- 00:11 1405/1/24
- میسو
این روزا زندگی شبیه باشگاه مشت زنیه شایدم دنیای بابل براتیگان، اونجوری که اونا گم شدن، منم گم شدم. اگه سرمو بچرخونم یاد چرخ و فلک زمینی مهدکودک میافتم همیشه منتظر تعطیلی بودم تا اون دایره وسط رو بچرخونم و چرخ بخورم. شاید یه چیزایی زیادی یادم میآید چیزایی که فایده نداره. اینجا اولین باره میگم که من همیشه چیزای بیخود از ذهنم پاک نمیشه. بعد یادم میاد پارک نزدیک دانشگاه هم یدونه از اون چرخ و فلکها داشت. این خیلی جالب بود. اون چرخ و فلک رو وسط ترک تحصیلی بردن. انگار هی خودت میپری جایی که نمیدونی کجاست. یه چیزی یه بیحسی.
بعد یاد یه کیف فیلای چند رنگ با دستهی سرمهای میافتم. وقتی چهار سالم بود و روی سکوهای مثلثی نشسته بودم. یه آبمیوه داشتم. اون سکوها جمع شد. به کیف فیلا که دوتا دایره بود و یه استوانه و توش زبر بود نگاه میکردم بهم حس بزرگ بودن میداد.
چند روز پیش از جلو خونهی پنج سالگیم رد شدم. یه بالکن داشت. اما کف بالکن درست جایی بود که پنجره رو باز میکردی نه روی زمین یعنی باید خودتو بالا میکشیدی و روی سنگ سردش مینشستی. یادمه اونجا مینشستم اما خیلی کم. الان دوست داشتم اونجا رو داشتم. من بی مأمن.
شما رسالتتون رو توی زندگی پیدا کردید؟