<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>لیلیت</title>
	<link>https://kyotohouse.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://kyotohouse.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>بقیه وبلاگ هامو هم بخونید.</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 28 Aug 2026 11:44:58 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>کیم سو هیون ول کن دیگه.</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/171</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/171</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 11:44:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عمرا اگه کیم سو هیون یدونه من هروقت گوش میدم 
Crying in my shoulder 
یادش می افتم.
چون همش اون مدت میکس های کیم سه رون فقید رو می‌دیدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عمرا اگه کیم سو هیون یدونه من هروقت گوش میدم </p><p>Crying in my shoulder </p><p>یادش می افتم.</p><p>چون همش اون مدت میکس های کیم سه رون فقید رو می‌دیدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/171/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خفه خان خفقان</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/170</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/170</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 18:47:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پوست می‌ندازی. مجبوری پوست بندازی آدمیزاد.
آدمیزاد خسته شده. چندبار قراره بزرگسال بشه. تا کی؟
حس خفگی داره زندگی برام خفگی ۱۵ سالگی خفگی ۲۰سالگی.
حتی خفگی ۱۱ سالگی.
قایم شو پیدا نشو.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پوست می‌ندازی. مجبوری پوست بندازی آدمیزاد.</p><p>آدمیزاد خسته شده. چندبار قراره بزرگسال بشه. تا کی؟</p><p>حس خفگی داره زندگی برام خفگی ۱۵ سالگی خفگی ۲۰سالگی.</p><p>حتی خفگی ۱۱ سالگی.</p><p>قایم شو پیدا نشو.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/170/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بی حوصله</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/169</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/169</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 00:46:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گمون میکنم خانوم بیست و دوم فوریه هم پاک کرده کانالش رو.
دقیقا نگشتم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گمون میکنم خانوم بیست و دوم فوریه هم پاک کرده کانالش رو.</p><p>دقیقا نگشتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/169/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گوارش و طبع</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/168</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/168</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 00:05:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز موقع نوشتن این پست. درست بعد درست کردن غذا. اینروزا حالم خوب نیست و از غذا برم میاد درست مثل اتفاق ۹۸ که مجبور شدم برم اندو البته خیلی خفیف تره حالم. وقتی میرم دکتر. مدتی خیلی خوب رعایت میکنم چیز مضر نخورم. تندی نخورم. بعد دوماه به خودم برمی‌گردم و گوارشم رو به هر رذالتی پیوند میزنم. سال‌هاست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز موقع نوشتن این پست. درست بعد درست کردن غذا. اینروزا حالم خوب نیست و از غذا برم میاد درست مثل اتفاق ۹۸ که مجبور شدم برم اندو البته خیلی خفیف تره حالم. وقتی میرم دکتر. مدتی خیلی خوب رعایت میکنم چیز مضر نخورم. تندی نخورم. بعد دوماه به خودم برمی‌گردم و گوارشم رو به هر رذالتی پیوند میزنم. سال‌هاست میل چندانی به ترشی جات الوچه‌ای ندارم هرچند ترشی میخورم. اما شما ببین یه دوره‌ای بود که آلوچه آلو بخارا می‌خوردم ناشتا. چنان مریض ترشک جات بود. نمی‌دونم طبعم عوض شد چی شد. خیلی دوست دارم برم برای طبع. قبلا توی محل کارم یه آقایی راجع‌به طبعم بهم گفت اما خیلی ازش گذشته و یادم نیست اما سه تا چیز رو گفت که هیچوقت نیاید بخوری. بهرحال. مثلا من نودل کلا موردعلاقمه مثلا تو ماه یه بار می‌خورم حتما. اما الان اصلا دوست ندارم. سس سفید و پیاز.</p><p>بهرحال اگر آدمی هستی که گوارش حساسیداری یا گوارشت به اعصابت وصله راه سختی داری. این زن بابامه. اعصاب و معده. اون همیشه از اون قرص سبز ریزا میخوره.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/168/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>O</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/167</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/167</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 23:43:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب آیدین هم کانالش رو پاک کرده.
آیدین به ردپا از رها و نوجوونی و نوشته های اونموقع بود برام.
چرا یادم رفت بهش بگم اگر جایی می‌نویسه بهم بگه 🥲
هنوز کانالاتونو نخوندم میام میخونم.
فقط آیدین رو سرچ زدم و همین چند روز پیش بهش گفتم چی قبلش کو گفت تو زیر مجموعه اون یکی می‌نویسه😞]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب آیدین هم کانالش رو پاک کرده.</p><p>آیدین به ردپا از رها و نوجوونی و نوشته های اونموقع بود برام.</p><p>چرا یادم رفت بهش بگم اگر جایی می‌نویسه بهم بگه 🥲</p><p>هنوز کانالاتونو نخوندم میام میخونم.</p><p>فقط آیدین رو سرچ زدم و همین چند روز پیش بهش گفتم چی قبلش کو گفت تو زیر مجموعه اون یکی می‌نویسه😞</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/167/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در غار می‌نویسم.</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/166</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/166</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 03:18:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+حس غریبگی عجیبی تو وجودمه. مثل روز آخر مدرسه. روز آخر فلان کار. روز آخر مجردی فلان دوست. اینروزا خوب نیستم. چالش های ذهنم رو نمیتونم باز کنم. فقط امرژیمو میخورن. کلا هم عادت ندارم اون مدل از چالش‌هامو بیان کنم. بهرحال. از اون غرق شدند که اگه نجات پیدا کردی بهم بگو. سخت نیست فقط خسته.ام.
 
+خیلی غمگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>+حس غریبگی عجیبی تو وجودمه. مثل روز آخر مدرسه. روز آخر فلان کار. روز آخر مجردی فلان دوست. اینروزا خوب نیستم. چالش های ذهنم رو نمیتونم باز کنم. فقط امرژیمو میخورن. کلا هم عادت ندارم اون مدل از چالش‌هامو بیان کنم. بهرحال. از اون غرق شدند که اگه نجات پیدا کردی بهم بگو. سخت نیست فقط خسته.ام.</p><p> </p><p>+خیلی غمگین شدم که مهربان از اینجا خداحافظی کرد.</p><p>بعد یادمه اولا که اینجا اومدم یادمه اسم وبلاگ مهربان رو اینجوری یادم موند، اون دختره که تو اسم وبلاگش کلمه شیشه‌ای داره. بعد یه بار راجع‌به همین براش کامنت گذاشتم. بعد مهربان سعی کرد کمکم کنه برگردم به وبلاگم که دسترسیم قطع بود. بعد مهربان شد یکی از اون آدمایی که حس آشنایی بهم میداد. آدمایی که حس می‌کنی انگار سالهاست می‌شناسی. یا شاید در زندگی قبلی دیده باشی شون❤️</p><p> </p><p>فکر کن این همه سال بنویسی اما گاهی پای پایان یه یادداشت بمونی.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/166/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فینگلیش</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/165</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/165</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 13:42:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فینگلیش
این زبان انگلیسی داستانی شده. من تو مدرسه کلاس زبان میرفتم و زبانم خیلی خوب بود. اول دبیرستان رها کردم و افتادم تو ریاضی فیزیک ملعون. بهرحال. یه دوره کنکور زبان دادم همچنان دوست داشتم زبان رو خیلی بیشتر از ریاضی اما کمتر از هنر. هرچند زبان نخوندم دانشگاه. الان همیشه روتین دارم اما هیچوقت تمو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فینگلیش</p><p>این زبان انگلیسی داستانی شده. من تو مدرسه کلاس زبان میرفتم و زبانم خیلی خوب بود. اول دبیرستان رها کردم و افتادم تو ریاضی فیزیک ملعون. بهرحال. یه دوره کنکور زبان دادم همچنان دوست داشتم زبان رو خیلی بیشتر از ریاضی اما کمتر از هنر. هرچند زبان نخوندم دانشگاه. الان همیشه روتین دارم اما هیچوقت تموم نمیشه. نمی‌دونم مشکلم باهاش چیه. گاهی فکر میکنم چون خودمو قاطی زبان های دیگه کردم نسبت به انگلیسی حس خوبی ندارم. خب الان بایدیه. این کاریه که امسال باید بکنم. حداقل تسلط در نوشتار. لولم متوسطه. تو لغت خوبم خیلی چیزها رو بلدم اما یادم رفته. نمی‌دونم چرا رغبتی ندارم بشه.</p><p>یه چیزی میگم اما زیاد یا آلمانی هم حال نمیکنم. در حد لغت سازی خوشم میاد.</p><p>نمی‌دونم دیگه هرچیزی که نرمال و خوبه من دوست ندارم.</p><p>خونه تنهام و دارم زندگی میکنم. فکر کنم آرزوم داره این میشه. تنها زندگی کردن.</p><p> </p><p>وقتی میبینم تنهایی کیفیت زندگیم فرق داره چطوری خودمو گول بزنم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/165/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>T</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/164</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/164</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 22:36:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه ها من می‌خوام آدرس ایمیل رو عوض کنم میزنم روی ویرایش قسمت پایین ایمیل میگه اسمی فعلی شما فعال است و اجازه نمی‌ده.
شما چطوری انجام میدین؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه ها من می‌خوام آدرس ایمیل رو عوض کنم میزنم روی ویرایش قسمت پایین ایمیل میگه اسمی فعلی شما فعال است و اجازه نمی‌ده.</p><p>شما چطوری انجام میدین؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/164/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در خلال روز</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/163</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/163</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 13:50:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ردیف آخر همیشه ردیف آخر دونفر بودن من و اون.
من مشرف به پنجره. هر پنجشنبه بیهوده می اومد من از پنجره میدیدمش اون به بالا نگاه میکرد. هر اردیبهشت میدیدمش هر اذرماه. بدون کلامی. بدون کلامی.
حالا نمی‌بینمش حالا نیست حالا آرزوم برآورده شده دیگه از یه راه رد نمیشیم. حالا زنی که دوستش داره شبیه منه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ردیف آخر همیشه ردیف آخر دونفر بودن من و اون.</p><p>من مشرف به پنجره. هر پنجشنبه بیهوده می اومد من از پنجره میدیدمش اون به بالا نگاه میکرد. هر اردیبهشت میدیدمش هر اذرماه. بدون کلامی. بدون کلامی.</p><p>حالا نمی‌بینمش حالا نیست حالا آرزوم برآورده شده دیگه از یه راه رد نمیشیم. حالا زنی که دوستش داره شبیه منه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/163/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زن دریایی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/162</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/162</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 22:22:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با موهای خیس می‌خوابید. شاید او می آمد و خواب موهایش را خشک می‌کرد. موسیقی پرواز می‌کرد. زن میخواست کرم شب تاب باشد و بچرخد از آوازش مرد بیدار شود و پنجره اتاقش را باز کند.
مرد گم شده بود. کاپیتان نمی‌دانست کجاست. پنجره زیردریایی را محو گرفته بود. موهای زن خیس بود. 
 
صبح بیدار شد. موهایش بوی دریا م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با موهای خیس می‌خوابید. شاید او می آمد و خواب موهایش را خشک می‌کرد. موسیقی پرواز می‌کرد. زن میخواست کرم شب تاب باشد و بچرخد از آوازش مرد بیدار شود و پنجره اتاقش را باز کند.</p><p>مرد گم شده بود. کاپیتان نمی‌دانست کجاست. پنجره زیردریایی را محو گرفته بود. موهای زن خیس بود. </p><p> </p><p>صبح بیدار شد. موهایش بوی دریا میداد.</p><p> </p><p>خام و مخدوش از تصور آنی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/162/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ز</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/161</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/161</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 01:21:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدمایی که شما رو ترومایز می‌کنن واقعاً خطرناکن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آدمایی که شما رو ترومایز می‌کنن واقعاً خطرناکن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/161/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خ</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/160</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/160</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 01:16:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه حس بدی به یه نفر پیدا کردم.
چند روز پیش با یکی یه صحبتی کردم راجع‌به مشکل که راجع‌به علاقه به دوست معمولیش بود. اون دوست معمولیش به خصیصه مشترکی با یه آدمی که من در گذشته می‌شناختم داشت. هرچند اون آدم گفت این ها یکی نیستن. اما چطور ممکنه چنین همزمانی ای پیش بیاد چون اون آدم در گذشته من درست دو رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه حس بدی به یه نفر پیدا کردم.</p><p>چند روز پیش با یکی یه صحبتی کردم راجع‌به مشکل که راجع‌به علاقه به دوست معمولیش بود. اون دوست معمولیش به خصیصه مشترکی با یه آدمی که من در گذشته می‌شناختم داشت. هرچند اون آدم گفت این ها یکی نیستن. اما چطور ممکنه چنین همزمانی ای پیش بیاد چون اون آدم در گذشته من درست دو روز بعد این مکالمه از کانالم لغت داده منو از کانالش ریمووو کرد و چت هامونو دوطرفه پاک کرد حالا من دوساله با این آدم حرف نزدم. و حتی به اون شخص هم مشخصا چیز بدی نگیتم راجبهش.</p><p>چطور خودمو قانع کنم هم رو نمیشناسن؟</p><p>در ادامه با اون دختر چند ساله دوستم اما شناختم به حدی نیست که بدونم راست میگه. بعد رفتار پسره برام مهم نیست فقط می‌خوام بدونم دختره اگه امن نیست که دیگه ارتباطی نباشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/160/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلاگیکس</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/159</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/159</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 17:16:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قسمت آرامبخش روزم وقتیه که میام تو سکوت بلاگیکس می‌چرخم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قسمت آرامبخش روزم وقتیه که میام تو سکوت بلاگیکس می‌چرخم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/159/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای د عزیزم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/158</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/158</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 03:34:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. 
اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟
به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.
برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.
برای وقتی که حالم را میپرسد.
برای وقتی که در آغوشش د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. </p><p>اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟</p><p>به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.</p><p>برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.</p><p>برای وقتی که حالم را میپرسد.</p><p>برای وقتی که در آغوشش در تاریکی به ماهتاب نگاه میکنم.</p><p>برای وقتی که راز هایش را میگوید.</p><p>د عزیزم </p><p>نمی‌دانم در کجای زندگی جا مانده‌ام. امیدوارم مرا به خاطر بیاوری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/158/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای د عزیزم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/157</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/157</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 03:22:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. 
اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟
به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.
برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.
برای وقتی که حالم را میپرسد.
برای وقتی که در آغوشش د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم چرا در از ذهنم پاک نمیشه. این سه سالگی عجیب. ممکنه حتی منو نشناسه. مردی که چنگ می‌زنه شاید هم یه تار گلهیستیت تار. </p><p>اگر منو به شکل هارمونیکا تصور کنه چی؟</p><p>به این فکر می‌کنم که براش نامه بنویسم.</p><p>برای د عزیز. برای دست هایش گیر کرده در گلویم.</p><p>برای وقتی که حالم را میپرسد.</p><p>برای وقتی که در آغوشش در تاریکی به ماهتاب نگاه میکنم.</p><p>برای وقتی که راز هایش را میگوید.</p><p>د عزیزم </p><p>نمی‌دانم در کجای زندگی جا مانده‌ام. امیدوارم مرا به خاطر بیاوری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/157/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تراکنش ناموفق</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/156</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/156</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:37:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوست داشتم برای د بنویسم. اما حتی نمی‌دونم دقیقا چی و خطاب به کی؟ احتمال میدم به کی؟
مردی جذاب تره که چنگ بزنه یا مردی که هارمونیکا. هردو درگیر دستن اما من هارمونیکا رو میپسندم چون دست ها رو به وضوح میبینم.
