لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

همه‌چیز با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود

  • 14:27 1405/1/30
  • میسو

دلم می‌خواهد بیندیشیم

(هرچه زودتر بهتر)

به چمنزار سیبرنیتیکی 

که پستانداران و کامیپوترها

در برنامه‌ریزی های دو جانبه اما هماهنگ 

با هم زندگی می‌کنند

درست مثل آب مالی که 

آسمان شفاف را لمس می‌کند

دلم می‌خواهد بیندیشیم 

(همین حالا لطفا)

به جنگل های سیبرنیتیکی 

که سرشار است از کاج‌ها و الکترونیک، 

جایی که گوزن‌ها با آرامش 

از کنار کامپیوتر‌ها می‌خرامند و می‌گذرند 

گویی که آنها گل های هستند 

با شکوفه های چرخان.

دلم می‌خواهد بیندیشیم

به محیط زیست سیبرنیتیکی

جایی که همه آزادیم از بند مشغولیات‌مان 

و دوباره به طبیعتا می‌پیوندیم،

به سوی خواه آن و برادران 

پستاندارمان باز می‌گردیم

و تمام این‌ها

با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود.

 

براتیگان

 

اوماکاسه

  • 21:39 1405/1/29
  • میسو

زمستان، بهار، تابستان یا پاییز 

 

همیشه دوست داشتم این دوتا شخصیت توی ونزدی یک بهم برسن. اوایل جنگ این فیلم رو دیدم. عاشقانه‌ای عمیق در جریان نیست.پروژه موردعلاقم در جریانه. دیدن اتفاقی و ممتد آدمی که بهش احساس داری.

موریاکی

  • 19:35 1405/1/29
  • میسو

بدون پیش زمینه ذهنی تلگرامو باز می‌کنم. چند وقت پیش در اوایل جنگ یه بار نتم وصل شد اونم با کمک بچه های رزبلاگ، بعد یه پیام برای اکانتم اومده بود. جالب بود، یه پسری که انگار تازه عضو انجمن کتاب شده بود نظرمو راجع‌به سوکورو تازاکی خونده بود و تو اون بحبوحه بی نتی پیام داده بود بیا راجع‌بهش باهم صحبت کنیم. خب نظراتم مال یه سال پیش بود و تا به خودم بجنم قطع شدم.

ولی من عاشق پس از تاریکیم، حتی شهر و دیوارها حتی گوسفند مد وحشی حتی سرزمین عجایب و بی رحم اما اولویت من پس از تاریکیه. بچه های انجمن میگن سلیقه‌‌ی نادری داری.

کافکا رو به برادرم معرفی کردم اما نخوند گفت چند صفحه خونده و خوشش نیومده.

کل امروز به دوخت گذشت.

فاکینگ روز بعد جنگ

  • 22:26 1405/1/28
  • میسو

طراحی باعث شد شونه و بدخوابی باعث شد که گردن درد بگیرم باز. شبیه ترکش خورده‌ای از جنگ شدم. واقعا از جنگ به بعد اینجوری شدم. آخرم تموم‌ نشد. حوصله ندارم تمومش کنم. یک قسمت ریست دیدم و یه کنفرانس.یه کیندر خوردم که بی نظیر بود. 

بعد متوجه بوی عطر شدم. این قسمت ناراحتم کرد.  چند وقت پیش یه برگه تبلیغ عژذ گذاشتم پشت قاب گوشیم خیلی خیلی بوی زیادی داشت و بوی خوبی هم داشت. حالا اون رو خیلی وقته رفته اما منو یاد یه خاطره انداخت. در یک ثانیه کل اون خاطره یادم اومد و ناراحتم کرد. ازش نمی‌نویسم چون شش سال ازش گذشته و خاطره مرده محسوب میشه.

همه چی مثل سرگیجه تو سرم می‌چرخه. جزوه ها، قرص، سیم کارت، ساقه طلایی، چت ها و اخبار روبیکا... حس میکنم هیچی واقعی نیست.

