- 03:18 1405/5/14
- میسو
+حس غریبگی عجیبی تو وجودمه. مثل روز آخر مدرسه. روز آخر فلان کار. روز آخر مجردی فلان دوست. اینروزا خوب نیستم. چالش های ذهنم رو نمیتونم باز کنم. فقط امرژیمو میخورن. کلا هم عادت ندارم اون مدل از چالشهامو بیان کنم. بهرحال. از اون غرق شدند که اگه نجات پیدا کردی بهم بگو. سخت نیست فقط خسته.ام.
+خیلی غمگین شدم که مهربان از اینجا خداحافظی کرد.
بعد یادمه اولا که اینجا اومدم یادمه اسم وبلاگ مهربان رو اینجوری یادم موند، اون دختره که تو اسم وبلاگش کلمه شیشهای داره. بعد یه بار راجعبه همین براش کامنت گذاشتم. بعد مهربان سعی کرد کمکم کنه برگردم به وبلاگم که دسترسیم قطع بود. بعد مهربان شد یکی از اون آدمایی که حس آشنایی بهم میداد. آدمایی که حس میکنی انگار سالهاست میشناسی. یا شاید در زندگی قبلی دیده باشی شون❤️
فکر کن این همه سال بنویسی اما گاهی پای پایان یه یادداشت بمونی.