لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

تمام نمی‌شوی

  • 09:00 1405/3/8
  • میسو

تمام نمی‌شوی...

با دیت هوایی که خفه آن می‌کند چگونه برخورد میکنی؟

دست ها گردنت را فشار می‌دهد.

می‌گذاری خفه‌ات کند.

نوافن میخوری اثر دست ها کمرنگ شود.

نوافن میخوری چون دست ها بر همه چیز اثر گذاشته.

از خواب بیدار می‌شوی کاغذی نداری که بنویسی صفحه اول کتاب‌ شهر بهروز آقاکندی که گمان میکنید حالا دیگر چیزی نمینویسد با اتوکد می‌نویسی چون دیروز خودکار آبی از کیفت افتاده.

آنجا همان صفحه اول یادداشتی از دهه نود داری.

همان موقع که فکر میکردی واو عشق چقدر برایم مهم است. تو همیشه فکر میکردی عشق برایت مهم است. عشق ورای دوست داشتن است. عشق طلاییه زندگیست.

بعد از نوشتن احوالات آرزو می‌کنی کاش خواب طولانی است را به یاد بیاوری. مثل یک دائم الخمر سردرد داری. یاد نه سالگی آن می‌افتی با بچه ها و عمه و شوهر عمه جدیدت در حیاط فرودگاه هستی. اولین بار است او را میبینی. او زیباست. حداقل از همه‌ی مردهایی که در نه سالگی دیده‌ای. فکر می‌کنی مردی با این سیما چقدر جذاب است. او مهربان است. تو را با نام دومت صدا میکند. بین تو و تنها عمه‌ات که گمان میکنی شباهت دارید چیزی نیست هیچوقت نبوده اما تو از او خواست می آید. او از مادر و خاله ات زیباتر است، او یک شوهر زیبا داردان هم در بیست سالگی.

کتاب آقاکندی را ورق میزنی یادت هست شعر موردعلاقه‌ات چیست ؟

پاک

بله او از کلماتی که به نام ختم می‌شود نوشته مثل دیازپام.

یک شعر دیگر هم هست راجع‌به کت شلوار پیدایش نمیکنی.

نیاید اینقدر زود بیدار می‌شدی فکر می‌کنی بروی پیاده روی.

حالت خوب نیست.

مثل شلیک به خودت برمی‌گردی.

غروب می‌کنی 

دوست داشتی در حدود دنیا آقای مستقل و معشوقه اش باشی.

به کفش های زنانه فکر می‌کنی.

به مردی که معشوقه‌اش ساراست.

در خودت گوله می‌شوی .

فکر می‌کنی حاضری همین حالا فکر کردن به کسی تو را می‌کشت.

اما نه....

 

 

تو تمام نمی‌شوی.