ساعت شنی

  • 21:42 1405/1/27
  • میسو

خیلی احساس خستگی می‌کنم، انگار روی زمین قل خوردم. نورها آزارم می‌دن. همیشه به این فکر می‌کنم که اگه زیر پنجره اتاقم، دیوار نداشت، می‌تونستم قل بخورم. حتی نیاز دارم برم تو کمد و ساعت‌ها ساکت باشم( اشاره به فیلم چیزهای درخشان...). 

حتی اگه خرس قطبی بودم و مدتی توی غار می‌خوندم بد نبود. حتی شخصیت توی نقاشی هم بد نیست. حالا که فکر می‌کنم حتی شخصیت های مه‌آلود موراکامی توی شهر باشم.

این یادداشت ناقص و مفلوکه. شبیه احساسی که پشت ترافیک داری یا وقتی با مردی که نمیشناسی قرار ملاقات می‌زاری. از هر طرفش به سوراخ باز میشه و میرسه به سطح. یه یادداشت آبکشی. موضوع اینه که فردا هم همینه.

  • 23:22 1405/1/26
  • میسو

من آرزو کردم تو مثل قرص آرامبخش باشی.

در انتظار گودو

  • 13:00 1405/1/26
  • میسو

امروز مدام حس می‌کنم در انتظار گودوام. این کتاب رو وقتی می‌رفتم هنرستان خریدم. عمر کوتاه و خوش هنرستان. وقتی هنرستان رو ول کردم، از نمایشنامه خوندن بدم اومد. یکی دوساله دوباره میخونم. خیلی بار سعی کردم در انتظار گودو رو بخونم حتی آسایشگاه پیترهرولد اما نمی‌تونستم. وقتی خوندم دیدم یه عمر در انتظار گودوام.

فیلا

  • 00:11 1405/1/24
  • میسو

این روزا زندگی شبیه باشگاه مشت زنیه شایدم دنیای بابل براتیگان، اونجوری که اونا گم شدن، منم گم شدم. اگه سرمو بچرخونم یاد چرخ و فلک زمینی مهدکودک می‌افتم همیشه منتظر تعطیلی بودم تا اون دایره وسط رو بچرخونم و چرخ بخورم. شاید یه چیزایی زیادی یادم می‌آید چیزایی که فایده نداره. اینجا اولین باره می‌گم که من همیشه چیزای بی‌خود از ذهنم پاک نمیشه. بعد یادم میاد پارک نزدیک دانشگاه هم یدونه از اون چرخ و فلک‌ها داشت. این خیلی جالب بود. اون چرخ و فلک رو وسط ترک تحصیلی بردن. انگار هی خودت می‌پری جایی که نمیدونی کجاست. یه چیزی یه بی‌حسی.

بعد یاد یه کیف فیلای چند رنگ با دسته‌ی سرمه‌ای می‌افتم. وقتی چهار سالم بود و روی سکوهای مثلثی نشسته بودم. یه آبمیوه داشتم. اون سکوها جمع شد. به کیف فیلا که دوتا دایره بود و یه استوانه و توش زبر بود نگاه میکردم بهم حس بزرگ بودن میداد.

چند روز پیش از جلو خونه‌ی پنج سالگیم رد شدم. یه بالکن داشت. اما کف بالکن درست جایی بود که پنجره رو باز میکردی نه روی زمین یعنی باید خودتو بالا می‌کشیدی و روی سنگ سردش می‌نشستی. یادمه اونجا می‌نشستم اما خیلی کم. الان دوست داشتم اونجا رو داشتم. من بی‌ مأمن.

شما رسالتتون رو توی زندگی پیدا کردید؟

برای کاپیتان شدن

  • 19:12 1405/1/23
  • میسو

سرعت مودی شدنم شده چند ثانیه 

ناراحتم: گوش دادن به گمشدگان برای همیشه 

 

شما وقتی ناراحتید چی گوش میدید؟؟

اکس و جنبنده

  • 20:38 1405/1/22
  • میسو

خیلی خیلی دلم برای تریدز تنگ شده. اونجا گاهی می‌نوشتم. کوتاه و قوی. اگه اونجا بودم بهتون گوشزد میکردم که اکس چیز جالبی نیست عزیزانم. اکس اسمش روشه بهش برنگردید باهاش حرف نزنید جوابشو ندید اسمش روشه اکس. مطمئن باشید اگر برس دارید پشیمون میشید.