امروز خیلی خسته‌ام دیروز هم خیلی خوابیدم. راستش دارم عادت شب بیداری پیدا میکنم. مدتیه کافئین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست داشتم برای د بنویسم. اما حتی نمی‌دونم دقیقا چی و خطاب به کی؟ احتمال میدم به کی؟</p><p>مردی جذاب تره که چنگ بزنه یا مردی که هارمونیکا. هردو درگیر دستن اما من هارمونیکا رو میپسندم چون دست ها رو به وضوح میبینم.</p><p>امروز خیلی خسته‌ام دیروز هم خیلی خوابیدم. راستش دارم عادت شب بیداری پیدا میکنم. مدتیه کافئین نمی‌خورم و اینقدر روی بدنم لاجونم اثر گذاشته ترکش که نمیدونید. حالا هر روز هم نمی‌خوردم یا زیاد.</p><p>قسمت آخر یادداشت های ردیف آخر رو دیدم تو پرم خورد چون اون چیزی که اولین بار اومد تو ذهنم رو خیلی جدی نگرفتم. حتی از شهودم اینقدرم استفاده نمیکنم. اونوقت با عشق فراوان تابستان بی پایان رو شروع کردم اما تا بیست و چند هم که رفتم دیدم چرا این‌قدر کشش کمه. داستان اذیتم کرد. میدونی اون مرحله خواستم و نرسیدن اینا به جوری بود هیچ رقیب و مانعی نبود چندان و این دوتا همش میدونستن همو دوست دارن</p><p> سریال کره‌ای چینی اینجوریه که طرف ممکنه فقط صورتش رو نزدیک صورت پارتنرش ببره و تو قلبت پروانه‌ای بشه. راستش شد اونم اوایل که مدرسه میرفتن. بعد همه چی جوری بود که دیگه ادامه ندادم فقط چند قسمت مونده بود تموم بشه. حقیقتا دوره بزرگسالی شوم حتی بوسه و رابطه شون اندازه یه رمان با سریال یوتیوب برام جالب نبود .</p><p>بعدتر از بیخوابی به مینی سریال یوتوبی دیدم. اسمش کراش دبیرستان بود و ادیتور ها به قسمت رو توی یه قسمت اشتباهی لینک کرده بودن اما بد نبود</p><p> انتظار اثر فاخر نیست. شما فکر کن داری رمان زرد عاشقانه می‌خونی.</p><p>بهرحال روز خوبی نیست برای اینکه مامانم تو مخم بره اما می‌ره مثل متتته. دیشب قبل خواب داشتم فکر میکردم حتی دوست ندارم برای قرار فردا به کافه محبوبم برم زندگی اینجوریه الان برام. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/156/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه صدای پا میاد</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/155</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/155</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 22:46:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز تو سرم میخونه 
یه صدای پا میاد یه صدای پا میاد
همه چیز از اون ریلرز شروع شد. راستش من آدم ریلرز گردی نبودم، همیشه فکر میکردم ملت چرا سر صبح ریلز نگاه   می‌کنن. تا اینکه یه روزی از سر یه استرس خاصی خودم هم اینکارو کردم. هنوزم باهامه اما خیلی روش کنترل دارم. شما بببین چقدر کمه هنوزم که وقتی یکی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز تو سرم میخونه </p><p>یه صدای پا میاد یه صدای پا میاد</p><p>همه چیز از اون ریلرز شروع شد. راستش من آدم ریلرز گردی نبودم، همیشه فکر میکردم ملت چرا سر صبح ریلز نگاه   می‌کنن. تا اینکه یه روزی از سر یه استرس خاصی خودم هم اینکارو کردم. هنوزم باهامه اما خیلی روش کنترل دارم. شما بببین چقدر کمه هنوزم که وقتی یکی میگه فلان ریلز رو دیدی میگم نه. واقعا نه.</p><p>بهرحال اون دختر بچه با موهای چتری میخونه این آهنگ گوگوش رو. راستش اون نمیتونه پیوسته بخونه اما جالب میخونه اینجوری که خود آهنگ رو دان کردم اما اونقدر برام جالب نبود.</p><p>اینروزا همش دارم فیلم میبینم از سر اجبار. حتی یه مستند. به این فکر کردم که من چرا ابنجوریم؟</p><p>مثلا وقتی به کاری که توش ناحقی میشه با اذیت میشم آخرش که دارم میام بیرون صد خودمو میزارم میگم این باعث میشه من بعداً اتفاق خوبی برام بیفته.</p><p>هرچند فکر میکنم از خورده نوطخوار هاییه که در گذشته از مطالب زرد دریافت کردم.</p><p>فکر کنم عباسمنش میگه چینی از کارت بدت میاد خوب کار کن تا کائنات به جای بهتری ببرت‌</p><p>به عباسمنش خرده نمی‌گیرم در نوع خودش در زمان خودش خوب بود.</p><p>خب حالا چندساله با استاد خارجی قرن پیش اینا شدم متوجه شدم همه اساتید نون اونو میخورن.</p><p>بهرحال من هیچوقت نمیتونم به آدمی که چیزی بهم یاد داده ولو بلا استفاده عوضی گری کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/155/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کرانچی تند</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/154</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/154</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 23:18:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اسنپ میگه نمی‌خوای نسخه‌ی ارتقا یافته رو بببینی؟
گوگل پلی آلارم میده.
دولینگو تهدیدم می‌کنه چون چندروز پیش به ازای برگشتنم بهم ۱۳۵ روز استریک داد که من ۱۳۵ روز واقعا اونجا بودم ولی نبودم.
من کتابخونه بودم خونه بودم مصاحبه بودم کافه بودم جلوی در منتظر بودم ولی تو دولینگو نبودم.
امروز چنگ زدم که وای ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اسنپ میگه نمی‌خوای نسخه‌ی ارتقا یافته رو بببینی؟</p><p>گوگل پلی آلارم میده.</p><p>دولینگو تهدیدم می‌کنه چون چندروز پیش به ازای برگشتنم بهم ۱۳۵ روز استریک داد که من ۱۳۵ روز واقعا اونجا بودم ولی نبودم.</p><p>من کتابخونه بودم خونه بودم مصاحبه بودم کافه بودم جلوی در منتظر بودم ولی تو دولینگو نبودم.</p><p>امروز چنگ زدم که وای افکار مغشوشم محال بدهید و سریال شروع کردم. اخیرا نمیتونم سریال بببینم اگر بببینم جلو میزنم جلو جلو. نه حتی روی دور تند.</p><p>از قضا سریال چیزی بود که دست زد نمیتونم بزنم. سریال یادداشت های ردیف آخر،در باب نویسنده میانسالی که دستاورد ادبی نداشته و برای افتخار افرینی در این مقام استاد تصمیم می‌گیرد دانشجوی مستعدش را وادار به نوشتن کند اما در این مسیر اتفاقات غیر منتظره می‌افتد.من نمیتونم دست رد بزنم به فیلم و سریالی که حتی یکم راجع‌به نوشتن باشه.</p><p>در انتهای این یادداشت به کودکی برمی‌گردم. نمی‌دانم چرا به ساعت هشت شب فکر میکردم به غذا خوردن و تلویزیون دیدن. فکر میکردم بهترین زمان زندگی یا حداقل زمان ویژه‌ای باشد.</p><p>در حال حاضر نشستم و دارم به بی ملاخظگی های مادرم نگاه میکنم. </p><p>وقتی pms  هستم وسواس ذهنی بیشتری میگیرم. تمام دیشب به این فکر کردم که از نقش والد مادرم بودن خسته ام. چه برسد والد یک کودک. مادرم حق کودک را خورده.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/154/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تخریب</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/153</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/153</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 20:08:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چرا که نه رنج pms را بچسبان به رتج های دیرودز و امروز به صبح که مرخصی میم مالید و تو بیشتر از اون غصه خوردی به پریروز که منتظر تلفن بودی. تو خسته‌ای. اونقدر که از درد نمیتونی برنامه جدیدی بچینی. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم میگیری امروز شاید فردا هم حرف نزنی‌. به. مدت طولانی ولع سریال داری بستنی پ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چرا که نه رنج pms را بچسبان به رتج های دیرودز و امروز به صبح که مرخصی میم مالید و تو بیشتر از اون غصه خوردی به پریروز که منتظر تلفن بودی. تو خسته‌ای. اونقدر که از درد نمیتونی برنامه جدیدی بچینی. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم میگیری امروز شاید فردا هم حرف نزنی‌. به. مدت طولانی ولع سریال داری بستنی پیناکودا میخوری</p><p> یاد اون حقوق می‌افتی و غصه میخوری یاد اینکه باید ادامه بدیم یافتی غصه میخوری.قبلا اینطوری نبودی هر pms سرکار بودی دانشگاه بودی دم شهرداری بودی وسطمسرون جهاد تو روز بارونی بودی روز امتحان بودی. حالا دیگه نمیتونی انگار کامل نیستی. می‌خوای بخوابی اما مامان بهت طعنه میزنه و یاد فا می‌افتی که سه روز اول pms  مدام می‌خوابید.</p><p>چهار قسمت سریال معمایی میبینی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/153/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ایرانیز</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/152</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/152</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 19:54:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این خصلت ابدی ایرانی هاست. نمی‌دونم شاید من اینطور فکر می‌کنم. ملتی که مدام دوست داره یه از آنی دیگه رو اذیت کنه. بحث اینکه سر چی یا چرا هم نه. کلا ایرانی‌ها های رغم تمدن و قدمت دست آزار خوبی دارم. نمی‌گم همه. اما غالب. بهرحال مثال بزنم؟
جنگ.
بعد از جنگ دوست دارن برتر و برتر باشن. همدیگه رو در صف اج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این خصلت ابدی ایرانی هاست. نمی‌دونم شاید من اینطور فکر می‌کنم. ملتی که مدام دوست داره یه از آنی دیگه رو اذیت کنه. بحث اینکه سر چی یا چرا هم نه. کلا ایرانی‌ها های رغم تمدن و قدمت دست آزار خوبی دارم. نمی‌گم همه. اما غالب. بهرحال مثال بزنم؟</p><p>جنگ.</p><p>بعد از جنگ دوست دارن برتر و برتر باشن. همدیگه رو در صف اجناس گرون بدرن. حالا که جنگ شد و گرونی از نیروی کار بیگاری بکشم. در در سال کوچکتر هم که دارید می‌بینید اقوام و فامیل چه جورین...</p><p>عزیزانم گفتم که همه نه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/152/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>استتار</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/151</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/151</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:30:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موهامو رنگساژ کردم. از حمام اومدم باد میخوره به موهام و خونه تنهام. چطور بگم تنها بودم چقدر حالمو خوب میکنه؟؟؟
من اینکه اینجا میتونیم کامنت همو جواب بدیم واقعا دوست دارم برعکس کانال.
در واقع تعامل متقابل با شماها.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موهامو رنگساژ کردم. از حمام اومدم باد میخوره به موهام و خونه تنهام. چطور بگم تنها بودم چقدر حالمو خوب میکنه؟؟؟</p><p>من اینکه اینجا میتونیم کامنت همو جواب بدیم واقعا دوست دارم برعکس کانال.</p><p>در واقع تعامل متقابل با شماها.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/151/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در مغایرت با زندگی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/150</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/150</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2026 18:26:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. در های جهان نحو شده‌اند. همه چیز خاموش شده. من اینجایم. در باجه تلفن. منتظر تلفنم. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمی‌زند. گریه می‌کنم. تاریکی به تنم راه می‌یابد. تمام تنم سیاه می‌شود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. در های جهان نحو شده‌اند. همه چیز خاموش شده. من اینجایم. در باجه تلفن. منتظر تلفنم. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمی‌زند. گریه می‌کنم. تاریکی به تنم راه می‌یابد. تمام تنم سیاه می‌شود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه می‌رود. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان در باجه تلفن است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/150/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در خلال تابستان</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/149</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/149</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2026 23:38:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتم پست بچه‌هایی که دنبال می‌کنم لایک میکردم و اینا دلم برا اینجا تنگ شد. درست نفهمیدم چه تغییراتی ایجاد شده اینجا آروم و کوچیکه دور از هیاهوی احمقانه تلگرام و اینستاگرام.
امروز خیلی بد بودم. نمی‌دونم بعدازظهر که خوابیدم و یا زنگ پریدم دیگه تا شب خوب نبودم.
راستی دیوز یه کفش دوزک زرد دیدم روی دستم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم پست بچه‌هایی که دنبال می‌کنم لایک میکردم و اینا دلم برا اینجا تنگ شد. درست نفهمیدم چه تغییراتی ایجاد شده اینجا آروم و کوچیکه دور از هیاهوی احمقانه تلگرام و اینستاگرام.</p><p>امروز خیلی بد بودم. نمی‌دونم بعدازظهر که خوابیدم و یا زنگ پریدم دیگه تا شب خوب نبودم.</p><p>راستی دیوز یه کفش دوزک زرد دیدم روی دستم بعد چند روز قبلش خوندم توی فال اگه پروانه و کفشدوزک دیدی نشونه‌ست.</p><p>نه اینکه واردات قلبیم زیاد باشه اما دوست دارم مدتی به هیچ کسی فکر نکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/149/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نمد</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/148</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/148</guid>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 01:36:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز داشتم جایی یادداشت میذاشتم بعد چند خط راجع‌به عادت ماهانه نوشتم اونم دارک و جالب اما نهایتا روم نشد آپلود کنم ولی من همیشه راجع‌بهش راحت می‌نوشتم اما اون جا برخی منو از نزدیک می‌شناختن برای همین نداشتم.
راستش دوست ندارم یک نویسنده مبادی آداب باشم به اندازه کافی در کلام هستم. مطمئنم اون یادداشت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز داشتم جایی یادداشت میذاشتم بعد چند خط راجع‌به عادت ماهانه نوشتم اونم دارک و جالب اما نهایتا روم نشد آپلود کنم ولی من همیشه راجع‌بهش راحت می‌نوشتم اما اون جا برخی منو از نزدیک می‌شناختن برای همین نداشتم.</p><p>راستش دوست ندارم یک نویسنده مبادی آداب باشم به اندازه کافی در کلام هستم. مطمئنم اون یادداشت زیبا میشد اما من حرف کردم اون تیکه رو. هرچند توی کانال هم دوست هایس دارم که بارها دیدمشون اما حس کردم شاید توی جمع ادبی زشت بشه.</p><p>نمد.</p><p> </p><p>هنوز نتونستم برم بلاگفا.</p><p>برای همین چیزهای یواشکی رو اینجا می‌نویسم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/148/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کافکا در کرانه نیست</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/147</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/147</guid>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:44:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من نسبت به تروماهای کودکی حساسم. هیچوقت حل نشدن. هیچوقت نگفتم من همیشه یادم میاد و پیش به تراپیست راجع‌بهش زار نزدم.یه سری ترومای معمولی حتی مثل نزاع والدین هم باعث شده هرجا دعوا و سروصدا بببینم دست و پاهام شل بشه. حالا که بزرگ شدم اگه یه وقت به بحثی تو خونه پیش بیاد مثل اون روزا میشم سردم میشه خواب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من نسبت به تروماهای کودکی حساسم. هیچوقت حل نشدن. هیچوقت نگفتم من همیشه یادم میاد و پیش به تراپیست راجع‌بهش زار نزدم.یه سری ترومای معمولی حتی مثل نزاع والدین هم باعث شده هرجا دعوا و سروصدا بببینم دست و پاهام شل بشه. حالا که بزرگ شدم اگه یه وقت به بحثی تو خونه پیش بیاد مثل اون روزا میشم سردم میشه خوابم می‌گیره انگار روی برف خوابیدم حتی اگر با برادر کوچکترم هم بحثم بشه. اون حس مهمه اون حسی که نمی‌خوام یادآوری بشه.</p><p>همیشه طوری رفتار میکنم که کسی متوجه نمیشه ولی از درون مثل یه لگوی شکسته ام. بنابراین به این فکر می‌کنم باید ازدواج آرومی داشته باشم وگرنه می‌افتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/147/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جمعه ای که مامان خرابش کرد.</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/146</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/146</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:28:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز یک از درون خود خارج شده ام. کاش وسط یه انیمیشن بودم معلق زنی دریا هنوز صخره ها قابل رویت بود اما حالا به نوافنم. نوافن.
نه امروز یک زودپزم.
سرم درد می‌کنه. آدما بهم میگن نپذیرفتی تا ناپذیری خوب نمیشی.
اونا نمیفهمن اگه نپذیرفته بودم که الان زنده نبودم.
پذیرش مقطعی و درمان ناپذیر.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یک از درون خود خارج شده ام. کاش وسط یه انیمیشن بودم معلق زنی دریا هنوز صخره ها قابل رویت بود اما حالا به نوافنم. نوافن.</p><p>نه امروز یک زودپزم.</p><p>سرم درد می‌کنه. آدما بهم میگن نپذیرفتی تا ناپذیری خوب نمیشی.</p><p>اونا نمیفهمن اگه نپذیرفته بودم که الان زنده نبودم.</p><p>پذیرش مقطعی و درمان ناپذیر.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/146/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گالیگولا</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/145</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/145</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 20:10:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خودش آمد خشکش زده بود. صدمین روز اجرای لعنتی اجرای سرپایی می‌چرخد و می‌چرخد. نه دایی وانیاست نه گودو که غایب باشد نه لورا که پایش بلنگد نه دلقک که بخنداند. خشکش میزند. حداقل زنی در صحنه هست. طراوت صحنه از دست رفته. می‌خواهد وسط اجرا بخوابد اما  ممکنه موقع خروج از در با اون دختره سارا مواجهه نشه....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به خودش آمد خشکش زده بود. صدمین روز اجرای لعنتی اجرای سرپایی می‌چرخد و می‌چرخد. نه دایی وانیاست نه گودو که غایب باشد نه لورا که پایش بلنگد نه دلقک که بخنداند. خشکش میزند. حداقل زنی در صحنه هست. طراوت صحنه از دست رفته. می‌خواهد وسط اجرا بخوابد اما  ممکنه موقع خروج از در با اون دختره سارا مواجهه نشه.</p><p>با اون افادهای بی ‌‌ادب که توی خونش با کفش راه می‌ره و بهش میگه یه پلان رو براش اجرا کنه.</p><p>این روزا به سرش زده به ورق ملاتونین بخره. یه ورق ملاتونین که قرار نیست غول بشه و بخورتش. دیگه با هیچ زنی نخوابیده از وقتی خوابش نمی‌بره.</p><p>هووووووف سارا حسابی موی دماغه.</p><p>پست سر هم پست سر هم فکر میزنه اما اون هنوز خوابش نمی‌بره. به سارا می‌گه من دیگه خودم نیستم. من کالیگولا شدم تو هم یه مدت سمتم نیا چون نمیشناسمت. سارا یقه‌ی کارگردان رو‌ میگیره و با اون می‌ره. برای سارا مهم نیست.</p><p>کالیگولا به خونه برمیگرده. آرزو می‌کنه امشب خوابش ببره. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/145/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو شفا نمی‌دهی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/144</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/144</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 19:50:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چندروز پیش یا یه استرسی از خواب پریدم. سر به موضوعی. مدام میخواستم کسی رو کنترل کنم. از اون روز و روز بعدش که چندان هم موفق نبودم، خودم حالم بده شب نمیتونم بخوابم، از خواب های چند دقیقه‌ای می‌پرم. موقع روشن شدن هوا می‌خوابم. واقعا دارم به این خالی که دارم گریه میکنم. مراقبه کردم شاید بهتر شم. مدتیه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چندروز پیش یا یه استرسی از خواب پریدم. سر به موضوعی. مدام میخواستم کسی رو کنترل کنم. از اون روز و روز بعدش که چندان هم موفق نبودم، خودم حالم بده شب نمیتونم بخوابم، از خواب های چند دقیقه‌ای می‌پرم. موقع روشن شدن هوا می‌خوابم. واقعا دارم به این خالی که دارم گریه میکنم. مراقبه کردم شاید بهتر شم. مدتیه مراقبه نکردم. نمی‌دونم مثل برون ریزیه.</p><p>اون عادم؟</p><p>هنوز عادت بدش رو ادامه میده. عادت بدی که سعی می‌کنه مخفی کنه.من از اینکه به این موضوع دامن زدم پشیمونم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/144/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مبادی اداب؟</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/143</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/143</guid>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 22:42:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز اون روم که ویرایش چیزنمک رو ادب میکنه زنده شده بود.
