم که اینجا نه سئوله نه استانبول نه هیچ شهر دارای شب های زنده.

وسط این فکرها، همزمان میتونم بهتون بگم دوتا سریال رو دراپ کردم اول اینکه سریال جدید آیو رو که تا قیمت ده دیدم ول کردم نمی‌دونم چرا اما دیگه دلم نمی‌خواد بببینمش دومی هم پنج قسمت درحال پخش مثل همون قبلی دقیقا سریال مشکلات مالی مارگو دیدم اونم احتمالا ول میکنم چون مارگو داره به خاک سیاه میشینه.

در این برهه باید بگم زندگی واقعا جالبه همه چیز به هم بستگی داره کجا به دنیا بیایچه درسی چه کاری که علاقه ای....خلاصه که دره و قله برای همه با هم فرق داره.

خب پاراگراف آخر شبیه استاد های انگیزشی شد و دلم نمی‌خواست بهرحال منم که آزمندیان نمیشم.

اگر از پیشینه مطالعات و علاقم به مباحث انگیزشی زرد و سنی که شروع کردم بگم احتمالا شخصیتی که اینجا میشناسید عجیب بنظر میاد.حداقل خوشحالم که تموم شده و الان هم  منطقی ام. 

خب شما اسم پست رو بببین!

من یه بار بامداد خمار خوندم تو مدرسه آنقدر ناراحت شدم و تازه اونجا فهمیدم اگه یک کتابی که دوست ندارم و مطابقم نیست بخونم یعنی چی. یه حالت کابوسی شده بود برام. بله همین بامداد خمار.

در باب زندگی

  • 21:40 1405/2/28
  • میسو

امروز؟

من واقعا حس می‌کنم توی زندگی یک سال پیشم چهار سال پیشم ده سال پیشم نیستم. اوایل فکر میکردم چون هرچی میرم جلو زندگی کمتر باب میلمه حالا دارم نگاه میکنم امسال و پارسال من خیلی فرقی ندارن اما من هنوزم فکر میکنم اون پارسالیه من نبودم. نمی‌دونم چطور بگم شعار نه ها. انگار سرم و مغزم و بدنم و همه چیز یکی دیگست به پارسال که نگاه می‌کنه یادش نمیاد. وقتی این قمر میاد تو سرم حس واقعی نبودم اطرافم تشدید میشه.

بهرحال امروز دهانم تلخه مثل یه شکلات تلخ حس میکنم از تلخی زندگی میاد. از پنکه سقفی تو سرم. عزیزم حتی فکر افتادند پلیور قرمز  روی این زمین داره میره روی اعصابم.

نمی‌دونم همسایه بالاییمون چرا آنقدر بیشعور شده امروز سر ظهر چند بار گردو یا همچین چیزی شکست الآنم داره یه غلط دیگه می‌کنه.

 

چرخه

  • 15:30 1405/2/27
  • میسو

به چرخه‌هایی که ازش خارج نمیشی نگاه کن. من دارم نگاه می‌کنم یکی از اون ها درست جلوی چشمامه. می‌دونم جهان داره هلم می‌ده تا ازش خارج شم. اما من مثل اینکه می‌ترسم از وسط این چرخ دنده‌ها بیام بیرون هوای تازه بخورم. فکر کن مثلا وسط ساعت هوگو هستم. چرخ دنده‌ها منو زخم می‌کنن. همه این ریجکتی ها که حسبدی بهم می‌ده برای همینه اما چیکار کنم که همیشه وسط دوراهی انگشت به دهن و مردد می‌ایستم؟؟؟

مدرنیته

  • 00:32 1405/2/27
  • میسو

چندتا کتاب خوندم این مدت اما بزارید از اونی که خیلی خیلی منو فکری کرد بنویسم: کتاب مستاجر.

جالبه همون روز یه فیلم کره ای دیدم که وا رفتم. چون این دو تا مضمون های تقریبا مشابه داشتن: فیلم ریش ابی.

