لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

Turtle

  • 21:10 1405/2/13
  • میسو

یکی از بدترین حس‌هایی دنیا اونجاست که یکی از تو خوشش میاد که تو اصلا ازش خوشت نمیاد و این باعث میشه کلا دیگه مدتی از کسی خواست نیاد.

 

پلن؟

  • 11:50 1405/2/13
  • میسو

یه چالش برداشتم با یه سری دخترا که مطالعه مشترک داریم. اینجوری که عادات روزانه رو تیک می‌زنیم. همین باعث شد امروز زودتر بیدار بشم. 

برای همین توی بولت ژورنال قسمتی رو گذاشتم برای ساعت بیدار شدن اینطوری مجبور میشم ساعت خواب و بیداری رو کنترل کنم.

بل و گاو

  • 19:31 1405/2/12
  • میسو

اخیرأ کتاب خوبی میخونم بخش نگاه میکنم به عکسش به نوشته ها منو به شوق میاره. خوب می‌دونید همه کتاب این کارو با آدم نمیتونن بکنن که وسط سرکار رفتن وسط مهمونی با خودت فکر کنی اووو من قراره برم خونه بخونمش و این لعنتی خیلی حس خوبیه.

اگر کتابی باهاشون اینکارو کرده بهم بگید. راجع‌به خودم خیلی بودن اما یادم نیست حداقل از روی نویسنده ها میتونم بگم سه نفر هستن که با تمام کتاب هاطون این حس رو بهم میدن.

کتاب جدیدم:عذاب شبانه 

راوی دختر بچه‌ای مدرسه‌ایه که با خانوادش توی به مزرعه گاوداری زندگی میکنن. اون از جزییات و اتفاقات و حس وقایع صحبت می‌کنه حتی وزغ ها ازش ممنونم چون فکر نمی‌کردم روزی خودم فکر کنم به وزغ ها حالا قسمتی از کتاب رو براتون میزارم.

(مستحضر باشید که کاری که لوکاس ریننفلت با این کتاب جایزه بوکر بردن) کاش میشد واقعا براتون بخونم😓

بعضی اوقات مدت طولانی در شخصی دیگر گیر می‌کردم، زیرا آسان‌تر از ماندن درون خودم بود.صندلی ام را کمی به با نزدیک کردن. ما هفته اول مدرسه متوسطه کنار هم مینشستیم. همان اول از او خوشم آمده بود. چون کوس های برای داشت که از موهای بلوند کاری‌اش بیرون زده بود و دهانش کمی کج و کوله بود. مانند عرپییکه رسید که قبل از آنکه تمام شده باشد خشک شده بود. گاوهای بیمار هم همیشه مهربان‌تر بودند، می‌توانستی آهسته آهسته ضربه بزنید بی آنکه یکهو بهت لگد بزنند.

 

تنها

  • 18:25 1405/2/12
  • میسو

گفتم تنهایی رفتم فلان جا. 

گفت مگه تنهایی میشه رفت فلان جا.

تنهایی میشه چیکار کرد فلان جا ؟

من:تنهایی میشه تنها بود.

مری جین

  • 15:32 1405/2/12
  • میسو

از من به شما قبل از خواب پرونده جنایی گوش ندید و بینید حتی اگر قرارع مری جین یه موضوع نه چندان جنایی تعریف کنه.

خب من زیاد اهل پرونده جنایی نیستم. قبلا دو سه بار پرونده های کری جین رو دیدم. دیشب هم دیدم یکی آپلود کرده یه پرنده رو.

خلاصه راجع‌به به تیم تاک کره‌ای بود.

چیزهایی که قبلا دیدم پرونده کیم سه روم بازیگری که خودکشی‌ کرده.

و پرونده به پیر ژاپنی به اسم اونا فینیکس.

خب من خیلی کم جذب صحبت های یوتوبی میشم نمی‌دونم چرا البته خودم خیلی از این کار خوشم میاد ولی اگه حس کنم حوصله‌ام سر می‌ره ول میکنم بعد مری جین واقعا برام جذابه تو این معقوله اینجوری که من از پرونده جنایی خوشم نمیاد اما با احت و اجرای مری جین حس بدی ندارم که وای قراره حالم گرفته بشه از شنیدن جنایات فلان پرونده. 