این نسخه مال همه نیست ولی خب می‌دونید چندتا آدم تو دنیا هست؟؟؟کم نیستن که. اونم اون اکسی که بد بوده.

بامداد

  • 04:00 1405/1/21
  • میسو

   یکی از کانال نویسایی که می‌شناختم وبلاگش بسته شده. نمی‌دونید لحظه‌ای که عکسشو روی پرو وبلاگ دیدم چقدر خوشحال شدم. مثل دیدن آشنا در غربت. آشنایی که از دوران کرونا می‌خونمش.

  امروز حالم خوب بود. به درون برگشتم و فکر کردم باید یکم به زندگی برگردم. از زندگی طلبکار باشم. می‌دونم فردا دیگه اون حس رو ندارم. اون حس رو نمی‌دونم نگه‌دارم.

سریال گرم و شیرینی که بهتون گفتم در نهایت با اینکه حس بسیار خوبی هم داده بود. توی یه قسمت آخر رفت روی مخم و مثل یه پایان باز با غیرقابل انتظار تموم شد.

می‌دونید کجاش؟

اونجایی که آدما می‌تونن باهم بمونم اما همو ترک می‌کنن. گریه می‌کنن. هندوانه زیر بغل هم می‌زارن. تو خوب بودی عزیزم تو یه تیکه از من بودی تو عامل خوشبختی من بودی. تو معنا بودی اما نمیشه باهم بمونیم. باید گریه کنیم و جدا بشیم.

نکته بعدی چرا آدمی که درست باهات تموم نمی‌کنه، نکوهش می‌کنی؟

آیا برای خودت ارزش قائل نیستی؟ نمی‌گم آدما بی قید و شرط متعلق به هم هستن اما واقعا من نمی‌فهمیدم دختر داستان چرا با بهانه‌ی رفتن و رفتن پیوسته همه چیز رو سخت می‌کرد. ابن مکالمه های پیچیده چی بودن؟ چرا پسره از اون پیچیدگی خوشش می‌اومد درحالیکه می‌گفت برای هم سخت نکنیم. چرا وقتی فهمیدن بارها سمت هم دویدن اما تو راه هم رو ندیدن چرا با شتاب بیشتری سمت هم نرفتن؟

بی‌خیال چرا حرص می‌خورم.حالا شبیه سرزنش شد اما من مشابه همچین چیزی از نزدیک دیدم. شاید بزرگ شدم و از این مسائل ظریف احساسی تعجبم میشه.

آیا لازمه طولانی تر بگم؟

حس می‌کنم معده‌ام توی دهنم راه می‌ره. الان نصفه شب.

خواستم بهتون بگم عصر تا این ساعت‌ها اعصابم راحت‌تره اما به این فکر کردم ما اونقدر هم نزدیک نیستیم. حتی اگر شما و من باهم به درون برگردیم.

 

اسم سریال رو نمی‌گم چون مطلب بالا اسپویل شاید محسوب بشه.

راستی نمی‌دونم اینجا باشم بعد یا نه.

از تبادل کامنت این‌جا خوشم میاد چه از طرف من چه شما اما امروز تو دسترسی به میزکار وبلاگ دچار مشکل شدم و اگر دوباره اینجوری بشه احتمالا نمیتونم پست بزارم.

راستی اگر سایت یا اپ فروش کتاب دست دوم میشناسید برام کامنت کنید کتاب ادبیات خارجی نه درسی.

 

فعلا 

۴بامداد

 

به درون برگشته

  • 09:13 1405/1/19
  • میسو

یکباره احساس خستگی بدی دارم. دیرتر هم داشتم. انگار خوردم زمین و یادم رفته. یا روی برف خوابم رفته. شاید هم زیر بارون موندم و لباسام خیس شده. خواب دیدم ای دیشب رو فراموش کردم. کاش توی یه اقامتگاه کوهستانی خیلی خنک بودم و داشتم لته خامه‌ای می‌خوردم.کاش می‌شد اونقدری که دلم میخواد از همه چیز فرار کنم و لرن

 

زندگی گاو ماده

  • 12:56 1405/1/16
  • میسو

امروز به چی فکر می‌کنی؟

 

راستش موقع خوندن اخبار حس می‌کنم شکمم با چاقو ضربه می‌خوره. چه بسا پرت می‌شم بین دیالوگ های باشگاه مشت زنی.