حالا بزارید از مستاجر بگم، داستان از یک آپارتمان شروع میشه. یه مرد کارمند که اصرار داره آپارتمانی رو اجاره کنه اما زنی که قبلا اونجا ساکن بوده خودش رو از پنجره به پایین پرتاب کرده بوده و مرد به ملاقات زن می‌ره که توی کماست و...

ریش ابی، پزشک آندوسکوپ و کلونوسکوپ بعد از طلاق از همسرش وارد به شهر کوچک محلی میشه. اون یه اتاق کوچکی و کثیف اجاره می‌کنه که بالای یه قصابیه. یه روز پیرمرد صاحب قصابی برای آندوسکوپی میاد و تخت تأثیر داروی بیهوشی (مرسوم بوده که تخت تأثیر دارو هرکسی یک راز شخصی توی بیهوشی از خودش میگه) حرف های میزنه که مربوط به یک جنایته و ...

من هیچکدوم رو اسپویل نکردم. کمی از نقدهای مستاجر رو خوندم چون برام‌گنگ بود.

 

ری استارت؟

  • 23:51 1405/2/26
  • میسو

خب یه سلام چون مدتی اینجا نبودم😭😭اگه کامنت گذاشتید یا لایک کردید یا پیام دادید به این خاطر یود که جواب ندادم و فقط می‌تونستم نقش مخاطب داشته باشم.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود.

در خلال روزها و ذهن فرسوده

  • 11:42 1405/2/16
  • میسو

خواب هایم یکی پس هر دیگری مرا می‌ترساند معلق می‌کند از جایی آن بالاها. دیشب خواب دیدم با خانوم می به کار بساط لباس مردانه زدیم بعد خانوم میم در واقعیت آدم راحت طلبی‌ست و نمیدانم آنجا چه میکرد؟ بعد نمی‌دانیم کجا رفتیم، وقتی برگشتیم لباس ها را جمع کرده بودند و در پاگرد و خانه مادربزرگم پخش بود و خاله ام کندوکاو میکرد این ها چیست. اون  روز بارونی پسری که توی نوجوونی بهم شماره تلفن داده بود من رو توی اون حالت استیصال شغلی دید و من خیلی ناراحت شدم. میم هم منو دلداری داد. به میم گفتم شوهرت ناراحت نشه تا دیروقت موندی اینجا اما چیزی نگفت. بعد تر با چند دختر دیگه در مجالسی به صورت ردیفی کنار دیوار می‌نشینیم اصلا یادم نیست.

اون آقاهه هست تو اینستا اشغال هاشو قاطی می‌کنه تو مخلوط کن و میخوره این مواقع یادد اون میفتم بعد هم صدای اون سرآشپزه که می‌ره رستوران و غذاها رو نقد کنه و مثلا طنازه دوبلورش تو سرم می پیچه من اصلا دوست ندارم اونو اما یه همکار داشتم که مدام منو در معرض دیدش قرار می‌داد مثل این که ناخواسته طالبی رو پرت کنی تو حلق کسی.

دیرتر هم‌اتاقی‌ها رو دیدم. یه فیلم سطحی برای گذراندن. دختری که زیاد اعتماد به نفس نداره و در دبیرستان دوست صمیمی نداشته. توی دانشگاه با یه دختر محبوب و خوش لاس هم اتاقی میشه....و از این کارش به غلط کردن میفته.

 

همش یاد این حس میفتم راستش دوست دارم این خاطره از ذهنم پاک بشه. اون سفر شمال که مامان توش با ماهی مسموم شده بود و موقع برگشتن مجبور شدیم یه اتاق بگیریم تا صبح بشه و برگردیم اون اتاق اون زن و مرد که کلی بچه داشتن اون سرمای شمال که دیگه داشت آزارم میداد برحسب شرایط. ذهنم تعبیه شده که در بروز هر اتفاقی یه اتفاق احمقانه قدیمی رو بهش بچسبونه.