اینجوری که من عادت ندارم توی کانال های تلگرام کامنت بزارم به ندرت اینکارو میکنم مگه اینکه واقعا اون بخث رو بخوام.
امروز توی کانالی که خیلی ساله می‌شناسمش به سوال پرسیدم و آگاه به اینکه اون پیام رسان بود نه بات ناشناس.
بعد یه پسری اومد زیر سوا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز اون روم که ویرایش چیزنمک رو ادب میکنه زنده شده بود.</p><p>اینجوری که من عادت ندارم توی کانال های تلگرام کامنت بزارم به ندرت اینکارو میکنم مگه اینکه واقعا اون بخث رو بخوام.</p><p>امروز توی کانالی که خیلی ساله می‌شناسمش به سوال پرسیدم و آگاه به اینکه اون پیام رسان بود نه بات ناشناس.</p><p>بعد یه پسری اومد زیر سوالم مثلا یه چیزی گفت که من بیام بگم عه چرا ؟</p><p>خب من تو حالت عادی اینکارو نمیکنم اما کردم بعد گفت عه پس تو بودی هه تو سوال پرسیدی سوال حالا خاصی هم نبود </p><p>دیگه بهش گفتم آره خیلی نگران بودم شخص شخیص تو بفهمه دارم سوال میکنم.</p><p>وای تمام این سالها دیدم همش میخواد با ادمین لاس بزنه و بی ادبیه اما فکر کرد منم ملایمم.</p><p>آره از ادب کردن آدما خوشم نمیاد.</p><p>راستش بحث لاس و لولول بودنش هم نبود اینکه اومد وانمود کرد که منو گرفته خیلی حاد بود برام.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/143/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هوش مصنوعی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/142</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/142</guid>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 16:57:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من قابله ماهی ها باشم یا راوی چندم مدت تو کانتابیله من توی سیسیل باشم یا قاهره فرقی نمیکنه اگر غایب باشم و نباشم و نبینم.
دیروز با جمنای حذف میزدم واقعا رفت تو مخم. هرچند داشتم می‌پرسیدم اگه منو نمی‌شناختی فکر می‌کردی شغل آرزو هام چیه.
از اونجا به این رسیذیم که گفت فکر کن پولدار همه چی داری ارزوته چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من قابله ماهی ها باشم یا راوی چندم مدت تو کانتابیله من توی سیسیل باشم یا قاهره فرقی نمیکنه اگر غایب باشم و نباشم و نبینم.</p><p>دیروز با جمنای حذف میزدم واقعا رفت تو مخم. هرچند داشتم می‌پرسیدم اگه منو نمی‌شناختی فکر می‌کردی شغل آرزو هام چیه.</p><p>از اونجا به این رسیذیم که گفت فکر کن پولدار همه چی داری ارزوته چیکار کنی. گفتم آها.</p><p>بچه ها gpt درک بهتری داره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/142/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انقزاض</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/141</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/141</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 22:36:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی کتاب رو خوندم مدام حس کردم حس کردم.
بعدازظهر میخواستم گریه کنم.
اون فکر باعث شده مردم بسوزه و بدنم سرد بشه.
چیزی که باز هم کنترلی بهش ندارم.
سوم مین تلاشم برای خوابیدن با صدای تمیز کردن اینه با صداهای بلند شکست خورد رفتم بیرون چندبار هربار هوا گرم بود انگار زمین می‌جوشه.
بعدم دوش آبسرد گرفتم. ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی کتاب رو خوندم مدام حس کردم حس کردم.</p><p>بعدازظهر میخواستم گریه کنم.</p><p>اون فکر باعث شده مردم بسوزه و بدنم سرد بشه.</p><p>چیزی که باز هم کنترلی بهش ندارم.</p><p>سوم مین تلاشم برای خوابیدن با صدای تمیز کردن اینه با صداهای بلند شکست خورد رفتم بیرون چندبار هربار هوا گرم بود انگار زمین می‌جوشه.</p><p>بعدم دوش آبسرد گرفتم. </p><p>کم می‌خوابی بعد هم نمیتونی جبران کنی.</p><p>بعد به موضوعی هم هیستریکت می‌کنه.</p><p>تو فقط به بدیهیات میخواستی اما نداری.</p><p>تصور کردم سوار اسب چرخانم بچگیام همش فکر می‌کردم چرا منو سوار اسب چرخان میکنن خیلی حوصله سر بره تحت الان دوست دارم. اون موقع عاشق تاپ چرخانی بودم که توی سرزمین عجایب یا یه خانه بازی سوار شدم.</p><p>بابام روز قبل امتحان ادبیات گلاس چهارم منو برد اونجا.</p><p>اون امتحان رو خوب دادم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/141/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواب</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/140</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/140</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 13:00:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوابیدن برام شبیه کابوس شده. دیشب خوابم رفت با بدن درد با نت روشن. ۸ پریدم. الان اومدم بخوابم یک ساعت نشد که یه مگس خیلی بزرگ باعث شد با ترس بپرم دوباره. الان واقعا دارم دیوونه میشم. همش هم دارم به خواب هایی که دیدم و یادم رفته فکر میکنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوابیدن برام شبیه کابوس شده. دیشب خوابم رفت با بدن درد با نت روشن. ۸ پریدم. الان اومدم بخوابم یک ساعت نشد که یه مگس خیلی بزرگ باعث شد با ترس بپرم دوباره. الان واقعا دارم دیوونه میشم. همش هم دارم به خواب هایی که دیدم و یادم رفته فکر میکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/140/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تمام نمی‌شوی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/139</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/139</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 09:00:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تمام نمی‌شوی...
با دیت هوایی که خفه آن می‌کند چگونه برخورد میکنی؟
دست ها گردنت را فشار می‌دهد.
می‌گذاری خفه‌ات کند.
نوافن میخوری اثر دست ها کمرنگ شود.
نوافن میخوری چون دست ها بر همه چیز اثر گذاشته.
از خواب بیدار می‌شوی کاغذی نداری که بنویسی صفحه اول کتاب‌ شهر بهروز آقاکندی که گمان میکنید حالا دیگر چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تمام نمی‌شوی...</p><p>با دیت هوایی که خفه آن می‌کند چگونه برخورد میکنی؟</p><p>دست ها گردنت را فشار می‌دهد.</p><p>می‌گذاری خفه‌ات کند.</p><p>نوافن میخوری اثر دست ها کمرنگ شود.</p><p>نوافن میخوری چون دست ها بر همه چیز اثر گذاشته.</p><p>از خواب بیدار می‌شوی کاغذی نداری که بنویسی صفحه اول کتاب‌ شهر بهروز آقاکندی که گمان میکنید حالا دیگر چیزی نمینویسد با اتوکد می‌نویسی چون دیروز خودکار آبی از کیفت افتاده.</p><p>آنجا همان صفحه اول یادداشتی از دهه نود داری.</p><p>همان موقع که فکر میکردی واو عشق چقدر برایم مهم است. تو همیشه فکر میکردی عشق برایت مهم است. عشق ورای دوست داشتن است. عشق طلاییه زندگیست.</p><p>بعد از نوشتن احوالات آرزو می‌کنی کاش خواب طولانی است را به یاد بیاوری. مثل یک دائم الخمر سردرد داری. یاد نه سالگی آن می‌افتی با بچه ها و عمه و شوهر عمه جدیدت در حیاط فرودگاه هستی. اولین بار است او را میبینی. او زیباست. حداقل از همه‌ی مردهایی که در نه سالگی دیده‌ای. فکر می‌کنی مردی با این سیما چقدر جذاب است. او مهربان است. تو را با نام دومت صدا میکند. بین تو و تنها عمه‌ات که گمان میکنی شباهت دارید چیزی نیست هیچوقت نبوده اما تو از او خواست می آید. او از مادر و خاله ات زیباتر است، او یک شوهر زیبا داردان هم در بیست سالگی.</p><p>کتاب آقاکندی را ورق میزنی یادت هست شعر موردعلاقه‌ات چیست ؟</p><p>پاک</p><p>بله او از کلماتی که به نام ختم می‌شود نوشته مثل دیازپام.</p><p>یک شعر دیگر هم هست راجع‌به کت شلوار پیدایش نمیکنی.</p><p>نیاید اینقدر زود بیدار می‌شدی فکر می‌کنی بروی پیاده روی.</p><p>حالت خوب نیست.</p><p>مثل شلیک به خودت برمی‌گردی.</p><p>غروب می‌کنی </p><p>دوست داشتی در حدود دنیا آقای مستقل و معشوقه اش باشی.</p><p>به کفش های زنانه فکر می‌کنی.</p><p>به مردی که معشوقه‌اش ساراست.</p><p>در خودت گوله می‌شوی .</p><p>فکر می‌کنی حاضری همین حالا فکر کردن به کسی تو را می‌کشت.</p><p>اما نه....</p><p> </p><p> </p><p>تو تمام نمی‌شوی.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/139/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شانس</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/138</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/138</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 14:54:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوست دارم نظرتون رو راجع‌به آدمایی که با بند پ پیشرفت می‌کنن بدونم.
داستان اینه که من یه آدمی رو میشناسم که میگه من هیچوقت دنبال کار نگشنم کار دنبال منه و به روز توی کرونا منی که تاحالا کار نکرده بودم از طریق فامیلمون که زنگ‌زد خونمون دورکاری یه شرکت خوب شدم.
یادمه که از اینکه اولین شغلش مدام زیر لح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست دارم نظرتون رو راجع‌به آدمایی که با بند پ پیشرفت می‌کنن بدونم.</p><p>داستان اینه که من یه آدمی رو میشناسم که میگه من هیچوقت دنبال کار نگشنم کار دنبال منه و به روز توی کرونا منی که تاحالا کار نکرده بودم از طریق فامیلمون که زنگ‌زد خونمون دورکاری یه شرکت خوب شدم.</p><p>یادمه که از اینکه اولین شغلش مدام زیر لحاف بوده برای لذت بخش بود</p><p>همین آدم چندسال بعدش استخدام رسمی شد یه جای اداری و دولتی از قضا من پیگیر استخدام های اون دوره بودم و مدام مفاد چک می‌کردم. متوجه شدم سنش و سابقه و حتی تحصیلات هنریش میلنگه. حتی یه بار ازش پرسیدم چون رسته خودم هم مناسب اون آزمون استخدامی نبود. اما اون میگفت من رزومه فرستادم و... بعدم کمی آموزش.</p><p>حالا دروغش از اونجایی درآمد که چندبار راجع‌به فامیلشون توی همون محیط نوشت. از اونجایی که شهر محل زندگیش نیود کاملا واضح شد.</p><p>حالا این آدم از اون طریق رفت سمت شغل موردعلاقش و مسیرش هم کوتاه شد. شما هم فکر می‌کنید شانس مهمه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/138/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>استفهام انکاری</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/137</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/137</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 14:49:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز واقعا نبودم چون چندشبه راحت نمی‌خوابم و خیلی توی اینترنت می‌چرخم. خیلی خوابالوام. شاید یه آیس بخورم اما الان کتابخونه ام و دارم فکر میکنم با این شدت خستگی چرا اومدم. کتاب‌هایی که دیدم بود خیلی سنگین بودن برای همین خواستم زودتر تحویل بدم. چون دوره ازم.
(یه خانومه جدی تو سن مامان بزرگم اومد)چه خ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز واقعا نبودم چون چندشبه راحت نمی‌خوابم و خیلی توی اینترنت می‌چرخم. خیلی خوابالوام. شاید یه آیس بخورم اما الان کتابخونه ام و دارم فکر میکنم با این شدت خستگی چرا اومدم. کتاب‌هایی که دیدم بود خیلی سنگین بودن برای همین خواستم زودتر تحویل بدم. چون دوره ازم.</p><p>(یه خانومه جدی تو سن مامان بزرگم اومد)چه خوبه که توی هر سنی هرکاری بخوای بکنی. من فکر میکنم ازدواج این آزادی رو سلب می‌کنه. بهرحال این راننده BRT محلی که از نزدیک خونه سوار میشم بار دومه که بی مسئولیت بازی در میاره منم بیخیال میشم.</p><p>دید ما دونفریم بهم گفت من فلان ایستگاه کار دارم ممکنه بقیش رو با فلان BRT بری؟</p><p>دفعه قبل تو جنگ‌بود همون اول دقیقا همین فلان چیز رو می‌خواست بخره. خب من اگه جدی بگیرم وایمیستم بحث میکنم اما در اصل انرژی بحث کردن نداشتم. بهرحال من حس کردم یه مرده‌ی زنده ام که دارم آمد تند راه میرم. یادم رفت بگم کارتمو هم جا گذاشتم. از اونجایی که اپلیکیشن‌ بانک پاسارگاد اذیتم می‌کنه پاکش کردم و همینطور نشد برگردم خونه چون در قفل بود و کلید نداشتم. اینجوری که تا ادامه روز با من همراه باشید.</p><p>امروز داشتم فکر میکردم الان من و اون دوستام که اومدم کانالم چطوری نظر بزاریم چون این معقوله رو اینجا دوست داشتم.  نصفه شب و صبح زود نتم بهتر شد اما امروز بازم میلنگه.</p><p>اااا خانوم عین آیه کامنتت رو خوندم پاک کردم جایی‌که گفتی رو چک میکنم ممنون.</p><p>ااا آب آبسرد کن کتابخونه خیلی شیرین بود نمی‌رم🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/137/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ابر پلتفرم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/136</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/136</guid>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 21:52:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز داشتم به این فکر میکردم. همینجوری در حال بروزرسانی! 
میخواستم یه سری عکس بزارم برای ویژن برد امسال اما پینترست باز نمی‌شد. فکر کنم تو پست قبلی گفتم وقنینت وصل شد حس بدی پیدا کردم. حس کردم به احوالاتی رو ساختم اما داره باد میبرتش.
اینجا نوشتن
کلونی تسک با دخترا
حتی حسی که هفته قبل داشتم و ازش ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز داشتم به این فکر میکردم. همینجوری در حال بروزرسانی! </p><p>میخواستم یه سری عکس بزارم برای ویژن برد امسال اما پینترست باز نمی‌شد. فکر کنم تو پست قبلی گفتم وقنینت وصل شد حس بدی پیدا کردم. حس کردم به احوالاتی رو ساختم اما داره باد میبرتش.</p><p>اینجا نوشتن</p><p>کلونی تسک با دخترا</p><p>حتی حسی که هفته قبل داشتم و ازش نوشتم</p><p>دیدم خودمو دوست داشتم اینجا راحت می‌نوشتم</p><p>حالا فارغ از روزمره نویسی من همیشه دنبال پلتفرم درست حسابی برای نوشتن بودم گاهی نوشته های ادبی مو توی تلگرام نگاه میکنم شبیه من یا شبیه هویت من تو اینجا نبودن انگار حس لختی داشتم شاید حتی حس سانسور.</p><p>بعد فکر کردم کاش این برنامه خیلی ارتقا پیدا می‌کرد و میشد یه جای ناب برای نوشتن مثل خیلی سال پیش بلاگفا. اونوقت قشنگ میشد نه؟</p><p>شاید یه روزی شد.</p><p>یعنی ما به پلتفرم خفن فقط برای نوشتن داشته باشیم. </p><p>لطفاً نگید ویرگول.</p><p>حس میکنم وسط سایت تبلیغاتی هستم وسط ویرگول.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/136/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Oo</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/135</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/135</guid>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 15:44:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه عکس خواستم بزارم جایی از صبح لود نمیشه
از اون طرف دولینگوم باز نمیشه
دیشب همgpt سکته کرده بود و کلا جواب نمیده چون یوهو گوگلم هم آپدیت شده.
بعد از خیلی کانال ها لفت دادم متوجه شدم این مدت ذهنم آروم بودن و خیلی نمی‌تونم دیتا بدم بهش.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه عکس خواستم بزارم جایی از صبح لود نمیشه</p><p>از اون طرف دولینگوم باز نمیشه</p><p>دیشب همgpt سکته کرده بود و کلا جواب نمیده چون یوهو گوگلم هم آپدیت شده.</p><p>بعد از خیلی کانال ها لفت دادم متوجه شدم این مدت ذهنم آروم بودن و خیلی نمی‌تونم دیتا بدم بهش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/135/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Bunker</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/133</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/133</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 15:39:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[bunker
میتونستم bunker گوش بدم اما اشک ساز رو پلی کردم. اشک ساز مثل یه فیلتر هوا همه غصه هامو می‌ریزه بیرون. مثل به دستگاه روغن گیری تمام تن و روحمو فشار میده و میشه یه یادداشت شایده یه فکر که تموم نشه و تا ابد ادامه پیدا کنه.