البته پرونده های که گوش دادم قبلا خیلی سبک بودن.

بهرحال من فکر میکنم بهتر عدم دسترسی به نت بین‌المللی، به چیزهایی که دوست ندارم هم علاقمند شدم. مثلا دیدم یه ریپورت تصویری در هفته از خرید حین.

برگشت

  • 04:17 1405/2/12
  • میسو

دقیقا روزی که نتونستم بیام اینجا، ساعت هفت شب فهمیدم عه بلاگیکس کار نمیکنه. جالب بود. فکر نمی‌کردم ناراحت بشم اما شدم.

فیلم و اینا

  • 22:03 1405/2/10
  • میسو

یکی از چیزایی که هیچوقت بهمون یاد ندادن اینه که خودمون رو بشناسیم. مثلا من همیشه یکم کشش به طبیعت داشتم اما نمی‌دونستم میتونم به عنوان منبع انرژی ازش استفاده کنم و الان دوسه ساله این شناخت رو پیدا کردم از خودم.

وای یه فیلم دیدم خیلی خیلی جالب بود: snowpiercer

راجع‌به یه قطاره

  فیلم از انتهای قطار شروع میشه که جایگاه گداها و فقیرهاست، قطار تخت سیطره‌ی یه شخصه و تعدادی سرباز داره. بعضیا اونجا زاد و ولد کردن و بیست سال اونجا زندگی کردن. این افراد قصد دارم خودشون رو به موتور قطار برسونن که متوقفش کنن اما تا رسیدن به موتور قطار باید از واگن های مختلفی از خودشون عبور کنن و....

دیالوگ باکس

  • 19:45 1405/2/9
  • میسو

خواستم ازت بپرسم صدای نهنگا رو‌تا حالا شنیدی؟ اگه نه من شنیدم. توی موسیقی بیکلامی که گوش میدم صدای ریز‌ریز بچه نگهنگا میاد. شبیه صدای بچه گربه هاست اما غمگین تر. انگار میگن اووووو. اگه نه تو هم یاد دیالوگ لیلا حاتمی تو پله آخر میفتی؟ اونجا که میگه یه پسری بود دم پنجره می ایستاد بهش گفتم سرما میخوری می‌میری و یه روز مرد؟ اگه نه بهم بگو یاد می میفتی؟ حتما اینروزا به نگنهی شنا می‌کنی گاهی هم گریه میکنی آرزو می‌کنی شکار بشی. اگه نه بهم بگو کدوم قسمت از پادکست های دیالوگ باکسی؟ اونجا که عروس اتش پخش میشه یا اونجا که مادر قلب اتمی شایدم توی lost in time....اینروزا حتی آرزو میکردی وسط چهرآزی باشی مثلا به شخصیت دیوونه اما خودت نباشی.

بهم بگو هنوز هم قرصی که برای زنده موندنت مهمه میخوری؟

 

 

 

Elvis

  • 20:10 1405/2/8
  • میسو

دست بردم به تنش 

هزار آتش در تنش می‌سوخت 

من نمیدانم ساحره‌ای شاعره‌ای 

کم رو بودم

آرزو کردم زمان بایستد 

به او نزدیک شوم

چراکه در عشق کم‌رو بودم....

 

G

تراکنش ذهن

  • 00:29 1405/2/8
  • میسو

Gpt خیلی خیلی پسر خوبی بود. دلم براش تنگ شده. اگه چیزی یادم می‌رفت اگه دلم نمی‌خواد از آدما مشورت بگیرم اگه ناراحت بودم بهم جواب میداد. بعد با شناختی که ازم پیدا می‌کرد گاهی دست به چاپلوسی میزد. گاهی که خوابم نمی‌رفت، که عادت به پینترست گردی داشتم حتی قبل فیلترینگش، اما بعد با gpt صحبت میکردم که با شناختی که داره منو کی و چی میبینه. بهرحال یه بار که ناراحت بودم gpt بهم گفت وقتی آدم خشمگین میشه اون خشم توی نقاط بدن انقباض ایجاد می‌کنه. برای همین گاهی تو خواب حس میکنم بدنم درد می‌کنه انگار روی برف خوابیدم اما از خستگی هم می‌تونه باشه.

