لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

اردوگاه زندگی

  • 21:05 1405/2/2
  • میسو

×نمی‌دونم چرا همش عبارت کرانه‌ی باختری تو ذهنمه. یه روزایی اینجوری میشم انگار یکی هی بگه کرانه باختری کرانه باختری.

×یاد گوسفند وحشی میرفتم وقتی مرد داستان تو آره و نه بودن و واقعی بودن و نبودن از راننده می‌شنوه بیا اسم گربه رو بزاریم ماهی دودی ماهی دودی.

×یه گربه‌ی مشکی هست، امروز همش به این فکر کردم که کاش شرایطی داشتم که می‌تونستم ببرمش دامپزشکی و بعد بیارمش سرپرستش بشم. اما بالفرض که همه‌چیز اوکی بود من از دست زدن به موجوداتی که تکون میخورن میترسم. حس میکنم یه دوره از زندگیش گربه خونگی بوده. گاهی می‌شینه گربه های خونگی همسایه‌ها رو توی بالکن نگاه می‌کنه. چشم های مغروری هم داره. 

× می‌دونم اینجا نوشتن یعنی اب در هاون کوبیدن.

×گفتم شاید آدرس اینجا رو به سو بدم اما چه فایده داره وقهی اینجا نمی‌نویسه. بعد دلم برای قهوه درست کردنش, فیلم معرفی کردنش، صحبت هایش تنگ شد.

×امروز:

آبنبات قهوه/یه خانومه فکر کرد خیلی بچه‌ام بهم گفت خاله.