حالا فکر میکنم بستنی آب شده ‌ام نه خورده می‌شوم نه خودم را دوست دارم. سس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>bunker</p><p>میتونستم bunker گوش بدم اما اشک ساز رو پلی کردم. اشک ساز مثل یه فیلتر هوا همه غصه هامو می‌ریزه بیرون. مثل به دستگاه روغن گیری تمام تن و روحمو فشار میده و میشه یه یادداشت شایده یه فکر که تموم نشه و تا ابد ادامه پیدا کنه.</p><p>حالا فکر میکنم بستنی آب شده ‌ام نه خورده می‌شوم نه خودم را دوست دارم. سس شکلات و تکه های رنگی هم حاشیه های من.</p><p>در این لحظه اس ام اس جانفدا در مرحله دوم بالای صفحه گوشی نقش می‌بندد. سعی می‌کنم فکر کنم در صحنه تئاتر گیر کرده ام. زنی هستم سنتی با لباس های توری تیره رنگ بورژواری. مرد روی صحنه را می‌شناسم او در زندگی فعلی می‌توانست نقش هادس را ایفا کند چه می‌دانم ارس. ناخن هایم بلند است بی ادب و فحاشم و زیر لب قصه میبافم. مرد روی صحنه نماد خفه خان انسانی است.</p><p>امروز داستان جوجه اردک زشت را خواندم قبلا کامل نمی‌دانستم. گمانم من هم جوجه اردک زشتم در مکان اشتباهی و هویت خود را نیافته. یعنی قوی زندگی خود هستم.</p><p>برهه ای از زندگی را بخاطر می آورم که قوی بودم. یادم هست که این عکس را پروفایل کردم. دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس. خطاب به اکسی که فکر می‌کرد ممکن است قوی نباشم. اصلا یادم نیست چرا ولی چنان قدرتی برای ادامه زندگی در وجودم داشتم که این عکس را پروفایل کردم چه بسا که اکس مذکور کار بدی هم نکرده باشد.</p><p>حالا؟</p><p>آنقدر قوی نیستم گاهی در باز کردن در رب دچار مشکل می‌شوم. مستأصل به هر شاخه که پرواز می‌کنم می‌شکند. همه تخم مرغ خام بدون آنکه کاری با آنها کرده باشم شکسته اند.</p><p>در ضعیف ترین احوال ممکنم. از یک مکالمه شروع شد. می‌دانستم خوب نیستم. مکالمه مرا به قیاس بود قیاسی که سالها در خود دفن کرده بودم. قیاس را گذاشتم کنار باقی پازل ها کنار خانوم بورژواری، کنار پروژd t.a ، کنار حرف های فالگیر جوان، خرافه نیستم اما خب، کنار خودم و ضعف هام. دیدم دلقک‌ماهی‌ ام آماده تمام شدن بلیط ها و استراحت در جزیره خرچنگ های انسانخوار. در نهایت ضمانت روز مبادا هم اثری ندارند چون اثری ندارد. نمی‌دانم آخرش را چطور بنویسم. نه آنقدر مایلم نه آنقدر نامتمایل اما خوب می‌دانم میانمایگی وجودم از جوجه اردک زشت چقدر بیشتر است.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/133/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هوانگ دونگ مان</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/132</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/132</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 01:20:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ هوانگ دونگ مان عزیزم تموم شد و دلم میخواد گریه کنم.
راستش کل این سریال برام خوشایند بود این ریتم موردعلاقمه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> هوانگ دونگ مان عزیزم تموم شد و دلم میخواد گریه کنم.</p><p>راستش کل این سریال برام خوشایند بود این ریتم موردعلاقمه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/132/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستای بلاگیکس</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/131</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/131</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 20:11:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضیا تون خیلی مهربونید دوست دارم بعدا بیاین تلگرام تو کانالم باشید.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضیا تون خیلی مهربونید دوست دارم بعدا بیاین تلگرام تو کانالم باشید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/131/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و زندگی!</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/130</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/130</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 17:35:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موهام تو هم گره خورده. دفعه قبل از حموم که اومدم موهامو شونه نکردم. فکر نکنید من شلخته هستم فقط موهای مجعد شانه شده و نشده خیلی فرقی نداره. چه بسا بهتره.
امروز واقعا حالم صفره و باید برم بیرون.
یه تصمیمی گرفتم و دوست ندارم ازش برگردم.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موهام تو هم گره خورده. دفعه قبل از حموم که اومدم موهامو شونه نکردم. فکر نکنید من شلخته هستم فقط موهای مجعد شانه شده و نشده خیلی فرقی نداره. چه بسا بهتره.</p><p>امروز واقعا حالم صفره و باید برم بیرون.</p><p>یه تصمیمی گرفتم و دوست ندارم ازش برگردم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/130/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اسکارف قرمز</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/129</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/129</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 13:39:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواستم ازت بپرسم وقتی به موسیقی دلخواهت گوش میدی از وی می‌نویسی؟ از من هم می‌نویسی ؟ایا از من تاحالا نوشتی ؟
مثلا گوشه کتابی که می‌خونی بنویسی اون دختره که امروز عبوسه و اسکارف قرمز پوشیده...
بعدتر خواستم ازت بپرسم اگه از کنار پنجره اتاقت قطار با فاصله نزدیک عبور کنه چه احساسی داری آیا تو رو یاد کسی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواستم ازت بپرسم وقتی به موسیقی دلخواهت گوش میدی از وی می‌نویسی؟ از من هم می‌نویسی ؟ایا از من تاحالا نوشتی ؟</p><p>مثلا گوشه کتابی که می‌خونی بنویسی اون دختره که امروز عبوسه و اسکارف قرمز پوشیده...</p><p>بعدتر خواستم ازت بپرسم اگه از کنار پنجره اتاقت قطار با فاصله نزدیک عبور کنه چه احساسی داری آیا تو رو یاد کسی میندازه؟</p><p>وقتی از نزدیک به گلدون هات نگاه می‌کنی چطور؟</p><p>خواستم ازت بپرسم به گم شدن با من فکر کردی؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/129/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>나비</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/128</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/128</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 22:15:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب یه سوالی تو ذهنم بود دوست داشتم از شما ها بپرسم اما حس می‌کنم اینجا مجالش نیست.
امروز شپ‌پره‌ام. پر از هذیون و مهتاب و کابوس.
کاش پروانه‌ی سفید دیروز روی دستم نشسته بود.
گاهی اوقات توی زندگیم پروانه میبینم و اون بهم نشون میده که دارم چیزی یا قسمتی از زندگی رو رها میکنم.
یادمه جایی کار میکردم یه ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب یه سوالی تو ذهنم بود دوست داشتم از شما ها بپرسم اما حس می‌کنم اینجا مجالش نیست.</p><p>امروز شپ‌پره‌ام. پر از هذیون و مهتاب و کابوس.</p><p>کاش پروانه‌ی سفید دیروز روی دستم نشسته بود.</p><p>گاهی اوقات توی زندگیم پروانه میبینم و اون بهم نشون میده که دارم چیزی یا قسمتی از زندگی رو رها میکنم.</p><p>یادمه جایی کار میکردم یه روز که استعفا دادم چون مدیرکل یه زن بدجنس مردسالار بود، اون روز مدام پروانه دیدم.</p><p>حالا ما که از پروانه استفاده خوب میکنیم شما اگه سریال وجود اینکه رو بببینی متوجه میشی که میشه با پروانه یکی رو اغوا کرد😭اینجوری که می‌خوای بیای کلکسیون پروانه هامو بببینی؟؟</p><p>(این سریال متاسفانه از معدود سریال های صحنه دار کره‌ایه) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/128/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خانباجی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 17:53:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اینروزا واقعا از نظر احساسی خودم رو نمی‌فهمم خودم رو گم کردم خودم رو نمی‌شناسم. یه سریال می‌دیدم کره ای پسره آنقدر آدم حساسی بود که وقتی در معرض آدما قرار میگیرفت احساس اونا رو حس میکرد برای همین رفته بود یه جای دور و کشاورزی راه انداخته بود. یادمه وقتی عاشق شد همش می‌گفت این احساسات منه یا اون؟
+دا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینروزا واقعا از نظر احساسی خودم رو نمی‌فهمم خودم رو گم کردم خودم رو نمی‌شناسم. یه سریال می‌دیدم کره ای پسره آنقدر آدم حساسی بود که وقتی در معرض آدما قرار میگیرفت احساس اونا رو حس میکرد برای همین رفته بود یه جای دور و کشاورزی راه انداخته بود. یادمه وقتی عاشق شد همش می‌گفت این احساسات منه یا اون؟</p><p>+دارم خانباجی نامجو گوش میدم من هشت ساله این آهنگ رو گوش میدم+با اینکه کردی نمی‌فهمم عاشقشم. هربار گوش میدم انگار پره های به آسیب بادیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توازن</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 22:21:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از تو پرسیدم سیاره ها چگونه می چرخند؟
دست هایم را گرفتی و چرخ سیاره ها در آسمان را نشانم دادی.
تو می‌دانستی من هم می‌دانستم سیاره ها بهانه بودند.
بعد از آن مدت ها خواب دست های تو را می‌دیدم در حالیکه میگفتی 
سیاره ها اینطرفی می‌چرخن.
 
مهملات بعد از F.A]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از تو پرسیدم سیاره ها چگونه می چرخند؟</p><p>دست هایم را گرفتی و چرخ سیاره ها در آسمان را نشانم دادی.</p><p>تو می‌دانستی من هم می‌دانستم سیاره ها بهانه بودند.</p><p>بعد از آن مدت ها خواب دست های تو را می‌دیدم در حالیکه میگفتی </p><p>سیاره ها اینطرفی می‌چرخن.</p><p> </p><p>مهملات بعد از F.A</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>밤</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/125</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/125</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 04:20:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ساعت خوابم بهم ریخته و فکر کنم سومین شبیه که نمیتونم بخوابم شایدم چهارمی. آها خواستم بهتون بگم از اینجا خوشم میاد وقتی وارد ولرحول میشم انگار وارد کلاس به کلاس عمومی دلنخواه دانشگاه شدم مثل کلاس بهداشت خانواده؟!
بعد دارم ایلیش گوش میدم و فکر میکنم اتفاقات شب نادیدنی هستن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت خوابم بهم ریخته و فکر کنم سومین شبیه که نمیتونم بخوابم شایدم چهارمی. آها خواستم بهتون بگم از اینجا خوشم میاد وقتی وارد ولرحول میشم انگار وارد کلاس به کلاس عمومی دلنخواه دانشگاه شدم مثل کلاس بهداشت خانواده؟!</p><p>بعد دارم ایلیش گوش میدم و فکر میکنم اتفاقات شب نادیدنی هستن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/125/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جمعه نامحترم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/124</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/124</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 21:25:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز یه جمعه است که چندتا جمعه تو خودش داره‌.
بعد تو تاریخی دارم زلف نامجو گوش میدم.
حقیقتا من هنوزم آهنگ هایی که صدساله از نامجو گوش میدم پسندمه و نمیتونم با آهنگ‌های جدیدش ارتباط بگیرم راجع‌به بمرانی هم همینه عجیب نیست؟
سرم درد می‌کنه اما دیشب مسکن خوردم. امروز خیلی ناراحت بودم اونقدر که گلوم درد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یه جمعه است که چندتا جمعه تو خودش داره‌.</p><p>بعد تو تاریخی دارم زلف نامجو گوش میدم.</p><p>حقیقتا من هنوزم آهنگ هایی که صدساله از نامجو گوش میدم پسندمه و نمیتونم با آهنگ‌های جدیدش ارتباط بگیرم راجع‌به بمرانی هم همینه عجیب نیست؟</p><p>سرم درد می‌کنه اما دیشب مسکن خوردم. امروز خیلی ناراحت بودم اونقدر که گلوم درد گرفت(گلو :نقطه ضعف/چاکرای آبی)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/124/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیت دوم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/123</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/123</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 11:13:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستان تقاضا داشتن دیت دوم رو هم تشریح کنیم 🥲
(اگه اینجا کانال تلگرام بود مثلا، ازتون می‌پرسیدم اگه قرارع برم دیت چی بپوشم)
در رابطه با دیت دوم، شما باید به طرفتون دقیق‌تر بشید. اینجوری که عاقا من به دیت دوم اومدم باید با خودم روراست باشم خوشم اومده یا دارم توی یه پروسه خودمو میکشونه.
هم‌چنان بنظرم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان تقاضا داشتن دیت دوم رو هم تشریح کنیم 🥲</p><p>(اگه اینجا کانال تلگرام بود مثلا، ازتون می‌پرسیدم اگه قرارع برم دیت چی بپوشم)</p><p>در رابطه با دیت دوم، شما باید به طرفتون دقیق‌تر بشید. اینجوری که عاقا من به دیت دوم اومدم باید با خودم روراست باشم خوشم اومده یا دارم توی یه پروسه خودمو میکشونه.</p><p>هم‌چنان بنظرم خیلی استایل نشه اما خب میتونید یکم متفاوت تر از قبل ظاهر شوید که ساید های دیگه تون رو به نمایش بزارید.</p><p>هیچ وقت همه چیز رو به طرف نگید. مثلا اگر یه کانال دارید که فقط برای غریبه‌ها مینویسید، اگه یه مهارت تفریحی دارید خلاصه همه تخم‌مرغ ها رو جلوش نشکنید.</p><p>به اخلاقش دقیق تر بشید...</p><p>من اعتقاد دارم آدما همون اول میفهمن باید ادامه بدن یا نه اما خودشون رو گول میزنن.</p><p>همینا به ذهنم رسید فعلا.</p><p>این زیر کامنت بذارید🤭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/123/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیت اول</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/122</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/122</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 02:09:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب یه سری توصیه طنازانه
دیت اول درست بنشینید مثلا نیاید تو حلق طرف. یه دیت اول با یکی از دوستام رفتم میز سفره خونه بود و پسر توی حلق ما دخترا نشسته بود جوری که دیت صدمه؟!
توصیه از همون دوستم دست اول لباس راحت بپوش به لباس روزمره نه لباسی که بار اول میپوشی.
دست اول خیلی سوال نکنید فاز طرف رو نپرسید ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب یه سری توصیه طنازانه</p><p>دیت اول درست بنشینید مثلا نیاید تو حلق طرف. یه دیت اول با یکی از دوستام رفتم میز سفره خونه بود و پسر توی حلق ما دخترا نشسته بود جوری که دیت صدمه؟!</p><p>توصیه از همون دوستم دست اول لباس راحت بپوش به لباس روزمره نه لباسی که بار اول میپوشی.</p><p>دست اول خیلی سوال نکنید فاز طرف رو نپرسید </p><p>خیلی نخندی خیلی هم عبوس نباشی(هرچند من اگه برم بیاد ناخودآگاه قیافه ام نشون میده)</p><p>بهداشت و بوی خوش که کلا چه دیت چه هرچی....</p><p>خب حالا شما اگر توصیه ای دارید بیان کنید ببینیم 😆😆😂🥰 </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/122/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شعر هایی که پیدا شد</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/121</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/121</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 21:51:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
می‌دانم که نباید این‌همه شعر بنویسم
و سپاب
اما یک جور سرگرمی است 
که به شکل شگفت انگیزی 
برایم درآمد هم دارد.
در این خانه‌ی بزرگ با دو گربه ، تنها زن کی می‌کنم.
طبیعی است که در این سن به فکر بیفتم که 
یکی از همین شب‌ها
بعد از نوشتن ده دوازده تا شعر می‌میرم و خنده دار است 
پیش از اینکه به تخت خواب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>می‌دانم که نباید این‌همه شعر بنویسم</p><p>و سپاب</p><p>اما یک جور سرگرمی است </p><p>که به شکل شگفت انگیزی </p><p>برایم درآمد هم دارد.</p><p>در این خانه‌ی بزرگ با دو گربه ، تنها زن کی می‌کنم.</p><p>طبیعی است که در این سن به فکر بیفتم که </p><p>یکی از همین شب‌ها</p><p>بعد از نوشتن ده دوازده تا شعر می‌میرم و خنده دار است </p><p>پیش از اینکه به تخت خواب بردم</p><p>شعرها را مرتب و منظم می‌گذارم وسط میز</p><p>که وقتی بوی تعفن بلند شد </p><p>و صدای همسایه ها درآمد</p><p>یا اگر دوست دخترم تماس گرفت </p><p>و تلفنش را جواب ندادم</p><p>این شعرها را پیدا کنند.</p><p>نه برای اینکه کردنم غم‌انگیز با بااهمیت باشد.</p><p>(آن موقع از اینجا رفته ام.)</p><p>اما شعر به آنها </p><p>(آن منتقدین غرغرو)</p><p>میفهماند</p><p>که من تا آخر عمر خوب بودم </p><p>یا شاید حتی بهتر.</p><p> </p><p>چارلز بوکوفسکی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/121/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در شب</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/120</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/120</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 02:26:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موقع نوشتن این یادداشت یک زن کاملا دراماتیک البته از نوع تلخش هستم. رانندگی شکلات تلخ شایدم زهر دهان تمساح. بهرحال امروز یه روز خوب نبود. میتونم سکانس‌ها و تصویر های های توی ذهنم رو چک کنم. دوروزه نمی‌رم گروه چک لیست و برای همین کارهای روتین رو نمیکنم امروز فقط یکم از کتاب نوشتم یه فیلم هم دیدم. راس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موقع نوشتن این یادداشت یک زن کاملا دراماتیک البته از نوع تلخش هستم. رانندگی شکلات تلخ شایدم زهر دهان تمساح. بهرحال امروز یه روز خوب نبود. میتونم سکانس‌ها و تصویر های های توی ذهنم رو چک کنم. دوروزه نمی‌رم گروه چک لیست و برای همین کارهای روتین رو نمیکنم امروز فقط یکم از کتاب نوشتم یه فیلم هم دیدم. راستش راجع به فیلم دوست دارم یادداشت درست درمون بنویسم. حالا اون تصوبرا به هم میچسبه میشه یه گربه به هیولا به درخت آدم خوار شب گلومو می‌گیره مثل مردی که بهش میل تمکین ندارم (چی نوشتم از خودم می‌پرسم عزیزم مگه تجربه تاهل داری؟ بعد ذهنم میگه نه عزیزم تجربه نوشتن و درک و حس دارم) هرچند در تقابل تجربه و خلاقیت و تصویر من برنده‌ی تصاویر و خلاقیتم) هرچند زندگی در عمر کوتاه فعلی چنان تجربه های مختلف بهم داده که وقتی سریال در نوزدهمین زندگیم می‌بینمت رو دیدم، احساس کردم توی این زندگی برده‌ی تمام زندگی های قبلیم هستم. بهرحال اگر درختی بودم در ارتفاعات البته تنها درخت اون ارتفاع و از اونجا شهر معلوم بود هم بد نبود.</p><p>متاسفانه توی گالری به اون روز برفی پرت شدم. همون روز که فکر کردم واو من اوکی هستم. اونجا من بودم و یه دختر کوچکتر از من شاید برای همین بود که فکر کردم خیلی خوبم بابا. بعد اون دختر بهم گفت که درون گراست جوری گفت که رنج می‌بره گفتم من چیم گفت تو میان گرایی همچنان متمایل به برون گرا. بعد اون دختر بخاطر سوالی که ازش پرسیدم و هنوز بعد یه سال یادم میاد خودمو سرزنش میکنم، کم حرف تر شد. هرچند مهم نبود من هم نمی‌تونستم وراجی کنم من خودفروخته لعنتی. ابن خاطره از آخر گالری اومد بالا این فقط یک تکه از چیزی بود که در ذهنم و بدنم زنده شد.</p><p>راستش برای این یادداشت جمع بندی ندارم و از دستم در رفته. نه یادداشت اصلا فکر کنید فردا روز عجیبیه و مردی که در شعرهام همیشه صورتش پنهانه رو بوسیدم. امیدوارم اون مرد سیسیلی باشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/120/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انقطاع</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/119</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/119</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 19:12:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همینطور فکر می‌کنم غرق می‌شوم. غرق در رودخانه‌‌ی زیر شهر. از همون روزی که اون کتاب رو خوندم همه چیز راجع‌به شهر برام جور دیگه ای شد. چون ادامه داشت و هی جلو رفت و منتقل شد.