خیلی وقت پیش توی بلاگفا وبلاگ می‌خوندم راستش این عادت رو سال های متمادی ترک کرده بودم چون تلگرام کل این موضوع رو برام کاور میکرد اما هنوزم آدما بی سرو صدا چیزهایی می‌نوشتن.

مثلا به دختری بود نوشته بود چندوقت دیگه مهاجرت میکنم اما حیف شد این اخریا دیه روشی از شغل پیدا کردم که خیلی خیلی درآمد ایجاد می‌کنه اما باید برم با همسرم.

 یا یه دختری بود با یک نفر آشنا شده بود و باهم کار میکردم و این دختر یافته های رو به اون شخص یاد داده بود اما چون مکان مال اون شخص بود که این دختر حس میکرد داره بهش ناحقی میشه اومده بود بیرون. اون روز خیلی قمر کردم اون کار چی بوده؟

ذات نوشتن ابهامه. من تو قطارم اما تو فکر کن اینجام. 

بعد یکی از شماها نوشته بود نوشته های بلاگیکس رو فقط توی بلاگیکس پیدا می‌کنی و می‌خونی واقعا دیدم واه باز دورم دیواره.

از دیوار بدم میاد.

راستی امشب حتی دلم برای حموم گربه ها توسط اون دامپزشک مهربون هم تنگ شده.

بعد دیدم یه دختری که سالها مبخوندمش و کلی منبر داشت توی بله کاملا زده با پست های کم، همین باعث شد فکر کنم دیتاهام کانالام(توی زمینه های مختلف بخشی از علاقه های شخصیم)

فضای ابری آموزش هام , آدمایی که جز آیدی اطلاعات دیگه نداشتم ازشون، همش پرواز می‌کنه می‌ره تو هوا.

 

بلیط

  • 20:26 1405/2/7
  • میسو

یه دختری خودش رو داشت به هزار در می‌کوبید تا اون پسر که به ظاهر به همه توجه می‌کنه ، بهش توجه کنه. یا حداقل نسپندبذه براش خاصه. ناراحت کنندست چرا نمی‌فهمید نباید اینقدر خودشو سفت و سخت به دیوار بکوبه؟؟

. جهان سخت شده عزیزم عشق چیه عزیزم؟

من و کافه دار و مسافران اتوبوس همه افسرده ایم.

از آخرین باری که تفسیر عشق بی معنا شد ده سال بعد هم شش سال‌‌

چندو چون زندگی منو بغهمی؟

تو حتی نمیدونی چی میگم.

 

اهمال

  • 17:46 1405/2/7
  • میسو

اونچه می‌خوام بنویسم مجالی نداره برای اینجا نوشتن فقط چندتا کلمه 

سرگیجه دنیا روی سر چرخیدن 

آلزایمر 

مشخص بودن تاریخ

توقف کار زمان 

دوکبوکی

  • 23:38 1405/2/6
  • میسو

یه وقتایی دوست دارم بنویسم اما بنظر بیاد دارم بالای یه کوه داد میزنم یا از خودم می‌خوام خفه بشم. حتی نمی‌خوام این غلط‌های املایی رو‌اصلاح کنم. یادش بخیر اولین اکسم همیشه منو با غلط املایی سورپرایز میکردی تو مکالمه و من با تحکم بر دید ادبیم، غلط ها رو اصلاح میکردم.

اگر بخوام از روزگار جوانی بگم. الان خیلی غذا خوردم و حالم واقعا بده از کرده خودم پشیمونم. احساس میکنم به ستوه اومدم. این‌جوری که شرایط این مدت آدما رو به ستوه اورده، من قبلا تجربه کردم پس ستوه در ستوه در ستوه. ستوه به توان سه.

