- 04:00 1405/1/21
- میسو
یکی از کانال نویسایی که میشناختم وبلاگش بسته شده. نمیدونید لحظهای که عکسشو روی پرو وبلاگ دیدم چقدر خوشحال شدم. مثل دیدن آشنا در غربت. آشنایی که از دوران کرونا میخونمش.
امروز حالم خوب بود. به درون برگشتم و فکر کردم باید یکم به زندگی برگردم. از زندگی طلبکار باشم. میدونم فردا دیگه اون حس رو ندارم. اون حس رو نمیدونم نگهدارم.
سریال گرم و شیرینی که بهتون گفتم در نهایت با اینکه حس بسیار خوبی هم داده بود. توی یه قسمت آخر رفت روی مخم و مثل یه پایان باز با غیرقابل انتظار تموم شد.
میدونید کجاش؟
اونجایی که آدما میتونن باهم بمونم اما همو ترک میکنن. گریه میکنن. هندوانه زیر بغل هم میزارن. تو خوب بودی عزیزم تو یه تیکه از من بودی تو عامل خوشبختی من بودی. تو معنا بودی اما نمیشه باهم بمونیم. باید گریه کنیم و جدا بشیم.
نکته بعدی چرا آدمی که درست باهات تموم نمیکنه، نکوهش میکنی؟
آیا برای خودت ارزش قائل نیستی؟ نمیگم آدما بی قید و شرط متعلق به هم هستن اما واقعا من نمیفهمیدم دختر داستان چرا با بهانهی رفتن و رفتن پیوسته همه چیز رو سخت میکرد. ابن مکالمه های پیچیده چی بودن؟ چرا پسره از اون پیچیدگی خوشش میاومد درحالیکه میگفت برای هم سخت نکنیم. چرا وقتی فهمیدن بارها سمت هم دویدن اما تو راه هم رو ندیدن چرا با شتاب بیشتری سمت هم نرفتن؟
بیخیال چرا حرص میخورم.حالا شبیه سرزنش شد اما من مشابه همچین چیزی از نزدیک دیدم. شاید بزرگ شدم و از این مسائل ظریف احساسی تعجبم میشه.
آیا لازمه طولانی تر بگم؟
حس میکنم معدهام توی دهنم راه میره. الان نصفه شب.
خواستم بهتون بگم عصر تا این ساعتها اعصابم راحتتره اما به این فکر کردم ما اونقدر هم نزدیک نیستیم. حتی اگر شما و من باهم به درون برگردیم.
اسم سریال رو نمیگم چون مطلب بالا اسپویل شاید محسوب بشه.
راستی نمیدونم اینجا باشم بعد یا نه.
از تبادل کامنت اینجا خوشم میاد چه از طرف من چه شما اما امروز تو دسترسی به میزکار وبلاگ دچار مشکل شدم و اگر دوباره اینجوری بشه احتمالا نمیتونم پست بزارم.
راستی اگر سایت یا اپ فروش کتاب دست دوم میشناسید برام کامنت کنید کتاب ادبیات خارجی نه درسی.
فعلا
۴بامداد