- 19:12 1405/2/30
- میسو
همینطور فکر میکنم غرق میشوم. غرق در رودخانهی زیر شهر. از همون روزی که اون کتاب رو خوندم همه چیز راجعبه شهر برام جور دیگه ای شد. چون ادامه داشت و هی جلو رفت و منتقل شد.
حالا من امتحان توی اون شهر راستش همیشه دوست دارم پسر سوییشرت زرد رو بببینم و ازش بپرسم چطور اینکارو کردم چطور میشد گم شد ولی واقعا گم نشد؟
من همیشه فکر میکردم من اون زنم زنی که همه چیز رو فراموش کرده.
عجیب نیست زنی باشی که معشوقه آن رو فراموش کردی این خودت رو فراموش کردی اما توی یه شهر غیرعادی پیدا کنیش اما همچنان ندونیم تو همونی. هیچوقت ندونی.