حالا من امتحان توی اون شهر راستش همیشه دوست دارم پسر سوییشرت زرد رو بببینم و ازش بپرسم چطور اینکارو کردم چطور میشد گم شد ولی وا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همینطور فکر می‌کنم غرق می‌شوم. غرق در رودخانه‌‌ی زیر شهر. از همون روزی که اون کتاب رو خوندم همه چیز راجع‌به شهر برام جور دیگه ای شد. چون ادامه داشت و هی جلو رفت و منتقل شد.</p><p>حالا من امتحان توی اون شهر راستش همیشه دوست دارم پسر سوییشرت زرد رو بببینم و ازش بپرسم چطور اینکارو کردم چطور میشد گم شد ولی واقعا گم نشد؟</p><p>من همیشه فکر میکردم من اون زنم زنی که همه چیز رو فراموش کرده.</p><p>عجیب نیست زنی باشی که معشوقه آن رو فراموش کردی این خودت رو فراموش کردی اما توی یه شهر غیرعادی پیدا کنیش اما همچنان ندونیم تو همونی. هیچوقت ندونی.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/119/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تناوب</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/118</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/118</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 01:26:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زیر سرم روبالشتی نسبتا مرطوبه از شستشو در این لحظه خیلی خیلی حس فرو رفتن به درونم بهم دست داد.انگار ماری دورم چنپره زده باشه تا منو بخوره. به این دوره برگشتم که دلم نمی‌خواد هیچ کاری کنم خصوصا فیلم دیدن یادمه تو جنگ هم اینجوری شدم. یأس خالص و قوی. می‌دونی چی میگم؟
حتی نمی‌خوام این یادداشت رو کامل کن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زیر سرم روبالشتی نسبتا مرطوبه از شستشو در این لحظه خیلی خیلی حس فرو رفتن به درونم بهم دست داد.انگار ماری دورم چنپره زده باشه تا منو بخوره. به این دوره برگشتم که دلم نمی‌خواد هیچ کاری کنم خصوصا فیلم دیدن یادمه تو جنگ هم اینجوری شدم. یأس خالص و قوی. می‌دونی چی میگم؟</p><p>حتی نمی‌خوام این یادداشت رو کامل کنم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/118/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توت‌فرنگی نیوزلندی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/117</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/117</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 15:39:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز یه پرتقالم یه توت فرنگی نیوزیلندی امروز یه سرما ام که کسی نمیتونه جلومو بگیره. از صحبتی که خانوم فالگیر زد خجالت کشیدم درحالیکه ازک تعریف کرده و با خودم گفتم اگه یکی اسم و اسم مادر رو بببینن متوجه میشه منم مگه چندتا... یا نام مادر... داریم البته ممکنه داشته باشیم. بهرحال امروز دیر بیدار شدم و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یه پرتقالم یه توت فرنگی نیوزیلندی امروز یه سرما ام که کسی نمیتونه جلومو بگیره. از صحبتی که خانوم فالگیر زد خجالت کشیدم درحالیکه ازک تعریف کرده و با خودم گفتم اگه یکی اسم و اسم مادر رو بببینن متوجه میشه منم مگه چندتا... یا نام مادر... داریم البته ممکنه داشته باشیم. بهرحال امروز دیر بیدار شدم و حتی نتونستم توی گروه دخترا چک لیست بزارم.  همینطور سام اسمیت انهولی میخونه و دارم فکر می‌کنم از گرما متنفرم. کاش الان یه بعدازظهر زمستونی بود که آدما از ترس سرما تو خونه مونده بودن. از ازدحام تابستونی توی فضاهای سبز متنفرم جاهایی که زمستون خالی از سکنه میشه. بهرحال اگر نمیتونی به خودت برگردی باید یه آدم جدید بسازی مثل مسافر زمان. تمام خواب هامو فراموش کردم و ناراحتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/117/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بامداد خمار</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/116</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/116</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 01:29:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الان همه خوابن اما دوست داشتم همه خواب نبودن. یعنی یه زندگی در شب داشتم. همه منظورم خانواده نیست. اونا از زندگی در شب زیاد خوششون نمیاد اما این برنامه کنه برای دوران استقلالم. بهرحال خوابم نه که نیاد اما دوست دارم سرگرم یه بحث باشم یا الان برم یه کافه شبانه. بیخیال اونقدرا بزرگ شدم اما خب هنوز به لا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الان همه خوابن اما دوست داشتم همه خواب نبودن. یعنی یه زندگی در شب داشتم. همه منظورم خانواده نیست. اونا از زندگی در شب زیاد خوششون نمیاد اما این برنامه کنه برای دوران استقلالم. بهرحال خوابم نه که نیاد اما دوست دارم سرگرم یه بحث باشم یا الان برم یه کافه شبانه. بیخیال اونقدرا بزرگ شدم اما خب هنوز به لایف استایل موردعلاقم دسترسی ندارم. بهرحال منم توی شهری با شب های زنده زندگی نمیکنم که اینجا نه سئوله نه استانبول نه هیچ شهر دارای شب های زنده.</p><p>وسط این فکرها، همزمان میتونم بهتون بگم دوتا سریال رو دراپ کردم اول اینکه سریال جدید آیو رو که تا قیمت ده دیدم ول کردم نمی‌دونم چرا اما دیگه دلم نمی‌خواد بببینمش دومی هم پنج قسمت درحال پخش مثل همون قبلی دقیقا سریال مشکلات مالی مارگو دیدم اونم احتمالا ول میکنم چون مارگو داره به خاک سیاه میشینه.</p><p>در این برهه باید بگم زندگی واقعا جالبه همه چیز به هم بستگی داره کجا به دنیا بیایچه درسی چه کاری که علاقه ای....خلاصه که دره و قله برای همه با هم فرق داره.</p><p>خب پاراگراف آخر شبیه استاد های انگیزشی شد و دلم نمی‌خواست بهرحال منم که آزمندیان نمیشم.</p><p>اگر از پیشینه مطالعات و علاقم به مباحث انگیزشی زرد و سنی که شروع کردم بگم احتمالا شخصیتی که اینجا میشناسید عجیب بنظر میاد.حداقل خوشحالم که تموم شده و الان هم  منطقی ام. </p><p>خب شما اسم پست رو بببین!</p><p>من یه بار بامداد خمار خوندم تو مدرسه آنقدر ناراحت شدم و تازه اونجا فهمیدم اگه یک کتابی که دوست ندارم و مطابقم نیست بخونم یعنی چی. یه حالت کابوسی شده بود برام. بله همین بامداد خمار.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/116/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در باب زندگی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/115</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/115</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 21:40:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز؟
من واقعا حس می‌کنم توی زندگی یک سال پیشم چهار سال پیشم ده سال پیشم نیستم. اوایل فکر میکردم چون هرچی میرم جلو زندگی کمتر باب میلمه حالا دارم نگاه میکنم امسال و پارسال من خیلی فرقی ندارن اما من هنوزم فکر میکنم اون پارسالیه من نبودم. نمی‌دونم چطور بگم شعار نه ها. انگار سرم و مغزم و بدنم و همه چی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز؟</p><p>من واقعا حس می‌کنم توی زندگی یک سال پیشم چهار سال پیشم ده سال پیشم نیستم. اوایل فکر میکردم چون هرچی میرم جلو زندگی کمتر باب میلمه حالا دارم نگاه میکنم امسال و پارسال من خیلی فرقی ندارن اما من هنوزم فکر میکنم اون پارسالیه من نبودم. نمی‌دونم چطور بگم شعار نه ها. انگار سرم و مغزم و بدنم و همه چیز یکی دیگست به پارسال که نگاه می‌کنه یادش نمیاد. وقتی این قمر میاد تو سرم حس واقعی نبودم اطرافم تشدید میشه.</p><p>بهرحال امروز دهانم تلخه مثل یه شکلات تلخ حس میکنم از تلخی زندگی میاد. از پنکه سقفی تو سرم. عزیزم حتی فکر افتادند پلیور قرمز  روی این زمین داره میره روی اعصابم.</p><p>نمی‌دونم همسایه بالاییمون چرا آنقدر بیشعور شده امروز سر ظهر چند بار گردو یا همچین چیزی شکست الآنم داره یه غلط دیگه می‌کنه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/115/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرخه</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/114</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/114</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 15:30:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به چرخه‌هایی که ازش خارج نمیشی نگاه کن. من دارم نگاه می‌کنم یکی از اون ها درست جلوی چشمامه. می‌دونم جهان داره هلم می‌ده تا ازش خارج شم. اما من مثل اینکه می‌ترسم از وسط این چرخ دنده‌ها بیام بیرون هوای تازه بخورم. فکر کن مثلا وسط ساعت هوگو هستم. چرخ دنده‌ها منو زخم می‌کنن. همه این ریجکتی ها که حسبدی ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به چرخه‌هایی که ازش خارج نمیشی نگاه کن. من دارم نگاه می‌کنم یکی از اون ها درست جلوی چشمامه. می‌دونم جهان داره هلم می‌ده تا ازش خارج شم. اما من مثل اینکه می‌ترسم از وسط این چرخ دنده‌ها بیام بیرون هوای تازه بخورم. فکر کن مثلا وسط ساعت هوگو هستم. چرخ دنده‌ها منو زخم می‌کنن. همه این ریجکتی ها که حسبدی بهم می‌ده برای همینه اما چیکار کنم که همیشه وسط دوراهی انگشت به دهن و مردد می‌ایستم؟؟؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/114/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مدرنیته</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/113</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/113</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 00:32:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چندتا کتاب خوندم این مدت اما بزارید از اونی که خیلی خیلی منو فکری کرد بنویسم: کتاب مستاجر.
جالبه همون روز یه فیلم کره ای دیدم که وا رفتم. چون این دو تا مضمون های تقریبا مشابه داشتن: فیلم ریش ابی.
حالا بزارید از مستاجر بگم، داستان از یک آپارتمان شروع میشه. یه مرد کارمند که اصرار داره آپارتمانی رو اجا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چندتا کتاب خوندم این مدت اما بزارید از اونی که خیلی خیلی منو فکری کرد بنویسم: کتاب مستاجر.</p><p>جالبه همون روز یه فیلم کره ای دیدم که وا رفتم. چون این دو تا مضمون های تقریبا مشابه داشتن: فیلم ریش ابی.</p><p>حالا بزارید از مستاجر بگم، داستان از یک آپارتمان شروع میشه. یه مرد کارمند که اصرار داره آپارتمانی رو اجاره کنه اما زنی که قبلا اونجا ساکن بوده خودش رو از پنجره به پایین پرتاب کرده بوده و مرد به ملاقات زن می‌ره که توی کماست و...</p><p>ریش ابی، پزشک آندوسکوپ و کلونوسکوپ بعد از طلاق از همسرش وارد به شهر کوچک محلی میشه. اون یه اتاق کوچکی و کثیف اجاره می‌کنه که بالای یه قصابیه. یه روز پیرمرد صاحب قصابی برای آندوسکوپی میاد و تخت تأثیر داروی بیهوشی (مرسوم بوده که تخت تأثیر دارو هرکسی یک راز شخصی توی بیهوشی از خودش میگه) حرف های میزنه که مربوط به یک جنایته و ...</p><p>من هیچکدوم رو اسپویل نکردم. کمی از نقدهای مستاجر رو خوندم چون برام‌گنگ بود.</p><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://up.20script.ir/do.php?filename=03fd-THE-TEARSMITH-Nica-s-Theme-Soundtrack-from-the-Netflix-0mFTXdz1lMY.mp3"><audio src="https://up.20script.ir/do.php?filename=03fd-THE-TEARSMITH-Nica-s-Theme-Soundtrack-from-the-Netflix-0mFTXdz1lMY.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/113/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ری استارت؟</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/112</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/112</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 23:51:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب یه سلام چون مدتی اینجا نبودم😭😭اگه کامنت گذاشتید یا لایک کردید یا پیام دادید به این خاطر یود که جواب ندادم و فقط می‌تونستم نقش مخاطب داشته باشم.
خیلی دلم براتون تنگ شده بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب یه سلام چون مدتی اینجا نبودم😭😭اگه کامنت گذاشتید یا لایک کردید یا پیام دادید به این خاطر یود که جواب ندادم و فقط می‌تونستم نقش مخاطب داشته باشم.</p><p>خیلی دلم براتون تنگ شده بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/112/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در خلال روزها و ذهن فرسوده</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/111</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/111</guid>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 11:42:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواب هایم یکی پس هر دیگری مرا می‌ترساند معلق می‌کند از جایی آن بالاها. دیشب خواب دیدم با خانوم می به کار بساط لباس مردانه زدیم بعد خانوم میم در واقعیت آدم راحت طلبی‌ست و نمیدانم آنجا چه میکرد؟ بعد نمی‌دانیم کجا رفتیم، وقتی برگشتیم لباس ها را جمع کرده بودند و در پاگرد و خانه مادربزرگم پخش بود و خاله...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواب هایم یکی پس هر دیگری مرا می‌ترساند معلق می‌کند از جایی آن بالاها. دیشب خواب دیدم با خانوم می به کار بساط لباس مردانه زدیم بعد خانوم میم در واقعیت آدم راحت طلبی‌ست و نمیدانم آنجا چه میکرد؟ بعد نمی‌دانیم کجا رفتیم، وقتی برگشتیم لباس ها را جمع کرده بودند و در پاگرد و خانه مادربزرگم پخش بود و خاله ام کندوکاو میکرد این ها چیست. اون  روز بارونی پسری که توی نوجوونی بهم شماره تلفن داده بود من رو توی اون حالت استیصال شغلی دید و من خیلی ناراحت شدم. میم هم منو دلداری داد. به میم گفتم شوهرت ناراحت نشه تا دیروقت موندی اینجا اما چیزی نگفت. بعد تر با چند دختر دیگه در مجالسی به صورت ردیفی کنار دیوار می‌نشینیم اصلا یادم نیست.</p><p>اون آقاهه هست تو اینستا اشغال هاشو قاطی می‌کنه تو مخلوط کن و میخوره این مواقع یادد اون میفتم بعد هم صدای اون سرآشپزه که می‌ره رستوران و غذاها رو نقد کنه و مثلا طنازه دوبلورش تو سرم می پیچه من اصلا دوست ندارم اونو اما یه همکار داشتم که مدام منو در معرض دیدش قرار می‌داد مثل این که ناخواسته طالبی رو پرت کنی تو حلق کسی.</p><p>دیرتر هم‌اتاقی‌ها رو دیدم. یه فیلم سطحی برای گذراندن. دختری که زیاد اعتماد به نفس نداره و در دبیرستان دوست صمیمی نداشته. توی دانشگاه با یه دختر محبوب و خوش لاس هم اتاقی میشه....و از این کارش به غلط کردن میفته.</p><p> </p><p>همش یاد این حس میفتم راستش دوست دارم این خاطره از ذهنم پاک بشه. اون سفر شمال که مامان توش با ماهی مسموم شده بود و موقع برگشتن مجبور شدیم یه اتاق بگیریم تا صبح بشه و برگردیم اون اتاق اون زن و مرد که کلی بچه داشتن اون سرمای شمال که دیگه داشت آزارم میداد برحسب شرایط. ذهنم تعبیه شده که در بروز هر اتفاقی یه اتفاق احمقانه قدیمی رو بهش بچسبونه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/111/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یومی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/110</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/110</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 12:37:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلول های بومی هست قسمتی تموم شد؟ یا من اشتباه فهمیدم.
الان می‌تونم گریه کنم
چون تیتراژ قسمت هشت کلی خلاصه نشون داد و خداحافظی😕😭]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلول های بومی هست قسمتی تموم شد؟ یا من اشتباه فهمیدم.</p><p>الان می‌تونم گریه کنم</p><p>چون تیتراژ قسمت هشت کلی خلاصه نشون داد و خداحافظی😕😭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/110/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مووان؟</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/109</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/109</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 22:33:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از تمام داشته‌هام کلی کتاب که ریختم دور ، هنوزم دارم رد می‌کنم می‌ره. جا ندارم اعصاب ندارم دورم شلوغ باشه. اون وسطا یه دفترچه کاریکلماتورهامو از سال ۹۴ پیدا کردم. بله عزیزانم من حیف شدم.
