لیلیت

لیلیت

بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.

در خلال روزها و ذهن فرسوده

  • 11:42 1405/2/16
  • میسو

خواب هایم یکی پس هر دیگری مرا می‌ترساند معلق می‌کند از جایی آن بالاها. دیشب خواب دیدم با خانوم می به کار بساط لباس مردانه زدیم بعد خانوم میم در واقعیت آدم راحت طلبی‌ست و نمیدانم آنجا چه میکرد؟ بعد نمی‌دانیم کجا رفتیم، وقتی برگشتیم لباس ها را جمع کرده بودند و در پاگرد و خانه مادربزرگم پخش بود و خاله ام کندوکاو میکرد این ها چیست. اون  روز بارونی پسری که توی نوجوونی بهم شماره تلفن داده بود من رو توی اون حالت استیصال شغلی دید و من خیلی ناراحت شدم. میم هم منو دلداری داد. به میم گفتم شوهرت ناراحت نشه تا دیروقت موندی اینجا اما چیزی نگفت. بعد تر با چند دختر دیگه در مجالسی به صورت ردیفی کنار دیوار می‌نشینیم اصلا یادم نیست.

اون آقاهه هست تو اینستا اشغال هاشو قاطی می‌کنه تو مخلوط کن و میخوره این مواقع یادد اون میفتم بعد هم صدای اون سرآشپزه که می‌ره رستوران و غذاها رو نقد کنه و مثلا طنازه دوبلورش تو سرم می پیچه من اصلا دوست ندارم اونو اما یه همکار داشتم که مدام منو در معرض دیدش قرار می‌داد مثل این که ناخواسته طالبی رو پرت کنی تو حلق کسی.

دیرتر هم‌اتاقی‌ها رو دیدم. یه فیلم سطحی برای گذراندن. دختری که زیاد اعتماد به نفس نداره و در دبیرستان دوست صمیمی نداشته. توی دانشگاه با یه دختر محبوب و خوش لاس هم اتاقی میشه....و از این کارش به غلط کردن میفته.

 

همش یاد این حس میفتم راستش دوست دارم این خاطره از ذهنم پاک بشه. اون سفر شمال که مامان توش با ماهی مسموم شده بود و موقع برگشتن مجبور شدیم یه اتاق بگیریم تا صبح بشه و برگردیم اون اتاق اون زن و مرد که کلی بچه داشتن اون سرمای شمال که دیگه داشت آزارم میداد برحسب شرایط. ذهنم تعبیه شده که در بروز هر اتفاقی یه اتفاق احمقانه قدیمی رو بهش بچسبونه.