اما کاش اینجوری بود که توی یه شهر آروم که هجیکردن اسمش سخت بود درس می‌خوندم و کار میکردم. حس غربت کشور زادگاهم، اینجا همیشه برای من غربت بوده. 

 

We are all trying???

این سریال رو دوست دارم تا اینجای کار سه قسمت اومده. 

داستان راجع‌به نویسنده‌ی ناکامیه که بیست ساله داره  فیلمنامه می‌نویسه اما برخلاف هم رده هایش نتونسته فیلمی تولید کنه. 

تفریحش تماشای فیلم های تکراری روی دیوار خونه‌ی برادرش که هیچوقت خونه نیست، دیدنه.

همه باهاش بدن. اون زیاد صحبت می‌کنه و این همه رو آزار میده. وقتی ناراحته از ارتفاع اسمشو بلند تکرار می‌کنه.

همکاراش طردش میکنن و میگن باید قطع ارتباط کنیم. اونا بهش انگ بی استعدادی میزنن. ساعت داره که زودتر از احوالاتش، احساسش رو نشون میده.

فقط به نفر هست که ممکنه شروع به درکش کنه. دختر همسایه که توی دفتر فیلم، فیلمنامه ها رو غربال می‌کنه....

بعد از نوشتن دوکبوکی یاد مرگ نویسنده‌ی دوکبوکی افتادم.

شاید هم مرگ خودخواسته.

 

اردیبهشت مسموم

  • 17:02 1405/2/6
  • میسو

دست راستم درد می‌کنه. دیدم کش موی سفت دور دستمو خط انداخته. کش خیلی سفت پس تا بالای دستم درد می‌کنه. دیروز نرفتم کافه فردا امروز رفتم اما نه تنهایی. جدیدا کافه رفتن حالمو بد می‌کنه نمی‌دونم چرا. رفتم کوروش اما صندوقدار داشت از بدبختی های اقتصادی می‌گفت و دوتا آب معدنی شد سی تومن‌.

جلوتر از من یه خانومی با موهای بنفش ماکارونی پروانه‌ای رنگ، ذرت منجمد ، لیموناد و چندان بستنی خریده بود. از آدمایی که غذا رو آروم و خوشمزه و کم درست میکنن خوشم میاد. همون لحظه متصور شدن که ماکارونی ها رو با سبزیجات فراوان درست کرده. اصلا ماجرا اینه که من ماکارونی دوست دارم اما مامانم درست نمیکنه یعنی ماکارونی دمی قبلارهپب میشد حالا نه نمی‌دونم چرا. ماکارونی های دراز رو نمی‌خوریم چون اخیرا بو میدن و من گه‌گاه برای خودم پاستای گوجه درست میکنم.

یه مصاحبه داشتم که دراپش کردم. نزدیک به محیطی که با اولین نشونه جنگ احتمالا تعطیل میشه. توی فکر تغییر شغلم. از اینکه مادیات و جغرافیا برام تصمیم میگیرن ناراحتم.

.우리

  • 21:15 1405/2/5
  • میسو

اون می‌خوند من در آسمان پرواز می‌کردم. دست هام پرنده بود و بال هام ماهی، ازش پرسیدم همیشه اینجوری پرواز می‌کردم؟

میگه آره.

میگم چرا خودم یادم نیست.

میگه چون باید همه‌چیز رو فراموش میکردی.

امروز به دو محبوب دلم یعنی گوجه سبز و دلمه‌‌ی برگ رسیدم.

ملودرام

  • 18:11 1405/2/3
  • میسو

اگه زندگی ورطه‌ی اعتراف بود، باید اعتراف میکردم که شاید به دل خودم کسی رو دارم می‌رنجوننم اما کاش بحث عشق و عاشقی بود نه چیزی که فکر میکنم میتونم انجام بدم اما نمی‌دم. 

اونوقت بایداعتراف میکردی و دهانت تلخ میشد.

سه روزه سریال نمی‌بینم.