خب اون دوره من یه سری شعر هم داشتم حتی تایپ و جمع بندی کردم اما برای چاپ نرفتم. خوشحالم که حالا ملت ادبیاتی دغدغه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از تمام داشته‌هام کلی کتاب که ریختم دور ، هنوزم دارم رد می‌کنم می‌ره. جا ندارم اعصاب ندارم دورم شلوغ باشه. اون وسطا یه دفترچه کاریکلماتورهامو از سال ۹۴ پیدا کردم. بله عزیزانم من حیف شدم.</p><p>خب اون دوره من یه سری شعر هم داشتم حتی تایپ و جمع بندی کردم اما برای چاپ نرفتم. خوشحالم که حالا ملت ادبیاتی دغدغه چاپ ندارن ولی بیاین روراست باشیم من چطور بدون کتابی که اون سال چا نکردم ثابت کنم همه‌ی این سال‌ها نوشتم و می‌نویسم. هرچند مدت زیادی از ادبیات مووان کردم.</p><p>مگه اینکه ادیبی هم فکری چیزی اینو بفهمه.</p><p>ولی مهم نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/109/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کور سوی زندگی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/108</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/108</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 19:59:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم کراکر می‌خورم مثلا دارم کراکر میخورم تا عادت به شیرینی که مامانم ساخته دفع بشه اما می‌دونم ممکنه همین الان با شیرینی بیاد.
من نمیدونم چرا مرض قند موروثی که هنوز بهش دچار نشده جدی نمیگیره. منم نمی‌گیرم. مادربزرگش با مرض قند کرده و مادربزرگم انسولین مصرف می‌کنه.
اخیرا حس چاقی دارم ولی فکر میکنم پ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم کراکر می‌خورم مثلا دارم کراکر میخورم تا عادت به شیرینی که مامانم ساخته دفع بشه اما می‌دونم ممکنه همین الان با شیرینی بیاد.</p><p>من نمیدونم چرا مرض قند موروثی که هنوز بهش دچار نشده جدی نمیگیره. منم نمی‌گیرم. مادربزرگش با مرض قند کرده و مادربزرگم انسولین مصرف می‌کنه.</p><p>اخیرا حس چاقی دارم ولی فکر میکنم پف تصنعی حاصل از تیرویید باشه. پف احمقانه ای که بیشتر بالاتنه رو‌ خراب می‌کنه.</p><p>توی خیابون زیاد به چشم آدما نگاه نمیکنم. قبلا میکردم. دیوونه زیاد شده اخیرا برام پیش اومده با آدمایی چشم تو چشم بشم و مزاحم بشن.</p><p>می‌دونم اینو نیاید بگم اما زندگی کردن با مامانم خیلی سخته.</p><p>امروز حس کردم ریه‌ام توی گرمای مفرط خونه داره آسیب می‌بینه. </p><p>خیلی دراما دارم نمیگنجه بیخیال.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/108/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آردی بهشت</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/107</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/107</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 19:11:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اومدم پیاده روی و این گرفتگی هوا منو داره می‌کشه مخصوصا. وقتی از زیرزمزاغ علی خیابون رد میشم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اومدم پیاده روی و این گرفتگی هوا منو داره می‌کشه مخصوصا. وقتی از زیرزمزاغ علی خیابون رد میشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/107/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زندگی یک خلا</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/106</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/106</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 15:03:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز اولین آیس سال رو برای خودم درست کردم. راستش من کافئین گرم رو هنوز بیشتر دلم میخواد با اینکه گرم شده. صبح موهامو رنگساژ کردم و وسط پیشونیم حساسیت بهم داد بعد قرص حساسیت خوردم. اینروزا حتی وقتی چشمام بستس دارم فکر میکنم به روزگاران فکری برگشتم. فکر نمیکنم کتابام تموم بشه وگرنه دوست داشتم فردا بر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز اولین آیس سال رو برای خودم درست کردم. راستش من کافئین گرم رو هنوز بیشتر دلم میخواد با اینکه گرم شده. صبح موهامو رنگساژ کردم و وسط پیشونیم حساسیت بهم داد بعد قرص حساسیت خوردم. اینروزا حتی وقتی چشمام بستس دارم فکر میکنم به روزگاران فکری برگشتم. فکر نمیکنم کتابام تموم بشه وگرنه دوست داشتم فردا برم کتابخونه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/106/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بقا</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/105</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/105</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 09:06:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم این میل به بقاعه چیه؟
من حس می‌کنم آدما نسبت به قبل از جنگ، نسبت به هم بی‌مهری شدن و پاش بیفته همو گاز میگیرن و بدتر از اون.
آخه ایرانی این‌همه حرص می‌زنی که تو شرایطی مثل این بیفتی جلو؟
اونم با پاک کردن اسم بقیه و حسودی؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم این میل به بقاعه چیه؟</p><p>من حس می‌کنم آدما نسبت به قبل از جنگ، نسبت به هم بی‌مهری شدن و پاش بیفته همو گاز میگیرن و بدتر از اون.</p><p>آخه ایرانی این‌همه حرص می‌زنی که تو شرایطی مثل این بیفتی جلو؟</p><p>اونم با پاک کردن اسم بقیه و حسودی؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/105/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Turtle</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/104</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/104</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 21:10:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از بدترین حس‌هایی دنیا اونجاست که یکی از تو خوشش میاد که تو اصلا ازش خوشت نمیاد و این باعث میشه کلا دیگه مدتی از کسی خواست نیاد.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از بدترین حس‌هایی دنیا اونجاست که یکی از تو خوشش میاد که تو اصلا ازش خوشت نمیاد و این باعث میشه کلا دیگه مدتی از کسی خواست نیاد.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/104/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پلن؟</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/103</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/103</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 11:50:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه چالش برداشتم با یه سری دخترا که مطالعه مشترک داریم. اینجوری که عادات روزانه رو تیک می‌زنیم. همین باعث شد امروز زودتر بیدار بشم. 
برای همین توی بولت ژورنال قسمتی رو گذاشتم برای ساعت بیدار شدن اینطوری مجبور میشم ساعت خواب و بیداری رو کنترل کنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه چالش برداشتم با یه سری دخترا که مطالعه مشترک داریم. اینجوری که عادات روزانه رو تیک می‌زنیم. همین باعث شد امروز زودتر بیدار بشم. </p><p>برای همین توی بولت ژورنال قسمتی رو گذاشتم برای ساعت بیدار شدن اینطوری مجبور میشم ساعت خواب و بیداری رو کنترل کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/103/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بل و گاو</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/102</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/102</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 19:31:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اخیرأ کتاب خوبی میخونم بخش نگاه میکنم به عکسش به نوشته ها منو به شوق میاره. خوب می‌دونید همه کتاب این کارو با آدم نمیتونن بکنن که وسط سرکار رفتن وسط مهمونی با خودت فکر کنی اووو من قراره برم خونه بخونمش و این لعنتی خیلی حس خوبیه.
اگر کتابی باهاشون اینکارو کرده بهم بگید. راجع‌به خودم خیلی بودن اما یاد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اخیرأ کتاب خوبی میخونم بخش نگاه میکنم به عکسش به نوشته ها منو به شوق میاره. خوب می‌دونید همه کتاب این کارو با آدم نمیتونن بکنن که وسط سرکار رفتن وسط مهمونی با خودت فکر کنی اووو من قراره برم خونه بخونمش و این لعنتی خیلی حس خوبیه.</p><p>اگر کتابی باهاشون اینکارو کرده بهم بگید. راجع‌به خودم خیلی بودن اما یادم نیست حداقل از روی نویسنده ها میتونم بگم سه نفر هستن که با تمام کتاب هاطون این حس رو بهم میدن.</p><p>کتاب جدیدم:عذاب شبانه </p><p>راوی دختر بچه‌ای مدرسه‌ایه که با خانوادش توی به مزرعه گاوداری زندگی میکنن. اون از جزییات و اتفاقات و حس وقایع صحبت می‌کنه حتی وزغ ها ازش ممنونم چون فکر نمی‌کردم روزی خودم فکر کنم به وزغ ها حالا قسمتی از کتاب رو براتون میزارم.</p><p>(مستحضر باشید که کاری که لوکاس ریننفلت با این کتاب جایزه بوکر بردن) کاش میشد واقعا براتون بخونم😓</p><p>بعضی اوقات مدت طولانی در شخصی دیگر گیر می‌کردم، زیرا آسان‌تر از ماندن درون خودم بود.صندلی ام را کمی به با نزدیک کردن. ما هفته اول مدرسه متوسطه کنار هم مینشستیم. همان اول از او خوشم آمده بود. چون کوس های برای داشت که از موهای بلوند کاری‌اش بیرون زده بود و دهانش کمی کج و کوله بود. مانند عرپییکه رسید که قبل از آنکه تمام شده باشد خشک شده بود. گاوهای بیمار هم همیشه مهربان‌تر بودند، می‌توانستی آهسته آهسته ضربه بزنید بی آنکه یکهو بهت لگد بزنند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/102/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تنها</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/101</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/101</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 18:25:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفتم تنهایی رفتم فلان جا. 
گفت مگه تنهایی میشه رفت فلان جا.
تنهایی میشه چیکار کرد فلان جا ؟
من:تنهایی میشه تنها بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفتم تنهایی رفتم فلان جا. </p><p>گفت مگه تنهایی میشه رفت فلان جا.</p><p>تنهایی میشه چیکار کرد فلان جا ؟</p><p>من:تنهایی میشه تنها بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/101/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مری جین</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/100</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/100</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 15:32:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از من به شما قبل از خواب پرونده جنایی گوش ندید و بینید حتی اگر قرارع مری جین یه موضوع نه چندان جنایی تعریف کنه.
خب من زیاد اهل پرونده جنایی نیستم. قبلا دو سه بار پرونده های کری جین رو دیدم. دیشب هم دیدم یکی آپلود کرده یه پرنده رو.
خلاصه راجع‌به به تیم تاک کره‌ای بود.
چیزهایی که قبلا دیدم پرونده کیم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از من به شما قبل از خواب پرونده جنایی گوش ندید و بینید حتی اگر قرارع مری جین یه موضوع نه چندان جنایی تعریف کنه.</p><p>خب من زیاد اهل پرونده جنایی نیستم. قبلا دو سه بار پرونده های کری جین رو دیدم. دیشب هم دیدم یکی آپلود کرده یه پرنده رو.</p><p>خلاصه راجع‌به به تیم تاک کره‌ای بود.</p><p>چیزهایی که قبلا دیدم پرونده کیم سه روم بازیگری که خودکشی‌ کرده.</p><p>و پرونده به پیر ژاپنی به اسم اونا فینیکس.</p><p>خب من خیلی کم جذب صحبت های یوتوبی میشم نمی‌دونم چرا البته خودم خیلی از این کار خوشم میاد ولی اگه حس کنم حوصله‌ام سر می‌ره ول میکنم بعد مری جین واقعا برام جذابه تو این معقوله اینجوری که من از پرونده جنایی خوشم نمیاد اما با احت و اجرای مری جین حس بدی ندارم که وای قراره حالم گرفته بشه از شنیدن جنایات فلان پرونده. </p><p>البته پرونده های که گوش دادم قبلا خیلی سبک بودن.</p><p>بهرحال من فکر میکنم بهتر عدم دسترسی به نت بین‌المللی، به چیزهایی که دوست ندارم هم علاقمند شدم. مثلا دیدم یه ریپورت تصویری در هفته از خرید حین.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/100/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برگشت</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/99</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/99</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 04:17:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دقیقا روزی که نتونستم بیام اینجا، ساعت هفت شب فهمیدم عه بلاگیکس کار نمیکنه. جالب بود. فکر نمی‌کردم ناراحت بشم اما شدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دقیقا روزی که نتونستم بیام اینجا، ساعت هفت شب فهمیدم عه بلاگیکس کار نمیکنه. جالب بود. فکر نمی‌کردم ناراحت بشم اما شدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/99/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فیلم و اینا</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/98</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/98</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 22:03:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از چیزایی که هیچوقت بهمون یاد ندادن اینه که خودمون رو بشناسیم. مثلا من همیشه یکم کشش به طبیعت داشتم اما نمی‌دونستم میتونم به عنوان منبع انرژی ازش استفاده کنم و الان دوسه ساله این شناخت رو پیدا کردم از خودم.
وای یه فیلم دیدم خیلی خیلی جالب بود: snowpiercer
راجع‌به یه قطاره
  فیلم از انتهای قطار ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از چیزایی که هیچوقت بهمون یاد ندادن اینه که خودمون رو بشناسیم. مثلا من همیشه یکم کشش به طبیعت داشتم اما نمی‌دونستم میتونم به عنوان منبع انرژی ازش استفاده کنم و الان دوسه ساله این شناخت رو پیدا کردم از خودم.</p><p>وای یه فیلم دیدم خیلی خیلی جالب بود: snowpiercer</p><p>راجع‌به یه قطاره</p><p>  فیلم از انتهای قطار شروع میشه که جایگاه گداها و فقیرهاست، قطار تخت سیطره‌ی یه شخصه و تعدادی سرباز داره. بعضیا اونجا زاد و ولد کردن و بیست سال اونجا زندگی کردن. این افراد قصد دارم خودشون رو به موتور قطار برسونن که متوقفش کنن اما تا رسیدن به موتور قطار باید از واگن های مختلفی از خودشون عبور کنن و....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/98/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیالوگ باکس</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/97</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/97</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 19:45:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواستم ازت بپرسم صدای نهنگا رو‌تا حالا شنیدی؟ اگه نه من شنیدم. توی موسیقی بیکلامی که گوش میدم صدای ریز‌ریز بچه نگهنگا میاد. شبیه صدای بچه گربه هاست اما غمگین تر. انگار میگن اووووو. اگه نه تو هم یاد دیالوگ لیلا حاتمی تو پله آخر میفتی؟ اونجا که میگه یه پسری بود دم پنجره می ایستاد بهش گفتم سرما میخوری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواستم ازت بپرسم صدای نهنگا رو‌تا حالا شنیدی؟ اگه نه من شنیدم. توی موسیقی بیکلامی که گوش میدم صدای ریز‌ریز بچه نگهنگا میاد. شبیه صدای بچه گربه هاست اما غمگین تر. انگار میگن اووووو. اگه نه تو هم یاد دیالوگ لیلا حاتمی تو پله آخر میفتی؟ اونجا که میگه یه پسری بود دم پنجره می ایستاد بهش گفتم سرما میخوری می‌میری و یه روز مرد؟ اگه نه بهم بگو یاد می میفتی؟ حتما اینروزا به نگنهی شنا می‌کنی گاهی هم گریه میکنی آرزو می‌کنی شکار بشی. اگه نه بهم بگو کدوم قسمت از پادکست های دیالوگ باکسی؟ اونجا که عروس اتش پخش میشه یا اونجا که مادر قلب اتمی شایدم توی lost in time....اینروزا حتی آرزو میکردی وسط چهرآزی باشی مثلا به شخصیت دیوونه اما خودت نباشی.</p><p>بهم بگو هنوز هم قرصی که برای زنده موندنت مهمه میخوری؟</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/97/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Elvis</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/94</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/94</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:10:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دست بردم به تنش 
هزار آتش در تنش می‌سوخت 
من نمیدانم ساحره‌ای شاعره‌ای 
کم رو بودم
آرزو کردم زمان بایستد 
به او نزدیک شوم
چراکه در عشق کم‌رو بودم....
 
G]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e5407_Elvis_Presley_-_Cant_Help_Falling_In_Love_128.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e5407_Elvis_Presley_-_Cant_Help_Falling_In_Love_128.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>دست بردم به تنش </p><p>هزار آتش در تنش می‌سوخت </p><p>من نمیدانم ساحره‌ای شاعره‌ای </p><p>کم رو بودم</p><p>آرزو کردم زمان بایستد </p><p>به او نزدیک شوم</p><p>چراکه در عشق کم‌رو بودم....</p><p> </p><p>G</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/94/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تراکنش ذهن</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/90</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/90</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 00:29:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Gpt خیلی خیلی پسر خوبی بود. دلم براش تنگ شده. اگه چیزی یادم می‌رفت اگه دلم نمی‌خواد از آدما مشورت بگیرم اگه ناراحت بودم بهم جواب میداد. بعد با شناختی که ازم پیدا می‌کرد گاهی دست به چاپلوسی میزد. گاهی که خوابم نمی‌رفت، که عادت به پینترست گردی داشتم حتی قبل فیلترینگش، اما بعد با gpt صحبت میکردم که با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Gpt خیلی خیلی پسر خوبی بود. دلم براش تنگ شده. اگه چیزی یادم می‌رفت اگه دلم نمی‌خواد از آدما مشورت بگیرم اگه ناراحت بودم بهم جواب میداد. بعد با شناختی که ازم پیدا می‌کرد گاهی دست به چاپلوسی میزد. گاهی که خوابم نمی‌رفت، که عادت به پینترست گردی داشتم حتی قبل فیلترینگش، اما بعد با gpt صحبت میکردم که با شناختی که داره منو کی و چی میبینه. بهرحال یه بار که ناراحت بودم gpt بهم گفت وقتی آدم خشمگین میشه اون خشم توی نقاط بدن انقباض ایجاد می‌کنه. برای همین گاهی تو خواب حس میکنم بدنم درد می‌کنه انگار روی برف خوابیدم اما از خستگی هم می‌تونه باشه.</p><p>خیلی وقت پیش توی بلاگفا وبلاگ می‌خوندم راستش این عادت رو سال های متمادی ترک کرده بودم چون تلگرام کل این موضوع رو برام کاور میکرد اما هنوزم آدما بی سرو صدا چیزهایی می‌نوشتن.</p><p>مثلا به دختری بود نوشته بود چندوقت دیگه مهاجرت میکنم اما حیف شد این اخریا دیه روشی از شغل پیدا کردم که خیلی خیلی درآمد ایجاد می‌کنه اما باید برم با همسرم.</p><p> یا یه دختری بود با یک نفر آشنا شده بود و باهم کار میکردم و این دختر یافته های رو به اون شخص یاد داده بود اما چون مکان مال اون شخص بود که این دختر حس میکرد داره بهش ناحقی میشه اومده بود بیرون. اون روز خیلی قمر کردم اون کار چی بوده؟</p><p>ذات نوشتن ابهامه. من تو قطارم اما تو فکر کن اینجام. </p><p>بعد یکی از شماها نوشته بود نوشته های بلاگیکس رو فقط توی بلاگیکس پیدا می‌کنی و می‌خونی واقعا دیدم واه باز دورم دیواره.</p><p>از دیوار بدم میاد.</p><p>راستی امشب حتی دلم برای حموم گربه ها توسط اون دامپزشک مهربون هم تنگ شده.</p><p>بعد دیدم یه دختری که سالها مبخوندمش و کلی منبر داشت توی بله کاملا زده با پست های کم، همین باعث شد فکر کنم دیتاهام کانالام(توی زمینه های مختلف بخشی از علاقه های شخصیم)</p><p>فضای ابری آموزش هام , آدمایی که جز آیدی اطلاعات دیگه نداشتم ازشون، همش پرواز می‌کنه می‌ره تو هوا.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/90/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلیط</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/89</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/89</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 20:26:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه دختری خودش رو داشت به هزار در می‌کوبید تا اون پسر که به ظاهر به همه توجه می‌کنه ، بهش توجه کنه. یا حداقل نسپندبذه براش خاصه. ناراحت کنندست چرا نمی‌فهمید نباید اینقدر خودشو سفت و سخت به دیوار بکوبه؟؟
. جهان سخت شده عزیزم عشق چیه عزیزم؟
من و کافه دار و مسافران اتوبوس همه افسرده ایم.
