- 19:31 1405/2/12
- میسو
اخیرأ کتاب خوبی میخونم بخش نگاه میکنم به عکسش به نوشته ها منو به شوق میاره. خوب میدونید همه کتاب این کارو با آدم نمیتونن بکنن که وسط سرکار رفتن وسط مهمونی با خودت فکر کنی اووو من قراره برم خونه بخونمش و این لعنتی خیلی حس خوبیه.
اگر کتابی باهاشون اینکارو کرده بهم بگید. راجعبه خودم خیلی بودن اما یادم نیست حداقل از روی نویسنده ها میتونم بگم سه نفر هستن که با تمام کتاب هاطون این حس رو بهم میدن.
کتاب جدیدم:عذاب شبانه
راوی دختر بچهای مدرسهایه که با خانوادش توی به مزرعه گاوداری زندگی میکنن. اون از جزییات و اتفاقات و حس وقایع صحبت میکنه حتی وزغ ها ازش ممنونم چون فکر نمیکردم روزی خودم فکر کنم به وزغ ها حالا قسمتی از کتاب رو براتون میزارم.
(مستحضر باشید که کاری که لوکاس ریننفلت با این کتاب جایزه بوکر بردن) کاش میشد واقعا براتون بخونم😓
بعضی اوقات مدت طولانی در شخصی دیگر گیر میکردم، زیرا آسانتر از ماندن درون خودم بود.صندلی ام را کمی به با نزدیک کردن. ما هفته اول مدرسه متوسطه کنار هم مینشستیم. همان اول از او خوشم آمده بود. چون کوس های برای داشت که از موهای بلوند کاریاش بیرون زده بود و دهانش کمی کج و کوله بود. مانند عرپییکه رسید که قبل از آنکه تمام شده باشد خشک شده بود. گاوهای بیمار هم همیشه مهربانتر بودند، میتوانستی آهسته آهسته ضربه بزنید بی آنکه یکهو بهت لگد بزنند.