لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

ساعت شنی

  • 21:42 1405/1/27
  • میسو

خیلی احساس خستگی می‌کنم، انگار روی زمین قل خوردم. نورها آزارم می‌دن. همیشه به این فکر می‌کنم که اگه زیر پنجره اتاقم، دیوار نداشت، می‌تونستم قل بخورم. حتی نیاز دارم برم تو کمد و ساعت‌ها ساکت باشم( اشاره به فیلم چیزهای درخشان...). 

حتی اگه خرس قطبی بودم و مدتی توی غار می‌خوندم بد نبود. حتی شخصیت توی نقاشی هم بد نیست. حالا که فکر می‌کنم حتی شخصیت های مه‌آلود موراکامی توی شهر باشم.

این یادداشت ناقص و مفلوکه. شبیه احساسی که پشت ترافیک داری یا وقتی با مردی که نمیشناسی قرار ملاقات می‌زاری. از هر طرفش به سوراخ باز میشه و میرسه به سطح. یه یادداشت آبکشی. موضوع اینه که فردا هم همینه.