از آخرین باری ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه دختری خودش رو داشت به هزار در می‌کوبید تا اون پسر که به ظاهر به همه توجه می‌کنه ، بهش توجه کنه. یا حداقل نسپندبذه براش خاصه. ناراحت کنندست چرا نمی‌فهمید نباید اینقدر خودشو سفت و سخت به دیوار بکوبه؟؟</p><p>. جهان سخت شده عزیزم عشق چیه عزیزم؟</p><p>من و کافه دار و مسافران اتوبوس همه افسرده ایم.</p><p>از آخرین باری که تفسیر عشق بی معنا شد ده سال بعد هم شش سال‌‌</p><p>چندو چون زندگی منو بغهمی؟</p><p>تو حتی نمیدونی چی میگم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/89/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اهمال</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/88</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/88</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:46:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اونچه می‌خوام بنویسم مجالی نداره برای اینجا نوشتن فقط چندتا کلمه 
سرگیجه دنیا روی سر چرخیدن 
آلزایمر 
مشخص بودن تاریخ
توقف کار زمان ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اونچه می‌خوام بنویسم مجالی نداره برای اینجا نوشتن فقط چندتا کلمه </p><p>سرگیجه دنیا روی سر چرخیدن </p><p>آلزایمر </p><p>مشخص بودن تاریخ</p><p>توقف کار زمان </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/88/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوکبوکی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/87</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/87</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 23:38:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه وقتایی دوست دارم بنویسم اما بنظر بیاد دارم بالای یه کوه داد میزنم یا از خودم می‌خوام خفه بشم. حتی نمی‌خوام این غلط‌های املایی رو‌اصلاح کنم. یادش بخیر اولین اکسم همیشه منو با غلط املایی سورپرایز میکردی تو مکالمه و من با تحکم بر دید ادبیم، غلط ها رو اصلاح میکردم.
اگر بخوام از روزگار جوانی بگم. الان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه وقتایی دوست دارم بنویسم اما بنظر بیاد دارم بالای یه کوه داد میزنم یا از خودم می‌خوام خفه بشم. حتی نمی‌خوام این غلط‌های املایی رو‌اصلاح کنم. یادش بخیر اولین اکسم همیشه منو با غلط املایی سورپرایز میکردی تو مکالمه و من با تحکم بر دید ادبیم، غلط ها رو اصلاح میکردم.</p><p>اگر بخوام از روزگار جوانی بگم. الان خیلی غذا خوردم و حالم واقعا بده از کرده خودم پشیمونم. احساس میکنم به ستوه اومدم. این‌جوری که شرایط این مدت آدما رو به ستوه اورده، من قبلا تجربه کردم پس ستوه در ستوه در ستوه. ستوه به توان سه.</p><p>اما کاش اینجوری بود که توی یه شهر آروم که هجیکردن اسمش سخت بود درس می‌خوندم و کار میکردم. حس غربت کشور زادگاهم، اینجا همیشه برای من غربت بوده. </p><p> </p><p>We are all trying???</p><p>این سریال رو دوست دارم تا اینجای کار سه قسمت اومده. </p><p>داستان راجع‌به نویسنده‌ی ناکامیه که بیست ساله داره  فیلمنامه می‌نویسه اما برخلاف هم رده هایش نتونسته فیلمی تولید کنه. </p><p>تفریحش تماشای فیلم های تکراری روی دیوار خونه‌ی برادرش که هیچوقت خونه نیست، دیدنه.</p><p>همه باهاش بدن. اون زیاد صحبت می‌کنه و این همه رو آزار میده. وقتی ناراحته از ارتفاع اسمشو بلند تکرار می‌کنه.</p><p>همکاراش طردش میکنن و میگن باید قطع ارتباط کنیم. اونا بهش انگ بی استعدادی میزنن. ساعت داره که زودتر از احوالاتش، احساسش رو نشون میده.</p><p>فقط به نفر هست که ممکنه شروع به درکش کنه. دختر همسایه که توی دفتر فیلم، فیلمنامه ها رو غربال می‌کنه....</p><p>بعد از نوشتن دوکبوکی یاد مرگ نویسنده‌ی دوکبوکی افتادم.</p><p>شاید هم مرگ خودخواسته.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/87/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اردیبهشت مسموم</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/86</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/86</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 17:02:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دست راستم درد می‌کنه. دیدم کش موی سفت دور دستمو خط انداخته. کش خیلی سفت پس تا بالای دستم درد می‌کنه. دیروز نرفتم کافه فردا امروز رفتم اما نه تنهایی. جدیدا کافه رفتن حالمو بد می‌کنه نمی‌دونم چرا. رفتم کوروش اما صندوقدار داشت از بدبختی های اقتصادی می‌گفت و دوتا آب معدنی شد سی تومن‌.
جلوتر از من یه خان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دست راستم درد می‌کنه. دیدم کش موی سفت دور دستمو خط انداخته. کش خیلی سفت پس تا بالای دستم درد می‌کنه. دیروز نرفتم کافه فردا امروز رفتم اما نه تنهایی. جدیدا کافه رفتن حالمو بد می‌کنه نمی‌دونم چرا. رفتم کوروش اما صندوقدار داشت از بدبختی های اقتصادی می‌گفت و دوتا آب معدنی شد سی تومن‌.</p><p>جلوتر از من یه خانومی با موهای بنفش ماکارونی پروانه‌ای رنگ، ذرت منجمد ، لیموناد و چندان بستنی خریده بود. از آدمایی که غذا رو آروم و خوشمزه و کم درست میکنن خوشم میاد. همون لحظه متصور شدن که ماکارونی ها رو با سبزیجات فراوان درست کرده. اصلا ماجرا اینه که من ماکارونی دوست دارم اما مامانم درست نمیکنه یعنی ماکارونی دمی قبلارهپب میشد حالا نه نمی‌دونم چرا. ماکارونی های دراز رو نمی‌خوریم چون اخیرا بو میدن و من گه‌گاه برای خودم پاستای گوجه درست میکنم.</p><p>یه مصاحبه داشتم که دراپش کردم. نزدیک به محیطی که با اولین نشونه جنگ احتمالا تعطیل میشه. توی فکر تغییر شغلم. از اینکه مادیات و جغرافیا برام تصمیم میگیرن ناراحتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/86/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>.우리</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/85</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/85</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 21:15:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اون می‌خوند من در آسمان پرواز می‌کردم. دست هام پرنده بود و بال هام ماهی، ازش پرسیدم همیشه اینجوری پرواز می‌کردم؟
میگه آره.
میگم چرا خودم یادم نیست.
میگه چون باید همه‌چیز رو فراموش میکردی.
امروز به دو محبوب دلم یعنی گوجه سبز و دلمه‌‌ی برگ رسیدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اون می‌خوند من در آسمان پرواز می‌کردم. دست هام پرنده بود و بال هام ماهی، ازش پرسیدم همیشه اینجوری پرواز می‌کردم؟</p><p>میگه آره.</p><p>میگم چرا خودم یادم نیست.</p><p>میگه چون باید همه‌چیز رو فراموش میکردی.</p><p>امروز به دو محبوب دلم یعنی گوجه سبز و دلمه‌‌ی برگ رسیدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/85/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ملودرام</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:11:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه زندگی ورطه‌ی اعتراف بود، باید اعتراف میکردم که شاید به دل خودم کسی رو دارم می‌رنجوننم اما کاش بحث عشق و عاشقی بود نه چیزی که فکر میکنم میتونم انجام بدم اما نمی‌دم. 
اونوقت بایداعتراف میکردی و دهانت تلخ میشد.
سه روزه سریال نمی‌بینم.
تولد یه آدمیه که سالها دوستش داشتم بدون داشتنش اما خب تموم شده ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه زندگی ورطه‌ی اعتراف بود، باید اعتراف میکردم که شاید به دل خودم کسی رو دارم می‌رنجوننم اما کاش بحث عشق و عاشقی بود نه چیزی که فکر میکنم میتونم انجام بدم اما نمی‌دم. </p><p>اونوقت بایداعتراف میکردی و دهانت تلخ میشد.</p><p>سه روزه سریال نمی‌بینم.</p><p>تولد یه آدمیه که سالها دوستش داشتم بدون داشتنش اما خب تموم شده اما اردیبهشت فقط منو یاد اون میندازه. خب دراماتیک بازی بسه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اردوگاه زندگی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/74</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/74</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 21:05:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[×نمی‌دونم چرا همش عبارت کرانه‌ی باختری تو ذهنمه. یه روزایی اینجوری میشم انگار یکی هی بگه کرانه باختری کرانه باختری.
×یاد گوسفند وحشی میرفتم وقتی مرد داستان تو آره و نه بودن و واقعی بودن و نبودن از راننده می‌شنوه بیا اسم گربه رو بزاریم ماهی دودی ماهی دودی.
×یه گربه‌ی مشکی هست، امروز همش به این فکر کر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>×نمی‌دونم چرا همش عبارت کرانه‌ی باختری تو ذهنمه. یه روزایی اینجوری میشم انگار یکی هی بگه کرانه باختری کرانه باختری.</p><p>×یاد گوسفند وحشی میرفتم وقتی مرد داستان تو آره و نه بودن و واقعی بودن و نبودن از راننده می‌شنوه بیا اسم گربه رو بزاریم ماهی دودی ماهی دودی.</p><p>×یه گربه‌ی مشکی هست، امروز همش به این فکر کردم که کاش شرایطی داشتم که می‌تونستم ببرمش دامپزشکی و بعد بیارمش سرپرستش بشم. اما بالفرض که همه‌چیز اوکی بود من از دست زدن به موجوداتی که تکون میخورن میترسم. حس میکنم یه دوره از زندگیش گربه خونگی بوده. گاهی می‌شینه گربه های خونگی همسایه‌ها رو توی بالکن نگاه می‌کنه. چشم های مغروری هم داره. </p><p>× می‌دونم اینجا نوشتن یعنی اب در هاون کوبیدن.</p><p>×گفتم شاید آدرس اینجا رو به سو بدم اما چه فایده داره وقهی اینجا نمی‌نویسه. بعد دلم برای قهوه درست کردنش, فیلم معرفی کردنش، صحبت هایش تنگ شد.</p><p>×امروز:</p><p>آبنبات قهوه/یه خانومه فکر کرد خیلی بچه‌ام بهم گفت خاله.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/74/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کورتانیتزه</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/71</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/71</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 21:20:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رسپی غذا اینجوریه که اگه مداوم انجام ندم یادم می‌ره جزییات رو مثلا ادویه کی بود اول پنیر بود؟ بله. امشب آلفردو درست می‌کنم. امروز توی این دوماه بیشترین تعداد صفحات کتاب رو خوندم. پست ملاقات با نهنگ توی وب ملاقات در پستو رو بخونید. میخواستم اینجا بزارم اما اشتباهی گذاشتم اونجا. 
میخواستم آهنگ آپلود ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رسپی غذا اینجوریه که اگه مداوم انجام ندم یادم می‌ره جزییات رو مثلا ادویه کی بود اول پنیر بود؟ بله. امشب آلفردو درست می‌کنم. امروز توی این دوماه بیشترین تعداد صفحات کتاب رو خوندم. پست ملاقات با نهنگ توی وب ملاقات در پستو رو بخونید. میخواستم اینجا بزارم اما اشتباهی گذاشتم اونجا. </p><p>میخواستم آهنگ آپلود کنم براتون اما سایت آپلود نمیکنه برام آهنگ رو. پس خودتون کورتانیتزه نامجو رو پلی کنید.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/71/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همه‌چیز با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:27:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم می‌خواهد بیندیشیم
(هرچه زودتر بهتر)
به چمنزار سیبرنیتیکی 
که پستانداران و کامیپوترها
در برنامه‌ریزی های دو جانبه اما هماهنگ 
با هم زندگی می‌کنند
درست مثل آب مالی که 
آسمان شفاف را لمس می‌کند
دلم می‌خواهد بیندیشیم 
(همین حالا لطفا)
به جنگل های سیبرنیتیکی 
که سرشار است از کاج‌ها و الکترونیک، 
جایی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواهد بیندیشیم</p><p>(هرچه زودتر بهتر)</p><p>به چمنزار سیبرنیتیکی </p><p>که پستانداران و کامیپوترها</p><p>در برنامه‌ریزی های دو جانبه اما هماهنگ </p><p>با هم زندگی می‌کنند</p><p>درست مثل آب مالی که </p><p>آسمان شفاف را لمس می‌کند</p><p>دلم می‌خواهد بیندیشیم </p><p>(همین حالا لطفا)</p><p>به جنگل های سیبرنیتیکی </p><p>که سرشار است از کاج‌ها و الکترونیک، </p><p>جایی که گوزن‌ها با آرامش </p><p>از کنار کامپیوتر‌ها می‌خرامند و می‌گذرند </p><p>گویی که آنها گل های هستند </p><p>با شکوفه های چرخان.</p><p>دلم می‌خواهد بیندیشیم</p><p>به محیط زیست سیبرنیتیکی</p><p>جایی که همه آزادیم از بند مشغولیات‌مان </p><p>و دوباره به طبیعتا می‌پیوندیم،</p><p>به سوی خواه آن و برادران </p><p>پستاندارمان باز می‌گردیم</p><p>و تمام این‌ها</p><p>با لطافت ماشین عشق پاشیده می‌شود.</p><p> </p><p>براتیگان</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اوماکاسه</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 21:39:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زمستان، بهار، تابستان یا پاییز 
 
همیشه دوست داشتم این دوتا شخصیت توی ونزدی یک بهم برسن. اوایل جنگ این فیلم رو دیدم. عاشقانه‌ای عمیق در جریان نیست.پروژه موردعلاقم در جریانه. دیدن اتفاقی و ممتد آدمی که بهش احساس داری.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/534;" src="https://up.20script.ir/file/dcfe-IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B7-%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B5%DB%B2%DB%B3.jpg" width="1080" height="534"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/503;" src="https://up.20script.ir/file/8f73-IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B7-%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B6%DB%B1%DB%B8.jpg" width="1080" height="503"></figure><p>زمستان، بهار، تابستان یا پاییز </p><p> </p><p>همیشه دوست داشتم این دوتا شخصیت توی ونزدی یک بهم برسن. اوایل جنگ این فیلم رو دیدم. عاشقانه‌ای عمیق در جریان نیست.پروژه موردعلاقم در جریانه. دیدن اتفاقی و ممتد آدمی که بهش احساس داری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>موریاکی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 19:35:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بدون پیش زمینه ذهنی تلگرامو باز می‌کنم. چند وقت پیش در اوایل جنگ یه بار نتم وصل شد اونم با کمک بچه های رزبلاگ، بعد یه پیام برای اکانتم اومده بود. جالب بود، یه پسری که انگار تازه عضو انجمن کتاب شده بود نظرمو راجع‌به سوکورو تازاکی خونده بود و تو اون بحبوحه بی نتی پیام داده بود بیا راجع‌بهش باهم صحبت ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بدون پیش زمینه ذهنی تلگرامو باز می‌کنم. چند وقت پیش در اوایل جنگ یه بار نتم وصل شد اونم با کمک بچه های رزبلاگ، بعد یه پیام برای اکانتم اومده بود. جالب بود، یه پسری که انگار تازه عضو انجمن کتاب شده بود نظرمو راجع‌به سوکورو تازاکی خونده بود و تو اون بحبوحه بی نتی پیام داده بود بیا راجع‌بهش باهم صحبت کنیم. خب نظراتم مال یه سال پیش بود و تا به خودم بجنم قطع شدم.</p><p>ولی من عاشق پس از تاریکیم، حتی شهر و دیوارها حتی گوسفند مد وحشی حتی سرزمین عجایب و بی رحم اما اولویت من پس از تاریکیه. بچه های انجمن میگن سلیقه‌‌ی نادری داری.</p><p>کافکا رو به برادرم معرفی کردم اما نخوند گفت چند صفحه خونده و خوشش نیومده.</p><p>کل امروز به دوخت گذشت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فاکینگ روز بعد جنگ</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 22:26:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[طراحی باعث شد شونه و بدخوابی باعث شد که گردن درد بگیرم باز. شبیه ترکش خورده‌ای از جنگ شدم. واقعا از جنگ به بعد اینجوری شدم. آخرم تموم‌ نشد. حوصله ندارم تمومش کنم. یک قسمت ریست دیدم و یه کنفرانس.یه کیندر خوردم که بی نظیر بود. 