نیاز به سکوت دارم اما نمیشه با وجود م نمی‌شه. سروصداهاش دیوونم می‌کنه. صبح ها صدبار از خونه خارج و وارد میشه. می‌دونی وسط این همه داستان این داستان مناسب من نیست. از این‌جا بدم میاد که نمی‌تونم راجب افکار و اعمال م بهتون بگم چون شاید بعدش بهش فحش بدم. 

امروز و دیروز از نظر ستاره شناسی هم فکر در عقرب هم روزهای سنگینه.

راهکاری که راجع‌به گذروندن این روزا دارم اینه:

+یه ژانری که ممکنه درگیرتون کنه ترجیحا ژانری باشه که خیلی دنبال نمی‌کنید تا ذهنتون درگیر بشه، فیلم و سریال بببیند.

 

+کاری که بلد نیستید به کار سبک مثل طراحی با بافتنی ، بافتنی برای تمدد اعصاب خوبه رو شروع کنید به یاد گرفتن.

+کتاب خوندن رو خودم توصیه نمی‌کنم چون من خودم آدم کتابخونی هستم اما این ماه جنگ بود کلا چهارتا خوندم فقط.

+یه زبان رو شروع کنید. سایت های ایرانی زبان زیادن.

فعلا همین....

 

 

استیصال، کیمچی و بوران

  • 19:15 1405/1/15
  • میسو

صبح هست از خواب پریدم اما عادت کردن یک بیدار بشم. این استرس بود که بیدارم کرد. چون مدت ها توی رخت‌خواب فقط پلک زدم دست آخر کمی پیام خوندم و تو اون بحبوحه یه قسمت داستان کوتاه چخوف رو خوندم. به همه سال های قبلی بعد از تعطیلات فکر کردم. بنظرم اومد توی همشون بدبخت بودم. حالا هم. ظهر زبان کتابخونه تا کارتم تمدید کنم چون توی جنگ منقضی شده بود اما متصدی همیشه مهربون عصبانی بود و گفت یک هفته دیگه بیا. برای همین زنگ زدم به کتابخونه امانت که فعلا نمیتونم برم و در جریان گذاشتمش. راستش دیرکرد و جریمه خیلی تو مخه. نمی‌دونم شاید هفده ساله که عضو کتابخونه‌ام.

تو راه شونه و گردنم دوباره درد گرفت. حس می‌کنم قراره دردش کل برنم رو بگیره. مامانم می‌گه برو دکتر اما از هر آمپول عضلانی به گردنم هراس دارم. دراما های فردین همیشه به جورن. صبح یه ایده اومد تو ذهنم اما یادداشت نکردم. همه چی حس تعلیق داره. مترو شلوغ بود. عصر بوران و طوفان شد و من یه گردباد بودم که راه می‌رفتم. تا بوت های عزیزم کلی خاطره تو ذهنشون دارن چون همیشه نمی‌پوشیدمشون شاهد هشت نه سال خاطرات من هستن، خاطراتی که خودم حالا به عنوان خاطرات شخصی بهشون شک دارم. دوست دارم اینجا عکس روزمره بزارم نمی‌دونم میشه یا اصلا امنه دسترسی یا نه.

صبح قرصمو نخوردم برای همین حس می‌کنم جون از بدنم خارج شده. الان قهوه خوردم ساعت خوبی نیست. سریال ها مونده و از استرس نمیتونم بببینمشون. زندگی گرمه. یه جور گرما که حالمو بهم می‌زنه.

اگه قرار بود داستان منو بخونی چه تیمی براش میزاشتی؟

مصائب  لطیف؟

بلاگفا‌نویس سابق

  • 18:23 1405/1/14
  • میسو

بعد بلاگفا هیچ سرور بلاگی برای نوشتن ندارم. البته که فقط توی بلاگفا نمی‌نوشتم اما بلاگفا تنها مأمن وبلاگیم بود. بهرحال شاید دوازده سال، هنوزم گاهی می‌نوشتم. 

اینجا نمی‌دونم چی قراره بنویسم.