لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

استفهام انکاری

  • 14:49 1405/3/7
  • میسو

امروز واقعا نبودم چون چندشبه راحت نمی‌خوابم و خیلی توی اینترنت می‌چرخم. خیلی خوابالوام. شاید یه آیس بخورم اما الان کتابخونه ام و دارم فکر میکنم با این شدت خستگی چرا اومدم. کتاب‌هایی که دیدم بود خیلی سنگین بودن برای همین خواستم زودتر تحویل بدم. چون دوره ازم.

(یه خانومه جدی تو سن مامان بزرگم اومد)چه خوبه که توی هر سنی هرکاری بخوای بکنی. من فکر میکنم ازدواج این آزادی رو سلب می‌کنه. بهرحال این راننده BRT محلی که از نزدیک خونه سوار میشم بار دومه که بی مسئولیت بازی در میاره منم بیخیال میشم.

دید ما دونفریم بهم گفت من فلان ایستگاه کار دارم ممکنه بقیش رو با فلان BRT بری؟

دفعه قبل تو جنگ‌بود همون اول دقیقا همین فلان چیز رو می‌خواست بخره. خب من اگه جدی بگیرم وایمیستم بحث میکنم اما در اصل انرژی بحث کردن نداشتم. بهرحال من حس کردم یه مرده‌ی زنده ام که دارم آمد تند راه میرم. یادم رفت بگم کارتمو هم جا گذاشتم. از اونجایی که اپلیکیشن‌ بانک پاسارگاد اذیتم می‌کنه پاکش کردم و همینطور نشد برگردم خونه چون در قفل بود و کلید نداشتم. اینجوری که تا ادامه روز با من همراه باشید.

امروز داشتم فکر میکردم الان من و اون دوستام که اومدم کانالم چطوری نظر بزاریم چون این معقوله رو اینجا دوست داشتم.  نصفه شب و صبح زود نتم بهتر شد اما امروز بازم میلنگه.

اااا خانوم عین آیه کامنتت رو خوندم پاک کردم جایی‌که گفتی رو چک میکنم ممنون.

ااا آب آبسرد کن کتابخونه خیلی شیرین بود نمی‌رم🥲