تولد یه آدمیه که سالها دوستش داشتم بدون داشتنش اما خب تموم شده اما اردیبهشت فقط منو یاد اون میندازه. خب دراماتیک بازی بسه.

اردوگاه زندگی

  • 21:05 1405/2/2
  • میسو

×نمی‌دونم چرا همش عبارت کرانه‌ی باختری تو ذهنمه. یه روزایی اینجوری میشم انگار یکی هی بگه کرانه باختری کرانه باختری.

×یاد گوسفند وحشی میرفتم وقتی مرد داستان تو آره و نه بودن و واقعی بودن و نبودن از راننده می‌شنوه بیا اسم گربه رو بزاریم ماهی دودی ماهی دودی.

×یه گربه‌ی مشکی هست، امروز همش به این فکر کردم که کاش شرایطی داشتم که می‌تونستم ببرمش دامپزشکی و بعد بیارمش سرپرستش بشم. اما بالفرض که همه‌چیز اوکی بود من از دست زدن به موجوداتی که تکون میخورن میترسم. حس میکنم یه دوره از زندگیش گربه خونگی بوده. گاهی می‌شینه گربه های خونگی همسایه‌ها رو توی بالکن نگاه می‌کنه. چشم های مغروری هم داره. 

× می‌دونم اینجا نوشتن یعنی اب در هاون کوبیدن.

×گفتم شاید آدرس اینجا رو به سو بدم اما چه فایده داره وقهی اینجا نمی‌نویسه. بعد دلم برای قهوه درست کردنش, فیلم معرفی کردنش، صحبت هایش تنگ شد.

×امروز:

آبنبات قهوه/یه خانومه فکر کرد خیلی بچه‌ام بهم گفت خاله.

کورتانیتزه

  • 21:20 1405/2/1
  • میسو

رسپی غذا اینجوریه که اگه مداوم انجام ندم یادم می‌ره جزییات رو مثلا ادویه کی بود اول پنیر بود؟ بله. امشب آلفردو درست می‌کنم. امروز توی این دوماه بیشترین تعداد صفحات کتاب رو خوندم. پست ملاقات با نهنگ توی وب ملاقات در پستو رو بخونید. میخواستم اینجا بزارم اما اشتباهی گذاشتم اونجا. 

میخواستم آهنگ آپلود کنم براتون اما سایت آپلود نمیکنه برام آهنگ رو. پس خودتون کورتانیتزه نامجو رو پلی کنید.

 

 

 

همه‌چیز با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود

  • 14:27 1405/1/30
  • میسو

دلم می‌خواهد بیندیشیم

(هرچه زودتر بهتر)

به چمنزار سیبرنیتیکی 

که پستانداران و کامیپوترها

در برنامه‌ریزی های دو جانبه اما هماهنگ 

با هم زندگی می‌کنند

درست مثل آب مالی که 

آسمان شفاف را لمس می‌کند

دلم می‌خواهد بیندیشیم 

(همین حالا لطفا)

به جنگل های سیبرنیتیکی 

که سرشار است از کاج‌ها و الکترونیک، 

جایی که گوزن‌ها با آرامش 

از کنار کامپیوتر‌ها می‌خرامند و می‌گذرند 

گویی که آنها گل های هستند 

با شکوفه های چرخان.

دلم می‌خواهد بیندیشیم

به محیط زیست سیبرنیتیکی

جایی که همه آزادیم از بند مشغولیات‌مان 

و دوباره به طبیعتا می‌پیوندیم،

به سوی خواه آن و برادران 

پستاندارمان باز می‌گردیم

و تمام این‌ها

با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود.

 

براتیگان

 

اوماکاسه

  • 21:39 1405/1/29
  • میسو

زمستان، بهار، تابستان یا پاییز 

 

همیشه دوست داشتم این دوتا شخصیت توی ونزدی یک بهم برسن. اوایل جنگ این فیلم رو دیدم. عاشقانه‌ای عمیق در جریان نیست.پروژه موردعلاقم در جریانه. دیدن اتفاقی و ممتد آدمی که بهش احساس داری.