- 19:15 1405/1/15
- میسو
صبح هست از خواب پریدم اما عادت کردن یک بیدار بشم. این استرس بود که بیدارم کرد. چون مدت ها توی رختخواب فقط پلک زدم دست آخر کمی پیام خوندم و تو اون بحبوحه یه قسمت داستان کوتاه چخوف رو خوندم. به همه سال های قبلی بعد از تعطیلات فکر کردم. بنظرم اومد توی همشون بدبخت بودم. حالا هم. ظهر زبان کتابخونه تا کارتم تمدید کنم چون توی جنگ منقضی شده بود اما متصدی همیشه مهربون عصبانی بود و گفت یک هفته دیگه بیا. برای همین زنگ زدم به کتابخونه امانت که فعلا نمیتونم برم و در جریان گذاشتمش. راستش دیرکرد و جریمه خیلی تو مخه. نمیدونم شاید هفده ساله که عضو کتابخونهام.
تو راه شونه و گردنم دوباره درد گرفت. حس میکنم قراره دردش کل برنم رو بگیره. مامانم میگه برو دکتر اما از هر آمپول عضلانی به گردنم هراس دارم. دراما های فردین همیشه به جورن. صبح یه ایده اومد تو ذهنم اما یادداشت نکردم. همه چی حس تعلیق داره. مترو شلوغ بود. عصر بوران و طوفان شد و من یه گردباد بودم که راه میرفتم. تا بوت های عزیزم کلی خاطره تو ذهنشون دارن چون همیشه نمیپوشیدمشون شاهد هشت نه سال خاطرات من هستن، خاطراتی که خودم حالا به عنوان خاطرات شخصی بهشون شک دارم. دوست دارم اینجا عکس روزمره بزارم نمیدونم میشه یا اصلا امنه دسترسی یا نه.
صبح قرصمو نخوردم برای همین حس میکنم جون از بدنم خارج شده. الان قهوه خوردم ساعت خوبی نیست. سریال ها مونده و از استرس نمیتونم بببینمشون. زندگی گرمه. یه جور گرما که حالمو بهم میزنه.
اگه قرار بود داستان منو بخونی چه تیمی براش میزاشتی؟
مصائب لطیف؟