لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

در شب

  • 02:26 1405/2/31
  • میسو

موقع نوشتن این یادداشت یک زن کاملا دراماتیک البته از نوع تلخش هستم. رانندگی شکلات تلخ شایدم زهر دهان تمساح. بهرحال امروز یه روز خوب نبود. میتونم سکانس‌ها و تصویر های های توی ذهنم رو چک کنم. دوروزه نمی‌رم گروه چک لیست و برای همین کارهای روتین رو نمیکنم امروز فقط یکم از کتاب نوشتم یه فیلم هم دیدم. راستش راجع به فیلم دوست دارم یادداشت درست درمون بنویسم. حالا اون تصوبرا به هم میچسبه میشه یه گربه به هیولا به درخت آدم خوار شب گلومو می‌گیره مثل مردی که بهش میل تمکین ندارم (چی نوشتم از خودم می‌پرسم عزیزم مگه تجربه تاهل داری؟ بعد ذهنم میگه نه عزیزم تجربه نوشتن و درک و حس دارم) هرچند در تقابل تجربه و خلاقیت و تصویر من برنده‌ی تصاویر و خلاقیتم) هرچند زندگی در عمر کوتاه فعلی چنان تجربه های مختلف بهم داده که وقتی سریال در نوزدهمین زندگیم می‌بینمت رو دیدم، احساس کردم توی این زندگی برده‌ی تمام زندگی های قبلیم هستم. بهرحال اگر درختی بودم در ارتفاعات البته تنها درخت اون ارتفاع و از اونجا شهر معلوم بود هم بد نبود.

متاسفانه توی گالری به اون روز برفی پرت شدم. همون روز که فکر کردم واو من اوکی هستم. اونجا من بودم و یه دختر کوچکتر از من شاید برای همین بود که فکر کردم خیلی خوبم بابا. بعد اون دختر بهم گفت که درون گراست جوری گفت که رنج می‌بره گفتم من چیم گفت تو میان گرایی همچنان متمایل به برون گرا. بعد اون دختر بخاطر سوالی که ازش پرسیدم و هنوز بعد یه سال یادم میاد خودمو سرزنش میکنم، کم حرف تر شد. هرچند مهم نبود من هم نمی‌تونستم وراجی کنم من خودفروخته لعنتی. ابن خاطره از آخر گالری اومد بالا این فقط یک تکه از چیزی بود که در ذهنم و بدنم زنده شد.

راستش برای این یادداشت جمع بندی ندارم و از دستم در رفته. نه یادداشت اصلا فکر کنید فردا روز عجیبیه و مردی که در شعرهام همیشه صورتش پنهانه رو بوسیدم. امیدوارم اون مرد سیسیلی باشه.