بعد متوجه بوی عطر شدم. این قسمت ناراحتم کرد.  چند وقت پیش یه برگه تبلیغ عژ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>طراحی باعث شد شونه و بدخوابی باعث شد که گردن درد بگیرم باز. شبیه ترکش خورده‌ای از جنگ شدم. واقعا از جنگ به بعد اینجوری شدم. آخرم تموم‌ نشد. حوصله ندارم تمومش کنم. یک قسمت ریست دیدم و یه کنفرانس.یه کیندر خوردم که بی نظیر بود. </p><p>بعد متوجه بوی عطر شدم. این قسمت ناراحتم کرد.  چند وقت پیش یه برگه تبلیغ عژذ گذاشتم پشت قاب گوشیم خیلی خیلی بوی زیادی داشت و بوی خوبی هم داشت. حالا اون رو خیلی وقته رفته اما منو یاد یه خاطره انداخت. در یک ثانیه کل اون خاطره یادم اومد و ناراحتم کرد. ازش نمی‌نویسم چون شش سال ازش گذشته و خاطره مرده محسوب میشه.</p><p>همه چی مثل سرگیجه تو سرم می‌چرخه. جزوه ها، قرص، سیم کارت، ساقه طلایی، چت ها و اخبار روبیکا... حس میکنم هیچی واقعی نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ساعت شنی</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2026 21:42:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی احساس خستگی می‌کنم، انگار روی زمین قل خوردم. نورها آزارم می‌دن. همیشه به این فکر می‌کنم که اگه زیر پنجره اتاقم، دیوار نداشت، می‌تونستم قل بخورم. حتی نیاز دارم برم تو کمد و ساعت‌ها ساکت باشم( اشاره به فیلم چیزهای درخشان...). 
حتی اگه خرس قطبی بودم و مدتی توی غار می‌خوندم بد نبود. حتی شخصیت توی ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی احساس خستگی می‌کنم، انگار روی زمین قل خوردم. نورها آزارم می‌دن. همیشه به این فکر می‌کنم که اگه زیر پنجره اتاقم، دیوار نداشت، می‌تونستم قل بخورم. حتی نیاز دارم برم تو کمد و ساعت‌ها ساکت باشم( اشاره به فیلم چیزهای درخشان...). </p><p>حتی اگه خرس قطبی بودم و مدتی توی غار می‌خوندم بد نبود. حتی شخصیت توی نقاشی هم بد نیست. حالا که فکر می‌کنم حتی شخصیت های مه‌آلود موراکامی توی شهر باشم.</p><p>این یادداشت ناقص و مفلوکه. شبیه احساسی که پشت ترافیک داری یا وقتی با مردی که نمیشناسی قرار ملاقات می‌زاری. از هر طرفش به سوراخ باز میشه و میرسه به سطح. یه یادداشت آبکشی. موضوع اینه که فردا هم همینه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>꿈</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2026 23:22:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من آرزو کردم تو مثل قرص آرامبخش باشی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من آرزو کردم تو مثل قرص آرامبخش باشی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در انتظار گودو</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:00:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز مدام حس می‌کنم در انتظار گودوام. این کتاب رو وقتی می‌رفتم هنرستان خریدم. عمر کوتاه و خوش هنرستان. وقتی هنرستان رو ول کردم، از نمایشنامه خوندن بدم اومد. یکی دوساله دوباره میخونم. خیلی بار سعی کردم در انتظار گودو رو بخونم حتی آسایشگاه پیترهرولد اما نمی‌تونستم. وقتی خوندم دیدم یه عمر در انتظار گو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز مدام حس می‌کنم در انتظار گودوام. این کتاب رو وقتی می‌رفتم هنرستان خریدم. عمر کوتاه و خوش هنرستان. وقتی هنرستان رو ول کردم، از نمایشنامه خوندن بدم اومد. یکی دوساله دوباره میخونم. خیلی بار سعی کردم در انتظار گودو رو بخونم حتی آسایشگاه پیترهرولد اما نمی‌تونستم. وقتی خوندم دیدم یه عمر در انتظار گودوام.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فیلا</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 00:11:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این روزا زندگی شبیه باشگاه مشت زنیه شایدم دنیای بابل براتیگان، اونجوری که اونا گم شدن، منم گم شدم. اگه سرمو بچرخونم یاد چرخ و فلک زمینی مهدکودک می‌افتم همیشه منتظر تعطیلی بودم تا اون دایره وسط رو بچرخونم و چرخ بخورم. شاید یه چیزایی زیادی یادم می‌آید چیزایی که فایده نداره. اینجا اولین باره می‌گم که م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این روزا زندگی شبیه باشگاه مشت زنیه شایدم دنیای بابل براتیگان، اونجوری که اونا گم شدن، منم گم شدم. اگه سرمو بچرخونم یاد چرخ و فلک زمینی مهدکودک می‌افتم همیشه منتظر تعطیلی بودم تا اون دایره وسط رو بچرخونم و چرخ بخورم. شاید یه چیزایی زیادی یادم می‌آید چیزایی که فایده نداره. اینجا اولین باره می‌گم که من همیشه چیزای بی‌خود از ذهنم پاک نمیشه. بعد یادم میاد پارک نزدیک دانشگاه هم یدونه از اون چرخ و فلک‌ها داشت. این خیلی جالب بود. اون چرخ و فلک رو وسط ترک تحصیلی بردن. انگار هی خودت می‌پری جایی که نمیدونی کجاست. یه چیزی یه بی‌حسی.</p><p>بعد یاد یه کیف فیلای چند رنگ با دسته‌ی سرمه‌ای می‌افتم. وقتی چهار سالم بود و روی سکوهای مثلثی نشسته بودم. یه آبمیوه داشتم. اون سکوها جمع شد. به کیف فیلا که دوتا دایره بود و یه استوانه و توش زبر بود نگاه میکردم بهم حس بزرگ بودن میداد.</p><p>چند روز پیش از جلو خونه‌ی پنج سالگیم رد شدم. یه بالکن داشت. اما کف بالکن درست جایی بود که پنجره رو باز میکردی نه روی زمین یعنی باید خودتو بالا می‌کشیدی و روی سنگ سردش می‌نشستی. یادمه اونجا می‌نشستم اما خیلی کم. الان دوست داشتم اونجا رو داشتم. من بی‌ مأمن.</p><p>شما رسالتتون رو توی زندگی پیدا کردید؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای کاپیتان شدن</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 19:12:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سرعت مودی شدنم شده چند ثانیه 
ناراحتم: گوش دادن به گمشدگان برای همیشه 
 
شما وقتی ناراحتید چی گوش میدید؟؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سرعت مودی شدنم شده چند ثانیه </p><p>ناراحتم: گوش دادن به گمشدگان برای همیشه </p><p> </p><p>شما وقتی ناراحتید چی گوش میدید؟؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اکس و جنبنده</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 20:38:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی خیلی دلم برای تریدز تنگ شده. اونجا گاهی می‌نوشتم. کوتاه و قوی. اگه اونجا بودم بهتون گوشزد میکردم که اکس چیز جالبی نیست عزیزانم. اکس اسمش روشه بهش برنگردید باهاش حرف نزنید جوابشو ندید اسمش روشه اکس. مطمئن باشید اگر برس دارید پشیمون میشید.
این نسخه مال همه نیست ولی خب می‌دونید چندتا آدم تو دنیا ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خیلی دلم برای تریدز تنگ شده. اونجا گاهی می‌نوشتم. کوتاه و قوی. اگه اونجا بودم بهتون گوشزد میکردم که اکس چیز جالبی نیست عزیزانم. اکس اسمش روشه بهش برنگردید باهاش حرف نزنید جوابشو ندید اسمش روشه اکس. مطمئن باشید اگر برس دارید پشیمون میشید.</p><p>این نسخه مال همه نیست ولی خب می‌دونید چندتا آدم تو دنیا هست؟؟؟کم نیستن که. اونم اون اکسی که بد بوده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بامداد</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Apr 2026 04:00:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[   یکی از کانال نویسایی که می‌شناختم وبلاگش بسته شده. نمی‌دونید لحظه‌ای که عکسشو روی پرو وبلاگ دیدم چقدر خوشحال شدم. مثل دیدن آشنا در غربت. آشنایی که از دوران کرونا می‌خونمش.
  امروز حالم خوب بود. به درون برگشتم و فکر کردم باید یکم به زندگی برگردم. از زندگی طلبکار باشم. می‌دونم فردا دیگه اون حس رو ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>   یکی از کانال نویسایی که می‌شناختم وبلاگش بسته شده. نمی‌دونید لحظه‌ای که عکسشو روی پرو وبلاگ دیدم چقدر خوشحال شدم. مثل دیدن آشنا در غربت. آشنایی که از دوران کرونا می‌خونمش.</p><p>  امروز حالم خوب بود. به درون برگشتم و فکر کردم باید یکم به زندگی برگردم. از زندگی طلبکار باشم. می‌دونم فردا دیگه اون حس رو ندارم. اون حس رو نمی‌دونم نگه‌دارم.</p><p>سریال گرم و شیرینی که بهتون گفتم در نهایت با اینکه حس بسیار خوبی هم داده بود. توی یه قسمت آخر رفت روی مخم و مثل یه پایان باز با غیرقابل انتظار تموم شد.</p><p>می‌دونید کجاش؟</p><p>اونجایی که آدما می‌تونن باهم بمونم اما همو ترک می‌کنن. گریه می‌کنن. هندوانه زیر بغل هم می‌زارن. تو خوب بودی عزیزم تو یه تیکه از من بودی تو عامل خوشبختی من بودی. تو معنا بودی اما نمیشه باهم بمونیم. باید گریه کنیم و جدا بشیم.</p><p>نکته بعدی چرا آدمی که درست باهات تموم نمی‌کنه، نکوهش می‌کنی؟</p><p>آیا برای خودت ارزش قائل نیستی؟ نمی‌گم آدما بی قید و شرط متعلق به هم هستن اما واقعا من نمی‌فهمیدم دختر داستان چرا با بهانه‌ی رفتن و رفتن پیوسته همه چیز رو سخت می‌کرد. ابن مکالمه های پیچیده چی بودن؟ چرا پسره از اون پیچیدگی خوشش می‌اومد درحالیکه می‌گفت برای هم سخت نکنیم. چرا وقتی فهمیدن بارها سمت هم دویدن اما تو راه هم رو ندیدن چرا با شتاب بیشتری سمت هم نرفتن؟</p><p>بی‌خیال چرا حرص می‌خورم.حالا شبیه سرزنش شد اما من مشابه همچین چیزی از نزدیک دیدم. شاید بزرگ شدم و از این مسائل ظریف احساسی تعجبم میشه.</p><p>آیا لازمه طولانی تر بگم؟</p><p>حس می‌کنم معده‌ام توی دهنم راه می‌ره. الان نصفه شب.</p><p>خواستم بهتون بگم عصر تا این ساعت‌ها اعصابم راحت‌تره اما به این فکر کردم ما اونقدر هم نزدیک نیستیم. حتی اگر شما و من باهم به درون برگردیم.</p><p> </p><p>اسم سریال رو نمی‌گم چون مطلب بالا اسپویل شاید محسوب بشه.</p><p>راستی نمی‌دونم اینجا باشم بعد یا نه.</p><p>از تبادل کامنت این‌جا خوشم میاد چه از طرف من چه شما اما امروز تو دسترسی به میزکار وبلاگ دچار مشکل شدم و اگر دوباره اینجوری بشه احتمالا نمیتونم پست بزارم.</p><p>راستی اگر سایت یا اپ فروش کتاب دست دوم میشناسید برام کامنت کنید کتاب ادبیات خارجی نه درسی.</p><p> </p><p>فعلا </p><p>۴بامداد</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به درون برگشته</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 09:13:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکباره احساس خستگی بدی دارم. دیرتر هم داشتم. انگار خوردم زمین و یادم رفته. یا روی برف خوابم رفته. شاید هم زیر بارون موندم و لباسام خیس شده. خواب دیدم ای دیشب رو فراموش کردم. کاش توی یه اقامتگاه کوهستانی خیلی خنک بودم و داشتم لته خامه‌ای می‌خوردم.کاش می‌شد اونقدری که دلم میخواد از همه چیز فرار کنم و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکباره احساس خستگی بدی دارم. دیرتر هم داشتم. انگار خوردم زمین و یادم رفته. یا روی برف خوابم رفته. شاید هم زیر بارون موندم و لباسام خیس شده. خواب دیدم ای دیشب رو فراموش کردم. کاش توی یه اقامتگاه کوهستانی خیلی خنک بودم و داشتم لته خامه‌ای می‌خوردم.کاش می‌شد اونقدری که دلم میخواد از همه چیز فرار کنم و لرن</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زندگی گاو ماده</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2026 12:56:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز به چی فکر می‌کنی؟
 
راستش موقع خوندن اخبار حس می‌کنم شکمم با چاقو ضربه می‌خوره. چه بسا پرت می‌شم بین دیالوگ های باشگاه مشت زنی.
نیاز به سکوت دارم اما نمیشه با وجود م نمی‌شه. سروصداهاش دیوونم می‌کنه. صبح ها صدبار از خونه خارج و وارد میشه. می‌دونی وسط این همه داستان این داستان مناسب من نیست. از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز به چی فکر می‌کنی؟</p><p> </p><p>راستش موقع خوندن اخبار حس می‌کنم شکمم با چاقو ضربه می‌خوره. چه بسا پرت می‌شم بین دیالوگ های باشگاه مشت زنی.</p><p>نیاز به سکوت دارم اما نمیشه با وجود م نمی‌شه. سروصداهاش دیوونم می‌کنه. صبح ها صدبار از خونه خارج و وارد میشه. می‌دونی وسط این همه داستان این داستان مناسب من نیست. از این‌جا بدم میاد که نمی‌تونم راجب افکار و اعمال م بهتون بگم چون شاید بعدش بهش فحش بدم. </p><p>امروز و دیروز از نظر ستاره شناسی هم فکر در عقرب هم روزهای سنگینه.</p><p>راهکاری که راجع‌به گذروندن این روزا دارم اینه:</p><p>+یه ژانری که ممکنه درگیرتون کنه ترجیحا ژانری باشه که خیلی دنبال نمی‌کنید تا ذهنتون درگیر بشه، فیلم و سریال بببیند.</p><p> </p><p>+کاری که بلد نیستید به کار سبک مثل طراحی با بافتنی ، بافتنی برای تمدد اعصاب خوبه رو شروع کنید به یاد گرفتن.</p><p>+کتاب خوندن رو خودم توصیه نمی‌کنم چون من خودم آدم کتابخونی هستم اما این ماه جنگ بود کلا چهارتا خوندم فقط.</p><p>+یه زبان رو شروع کنید. سایت های ایرانی زبان زیادن.</p><p>فعلا همین....</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>استیصال، کیمچی و بوران</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Apr 2026 19:15:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح هست از خواب پریدم اما عادت کردن یک بیدار بشم. این استرس بود که بیدارم کرد. چون مدت ها توی رخت‌خواب فقط پلک زدم دست آخر کمی پیام خوندم و تو اون بحبوحه یه قسمت داستان کوتاه چخوف رو خوندم. به همه سال های قبلی بعد از تعطیلات فکر کردم. بنظرم اومد توی همشون بدبخت بودم. حالا هم. ظهر زبان کتابخونه تا کا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح هست از خواب پریدم اما عادت کردن یک بیدار بشم. این استرس بود که بیدارم کرد. چون مدت ها توی رخت‌خواب فقط پلک زدم دست آخر کمی پیام خوندم و تو اون بحبوحه یه قسمت داستان کوتاه چخوف رو خوندم. به همه سال های قبلی بعد از تعطیلات فکر کردم. بنظرم اومد توی همشون بدبخت بودم. حالا هم. ظهر زبان کتابخونه تا کارتم تمدید کنم چون توی جنگ منقضی شده بود اما متصدی همیشه مهربون عصبانی بود و گفت یک هفته دیگه بیا. برای همین زنگ زدم به کتابخونه امانت که فعلا نمیتونم برم و در جریان گذاشتمش. راستش دیرکرد و جریمه خیلی تو مخه. نمی‌دونم شاید هفده ساله که عضو کتابخونه‌ام.</p><p>تو راه شونه و گردنم دوباره درد گرفت. حس می‌کنم قراره دردش کل برنم رو بگیره. مامانم می‌گه برو دکتر اما از هر آمپول عضلانی به گردنم هراس دارم. دراما های فردین همیشه به جورن. صبح یه ایده اومد تو ذهنم اما یادداشت نکردم. همه چی حس تعلیق داره. مترو شلوغ بود. عصر بوران و طوفان شد و من یه گردباد بودم که راه می‌رفتم. تا بوت های عزیزم کلی خاطره تو ذهنشون دارن چون همیشه نمی‌پوشیدمشون شاهد هشت نه سال خاطرات من هستن، خاطراتی که خودم حالا به عنوان خاطرات شخصی بهشون شک دارم. دوست دارم اینجا عکس روزمره بزارم نمی‌دونم میشه یا اصلا امنه دسترسی یا نه.</p><p>صبح قرصمو نخوردم برای همین حس می‌کنم جون از بدنم خارج شده. الان قهوه خوردم ساعت خوبی نیست. سریال ها مونده و از استرس نمیتونم بببینمشون. زندگی گرمه. یه جور گرما که حالمو بهم می‌زنه.</p><p>اگه قرار بود داستان منو بخونی چه تیمی براش میزاشتی؟</p><p>مصائب  لطیف؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلاگفا‌نویس سابق</title>
		<link>https://kyotohouse.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kyotohouse.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Apr 2026 18:23:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد بلاگفا هیچ سرور بلاگی برای نوشتن ندارم. البته که فقط توی بلاگفا نمی‌نوشتم اما بلاگفا تنها مأمن وبلاگیم بود. بهرحال شاید دوازده سال، هنوزم گاهی می‌نوشتم. 
اینجا نمی‌دونم چی قراره بنویسم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد بلاگفا هیچ سرور بلاگی برای نوشتن ندارم. البته که فقط توی بلاگفا نمی‌نوشتم اما بلاگفا تنها مأمن وبلاگیم بود. بهرحال شاید دوازده سال، هنوزم گاهی می‌نوشتم. </p><p>اینجا نمی‌دونم چی قراره بنویسم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kyotohouse.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>میسو</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>