یومی

  • 12:37 1405/2/15
  • میسو

سلول های بومی هست قسمتی تموم شد؟ یا من اشتباه فهمیدم.

الان می‌تونم گریه کنم

چون تیتراژ قسمت هشت کلی خلاصه نشون داد و خداحافظی😕😭

مووان؟

  • 22:33 1405/2/14
  • میسو

از تمام داشته‌هام کلی کتاب که ریختم دور ، هنوزم دارم رد می‌کنم می‌ره. جا ندارم اعصاب ندارم دورم شلوغ باشه. اون وسطا یه دفترچه کاریکلماتورهامو از سال ۹۴ پیدا کردم. بله عزیزانم من حیف شدم.

خب اون دوره من یه سری شعر هم داشتم حتی تایپ و جمع بندی کردم اما برای چاپ نرفتم. خوشحالم که حالا ملت ادبیاتی دغدغه چاپ ندارن ولی بیاین روراست باشیم من چطور بدون کتابی که اون سال چا نکردم ثابت کنم همه‌ی این سال‌ها نوشتم و می‌نویسم. هرچند مدت زیادی از ادبیات مووان کردم.

مگه اینکه ادیبی هم فکری چیزی اینو بفهمه.

ولی مهم نیست.

کور سوی زندگی

  • 19:59 1405/2/14
  • میسو

دارم کراکر می‌خورم مثلا دارم کراکر میخورم تا عادت به شیرینی که مامانم ساخته دفع بشه اما می‌دونم ممکنه همین الان با شیرینی بیاد.

من نمیدونم چرا مرض قند موروثی که هنوز بهش دچار نشده جدی نمیگیره. منم نمی‌گیرم. مادربزرگش با مرض قند کرده و مادربزرگم انسولین مصرف می‌کنه.

اخیرا حس چاقی دارم ولی فکر میکنم پف تصنعی حاصل از تیرویید باشه. پف احمقانه ای که بیشتر بالاتنه رو‌ خراب می‌کنه.

توی خیابون زیاد به چشم آدما نگاه نمیکنم. قبلا میکردم. دیوونه زیاد شده اخیرا برام پیش اومده با آدمایی چشم تو چشم بشم و مزاحم بشن.

می‌دونم اینو نیاید بگم اما زندگی کردن با مامانم خیلی سخته.

امروز حس کردم ریه‌ام توی گرمای مفرط خونه داره آسیب می‌بینه. 

خیلی دراما دارم نمیگنجه بیخیال.

 

آردی بهشت

  • 19:11 1405/2/14
  • میسو

اومدم پیاده روی و این گرفتگی هوا منو داره می‌کشه مخصوصا. وقتی از زیرزمزاغ علی خیابون رد میشم.

زندگی یک خلا

  • 15:03 1405/2/14
  • میسو

امروز اولین آیس سال رو برای خودم درست کردم. راستش من کافئین گرم رو هنوز بیشتر دلم میخواد با اینکه گرم شده. صبح موهامو رنگساژ کردم و وسط پیشونیم حساسیت بهم داد بعد قرص حساسیت خوردم. اینروزا حتی وقتی چشمام بستس دارم فکر میکنم به روزگاران فکری برگشتم. فکر نمیکنم کتابام تموم بشه وگرنه دوست داشتم فردا برم کتابخونه. 

بقا

  • 09:06 1405/2/14
  • میسو

نمی‌دونم این میل به بقاعه چیه؟

من حس می‌کنم آدما نسبت به قبل از جنگ، نسبت به هم بی‌مهری شدن و پاش بیفته همو گاز میگیرن و بدتر از اون.

آخه ایرانی این‌همه حرص می‌زنی که تو شرایطی مثل این بیفتی جلو؟

اونم با پاک کردن اسم بقیه و حسودی؟